گمگشتهی انبوه حضورت شده ام
من از خود خالی و مملو ز تو
اینجا جز تو هیچ پیدا نیست
به هر سو مینگرم نمایان گشتهای
غرق در آن دریای خیالم
که ابر چشمانم پر ز آبش کردهاند
فکر تو از گلو تا گونهام
یک عمر بر چرخهی تکرار است
روان میگردی از من و روان بر دیدهام
هر دم از متروکه میسازی قصری دگر
تو در یکایک سلول های درونم
نفس میکشی
چگونه تو را فراموش کنم
مگر انسان تنفس خود را از یاد میبرد؟
همه جا تاریک است و سوی چراغی میدَوی؟ دستانت خالی از فانوسی روشن اند؛ اما نور نگاهت چه؟ درخشش آن را که از سِیر دیدگانت غارت نکردهاند... تو جلوهی نور در چشمان کهکشانی! کهکشانی که در درونت جوشیده و جای تو را در میان ستارگان، نقطهای متمایز یافته...
جایی میان ستارگان، در آغوش ماه.
وقتی همهی زندگیم رو هالهای از تاریکی در بر گرفته بود، درخشش نور وجود تو بود که حصار دلتنگی های دور قلبم رو شکست... مثل وجود ماه برای آرامش ستارهها و روشنایی آسمان با وجود سیاهی. تو تنها امید روزهای سخت و آرزویی برآورده شده هستی!
بیکفایتی! برای هیچ...
تهی از درستی و مملو از نادرستی های بسیارِ بیشمار
طوفان زدگان دریای متلاطم زندگی
آسمان ابری روزگاران
باران بند آمده میان بارش و تبخیر
در میان
جایی میان زمین و آسمان
نامعلوم، نامشخص.
تکلیفی که انجام نشده و استعدادی که کشف نشده
چشمانی که حرفهایش را نمیخوانند
و مغزهایی که درون مایهاش به خشکی میگراید
و آهی که از سوز سوختن ماهیان سرخ قلب، جاری میشود
و کورسوی تاریکی فروزان میشود
و خاموش میکند
دریای جوشان وجود را...