بیکفایتی! برای هیچ...
تهی از درستی و مملو از نادرستی های بسیارِ بیشمار
طوفان زدگان دریای متلاطم زندگی
آسمان ابری روزگاران
باران بند آمده میان بارش و تبخیر
در میان
جایی میان زمین و آسمان
نامعلوم، نامشخص.
تکلیفی که انجام نشده و استعدادی که کشف نشده
چشمانی که حرفهایش را نمیخوانند
و مغزهایی که درون مایهاش به خشکی میگراید
و آهی که از سوز سوختن ماهیان سرخ قلب، جاری میشود
و کورسوی تاریکی فروزان میشود
و خاموش میکند
دریای جوشان وجود را...
گلدانی سفالی در گوشه ای ز این جهان، آرام و بیصدا خشکیده بود... با دستهای مهربانت او را در آغوش گرفتی و پردهی خاک از چهرهاش کنار کشیدی... چو نم نم باران دانه های بذر محبتت را در دل گلدان کاشتی و با اشک دیده ات سیرابش کردی. جوانه هایت روییدند و هر لحظه تو در گلدان شکوفا میشدی... دیگر باران نمیبارید و درخت ها شکوفه هایشان پژمرده بود. آفت در جان گلدان سرایت کرده بود... این بار گلدان با خون دل بر جانش طراوت میبخشید اما این بخشایش آفتی بود بر گلدان... طوفانی رسید و باد شیشه های پنجره را درهم شکست. گلدان شد مدفن شیشه های بُرنده... افتاد و خود شکست. گلدان برای بار دوم تمامش پایان یافت؛ بار نخست زمانی بود که بذر درخت عشق در وجودش به خزان رسیده بود...
اولین نگاه خود را که به او دوختم
نه قلب خود، بلکه خویش را بدو باختم
خود را گمگشتهی انبوه حضورش یافتم
تمام من را درگاه سجودش ساختم