از صبح رفت دم پنجره و خيره شد به حياط، من وفتم ناهار با دوستام و برگشتم، ديدم همونجا وايساده! گفتم:شازده چيزي نمي خواي؟ گفت: خوبم!
گفتم : من اينو نپرسيدم! همونجوري كه بيرون و نگاه مي كرد گفت: خيلي وقته...
#حرفهایاو
شايد دير شود ! به هر دليلِ ندانمي! شايد ، همين حالا كه يادش در تو مي وزد ، دارد دير مي شود... از كجا معلوم ، شايد قرارِ خدا به بردن آنهاييست كه زيادي دلواپسشان مي شويم!شايد خدا دارد نگراني ها را كم مي كند! اما سهم ما چيست؟ شايد پرسيدن ها و ديدن ها و دوست داشتن ها ، شايد ما بايد خيالِ خدا را راحت كنيم كه جايي براي نگراني نيست... ما اينجا حواسمان به هم هست! تو سايه كن تا ما در آن نفسي تازه كنيم... نميدانم شايد ! الهي نگران كسي نشوي ، نشوم، نشويم! #ما_اينجا_حواسمان_به_هم_هس
#حرفهایاو
انسانهايي كه باعث آرامش و شادي ديگران مي شوند، دوستان صميمي خدا هستند
#حرفهایاو
انگار درد هایم را در آغوش می کشم، انگار هر چیزی که ترکت می کند را در آغوش می کشی، انگار همه وقتِ رفتن ها حواسشان به آغوش هست، هیچ آدمی به نظر سالم نیست وقتی لا به لای یک معاشرت معمولی بلند می شود ، طرفش را در آغوش می کشد و دوباره ادامه می دهد...خُب می گفتی... همه فکر می کنند دیوانه ای،قبل تر ها هم گفتم بی خیال همه! . داشتم فکر می کردم ، در آینه دیدم در جای بوسه ات ... آفتاب خوابیده ... باقی باشد بعد
#حرفهایاو
گاهی اشک میخورم و هوا! و با شست ، انگشتر تعهدم را میچرخانم، که مبادا ! روبروی بزرگترین نمایش جهان می ایستم و به تکرار، دست میزنم. پرده بزرگی که مدام کنار است و بازیگران بی قطع می آفرینند . زندگی...
#حرفهایاو