هرچه میدانم، مینویسم ولی بازهم یادم نمیآید... نمیدانم چرا به تازگی واقعا یک احمق دیوانه شدهام. یادم میآید ولی نمیتوانم بنویسمش. انگار دچار کمبود و نقص در مغز خود شدهام. دارد چه بلایی به سرم میآید؟!
هربار که بیشتر تلاش میکنم، محکمتر به زمین میخورم.
صدای خندههایم که بالاتر میروند، بغض هایم شکنندهتر میشوند.
لبهایم که لبخند میزنند، اشک از چشمانم سرازیر میشود.
گویا در مسیری حرکت میکنم، اما هرچه تندتر قدم برمیدارم سرعتم کمتر میشود و چیزی مانند طوفانی قوی مرا به پَس میراند...
تا آن زمان که تو خواهِ آمدن کنی
آینه ی نجات دهنده خواهد شکست
و بجای منجی
باید به تماشای تَرَک های قلبمان
بنشینیم
از چه برایت بگویم؟! میدانم که تو میدانی هر آن چیزی را که توضیحی برایش ندارم... دلتنگی های بیهوده ام را ببین. ببین که چگونه سر درگمم کرده اند. من غرق در گمشدگی هستم و تو مسیرنجاتی. خودت را به من نشان بده، دستانت را به سویم آور و مرا در بر بگیر و با خودت ببر.. به جایی که دیگر شکستن دوباره و دوباره تیکه های قلبم را احساس نکنم، صدای دفن شدن انبوه بغض هایم را در گلویم احساس نکنم.. حرف هایشان را که خنجری بر روحم میزنند را نادیده بگیرم.. آتش را که به جانم میافتد و تمامم را میسوزاند را خاموش کنم.. بتوانم در میان دود و غبار غمهایم که گلویم را میسوزانند، نفس بکشم.. رایحه وجود تورا نفس بکشم.. استشمام کنم و در تک تک سلول های خونم، در بافتهای تنم، در رگ های قلبم تو را جای دهم و حفظ کنم.. تورا نزدیکتر از خویش به خویش بدانم. تو باشی، تو در لحظه لحظهی زیستن، مرا در آغوش کشیده باشی و من محو حضورت باشم و چیزی زیباتر از صدای تو در روحم نواخته نشود...
خانهی همسایه آتش گرفت
و ما سوختیم
در دود و خاکستر
ما سوختیم
در طوفان و دریا
ما سوختیم
در نداری و برادری
ما سوختیم