گلدانی سفالی در گوشه ای ز این جهان، آرام و بیصدا خشکیده بود... با دستهای مهربانت او را در آغوش گرفتی و پردهی خاک از چهرهاش کنار کشیدی... چو نم نم باران دانه های بذر محبتت را در دل گلدان کاشتی و با اشک دیده ات سیرابش کردی. جوانه هایت روییدند و هر لحظه تو در گلدان شکوفا میشدی... دیگر باران نمیبارید و درخت ها شکوفه هایشان پژمرده بود. آفت در جان گلدان سرایت کرده بود... این بار گلدان با خون دل بر جانش طراوت میبخشید اما این بخشایش آفتی بود بر گلدان... طوفانی رسید و باد شیشه های پنجره را درهم شکست. گلدان شد مدفن شیشه های بُرنده... افتاد و خود شکست. گلدان برای بار دوم تمامش پایان یافت؛ بار نخست زمانی بود که بذر درخت عشق در وجودش به خزان رسیده بود...
اولین نگاه خود را که به او دوختم
نه قلب خود، بلکه خویش را بدو باختم
خود را گمگشتهی انبوه حضورش یافتم
تمام من را درگاه سجودش ساختم
اگه تو اینجا بودی راجع به تمام اتفاقات این چند وقت اخیر باهات حرف میزدم... نمیدونم به حرفام توجهی میکردی یا نه. اما من میدونستم که تو رو دارم! من حتی الان راجع به نداشتن تو هم کلی حرف دارم... این حرفا دارن تبدیل میشن به خاک هایی که روی گلهای رز توی قلبم، خنده های روی لبهام، آرامش ذهنم، گرمی دستهام... ریخته میشن...
متاسفم استاد... مشکل من این بود که به خستگیام بها دادم... درحالیکه هیچ ارزشی نداشتن! چون هنوز در مسیر بودم و هنوز حرکت میکردم و هنوز جایی برای استراحت نبود... اما من ایستادم و دیگر فرصتی برای حرکت نبود؛ حتی آهسته...
گفتی کسی اومده و شده بود چراغی روشن توی تاریکی زندگیت و دقیقا زمانی که وجودت به جلوه ای روشن تبدیل شده بود، دوباره تو رو توی تاریک ترین نقطه ی آسمون قلبت رها کرده بود... تا از این به بعدش ستاره ها راهو برات همواره نور ببخشن؛ ولی تو برخلاف میل همیشگیت این بار تصمیم گرفتی بجای همراهی ستاره ها به آغوش ماه پناه ببری چون احساس کردی فقط اونه که میتونه با تمام ذرات وجودش، تنها شدن و تنهایی رو درک کنه و بجای سرزنش یا تحقیر فقط زخمهای گره خورده ی توی قلبت رو ترمیم کنه و مِهر خودش رو لابلای جای کبودی ها جا بزاره. نور ماه برات مثل یه دارو عمل کرد... وقتی بهش زل میزدی همه ی هستی وجودت از امید و عشق لبریز میشد. اون پر نورترین قسمت قلبت رو برای خودش انتخاب کرده بود و تو با تمام احساست جایی رو کاملا متعلق به اون تلقی میکردی که تا همیشه از وجودش خالی میموند...
تو هیچوقت درخشش ماه رو به چشمک ستاره ها نفروختی...