eitaa logo
قطعه‌ای از بهشت
432 دنبال‌کننده
5.5هزار عکس
2.2هزار ویدیو
181 فایل
امام على عليه السلام: اَلنّاسُ نيامٌ فَاِذا ماتُوا انْتَبَهوا؛ مردم در خوابند، چون بميرند بيدار میشوند ارتباط با مدیر👈 @K_ali_h_69
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️ صـُبح‌است‌ودلم‌در‌تَپـش‌لـَحظهـ‌دیدار بـٰازاین‌دل‌من‌‌‌گـَشتهـ‌بـهـ‌امیـدتـو‌بیدار:)💚!' ✋🏻 🌱 قطعہ اۍ از بہشت
Final Master2_Narimani.mp3
12.77M
من حقمه که لایق نشدم من حقمه چون نشدم:))) سدرضا بشنو!
🖇 ــــــــــــ رفیق‌تاحالاشدھ ٺایہ‌قدمےگناه‌برے.. ولےباخودت‌بگے -بیخیال- آقام‌مےبینہ‌غصہ‌مےخورھ💔' خواسٺم‌بگم‌..؛ اگہ‌چنین‌ٺجربہ‌اےداشتے دمٺ‌حیدرےکہ هم‌دل‌آقاروشادکردے --- هم۱۰قدم‌بہ‌آسمون‌نزدیک‌تر‌شدے اگرم‌نداشٺے… هنوزم‌دیرنیسٺ..!! بہ‌دسٺش‌بیار:)!
🖇 جـآذبه‌ها، همیشه‌به‌سمت‌پایین‌نیستند! ڪافیست‌پیشانیت‌به‌خاڪ‌باشد به‌سمت‌آسمـان‌خواهےرفت! :)🌱 قطعہ اۍ از بہشت
قطعه‌ای از بهشت
ڪسی‌حق‌نداره‌شمارو‌تو‌قدم‌های ‌اول‌قضاوت‌ڪنہ✌️ •🌱
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎬 کلیپ استاد رائفی پور 📝 تعداد و مراتب کسانی که در زمان غیبت با امام زمان(عج) مرتبط هستند..
سلام علیکم😷👋 ان شا الله خوب و سلامت باشی🌹💯 یه چیز من بگم!!! هر فیلم هر اهنگی هر... نگاه نکنید!!! چرا مگه چیه اهنگه یا فیلمه دگه حالا😑♨️بابا اهنگه دگه تتلو میخونه یاشاهین نجفی و..... کلی گفتم اینارو افراد مد نظر نیست!!!! چرا این گفتمی(گوش ندیم یا نگاه نکنیم)؟!🧐 یه چیزی داریم بع عنوان ساب(سالبیمینال)🗣 خب چیه؟! اینا فرکانس هایی هستن که ضمیر ناخوداگاه انسان نفوذ میکنہ وشخص متوجه فرکانس نمیشه وتاثیرات شگفت انگیزی میزاره رنگ چشم عوض میکنه نمیدونم مشکلات جسمی ،رفتاری وافکاری رو حل میکنه و برعکسش(باعث ایجادشون میشه) و...........✅ *(توی شبکه های مجازی زیاد هست گاهی رایگان وگاهی هزینه بردار!) •این کاملا علمی و واقعی هست و در واحکامش همینطوریه واز نظر اسلام با مشکلی نداره! *خب این فرکانس ها بعضیاشون خوبه وواقعا کمک میکنه برای درمان افراد گاهی مخربه و شیطانی و باعث انحراف های میشه( خیلی خیلے خطرناک🚨)!! وگوش دادن حرامہ چون ضرر میرسونہ🚨 توی بعضی ازاهنگ هست توی بعضی فیلم هاهست مخصوصا (پورن) گفتم_اگاهی_بدم🗣
مات و مبهوت پشت در خشکم زده بود نیم ساعت دیگه زنگ کلاس بود و من حتی نمی دونستم باید سوار کدوم خط بشم کجا پیاده بشم یا اگر بخوام سوار تاکسی بشم باید... همون طور چند لحظه ایستادم برگشتم سمت در که زنگ بزنم اما دستم بین زمین و آسمون خشک شد - حالا چی می خوای به مامان بگی؟ اگر بهش بگی چی شده که مامان همین طوری هم کلی غصه توی دلش داره این یکی هم بهش اضافه میشه دستم رو آوردم پایین رفتم سمت خیابون اصلی پدرم همیشه از کوچه پس کوچه ها می رفت که زودتر برسیم مدرسه و من مسیرهای اصلی رو یاد نگرفته بودم مردم با عجله در رفت و آمد بودن جلوی هر کسی رو که می گرفتم بهم محل نمی گذاشت ندید گرفته می شدم من با اون غرورم.. یهو به ذهنم رسید از مغازه دارها بپرسم رفتم توی یه مغازه دو سه دقیقه ای طول کشید اما بلاخره یکی راهنماییم کرد باید کجا بایستم با عجله رفتم سمت ایستگاه دل توی دلم نبود یه ربع دیگه زنگ رو می زدن و در رو می بستن اتوبوس رسید اما توی هجمه جمعیت رسما بین در گیر کردم و له شدم به زحمت از لای در نیمه باز کیفم رو کشیدم داخل دستم گز گز می کرد با هر تکان اتوبوس یا یکی روی من می افتاد یا زانوم کنار پله له می شد توی هر ایستگاه هم با باز شدن در پرت می شدم بیرون چند بار حس کردم الان بین جمعیت خفه میشم با اون قدهای بلند و هیکل های بزرگ و من... بلاخره یکی به دادم رسید خودش رو حائل من کرد دستش رو تکیه داد به در اتوبوس و من رو کشید کنار توی تکان ها فشار جمعیت می افتاد روی اون دلم سوخته بود و اشکم به مویی بند بود سرم رو آوردم بالا - متشکرم خدا خیرتون بده اون لبخند زد اما من با تمام وجود می خواستم گریه کنم نیم ساعت بعد از زنگ کلاس رسیدم مدرسه ناظم با ناراحتی بهم نگاه کرد - فضلی این چه ساعت مدرسه اومدنه؟ از تو بعیده با شرمندگی سرم رو انداختم پایین چی می تونستم بگم؟راستش رو می گفتم شخصیت پدرم خورد می شد دروغ می گفتم شخصیت خودم جلوی خدا جوابی جز سکوت نداشتم چند دقیقه بهم نگاه کرد - هر کی جای تو بود الان یه پس گردنی ازم خورده بود زود برو سر کلاست برگه ورود به کلاس نوشت و داد دستم - دیگه تاخیر نکنی ها - چشم آقا و دویدم سمت راه پله ها اون روز توی مدرسه اصلا حالم دست خودم نبود با بداخلاقی ها و تندی های پدرم کنار اومده بودم دعوا و بدرفتاریش با مادرم و ما یک طرف این سوژه جدید رو باید چی کار می کردم؟ مدرسه که تعطیل شد پدرم سر کوچه توی ماشین منتظر بود سعید رو جلوی چشم من سوار کرد اما من... وقتی رسیدم خونه پدر و سعید خیلی وقت بود رسیده بودن زنگ در رو که زدم مادرم با نگرانی اومد دم در - تا حالا کجا بودی مهران؟ دلم هزار راه رفت نمی دونستم باید چه جوابی بدم اصلا پدرم برای اینکه من همراهش نبودم چی گفته و چه بهانه ای آورده سرم رو انداختم پایین - شرمنده اومدم تو پدرم سر سفره نشسته بود سرش رو آورد بالا و نگاه معناداری بهم کرد به زحمت خودم رو کنترل کردم - سلام بابا خسته نباشی جواب سلامم رو نداد لباسم رو عوض کردم دستم رو شستم و نشستم سر سفره دوباره مادرم با نگرانی بهم نگاه کرد - کجا بودی مهران؟ چرا با پدرت برنگشتی؟ از پدرت که هر چی می پرسم هیچی نمیگه فقط ساکت نگام می کنه چند لحظه بهش نگاه کردم دل خودم بدجور سوخته بود اما چی می تونستم بگم؟ روی زخم دلش نمک بپاشم یا یه زخم به درد و غصه هاش اضافه کنم؟ از حالت فتح الفتوح کرده پدرم مطمئن بودم این تازه شروع ماجراست و از این به بعد باید خودم برم و برگردم - خدایامهم نیست سر من چی میاد خودت هوای دل مادرم رو داشته باش! قطعہ اۍ از بہشت