استفانی گوشیش رو بیرون آورد. «خب، من چند تا سؤال دارم.»
باربارا: «نه.»
«اولاً، چند بار با هم قرار گذاشتین؟»
«استفانی.»
«دوماً، چند بار از هم جدا شدین؟»
«استفانی.»
«سوماً، چند بار بعد از جدایی دوباره با هم قرار گذاشتین؟»
پذیرش
استفانی گوشیش رو بیرون آورد. «خب، من چند تا سؤال دارم.» باربارا: «نه.» «اولاً، چند بار با هم قرار گ
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
جیسون با لبخند شیطانی دستش رو بالا برد. «اوه، این یکی رو من میتونم جواب بدم.»
دیک بهش خیره شد. «تو هیچکدوم رو جواب نمیدی.»
«برادر عزیزم، من قبل از اینکه بمیرم، نصف این اتفاقات رو با چشمهای خودم دیدم. بعد از برگشتنم هم بهاندازهٔ کافی شاهد ادامهٔ این سیرک بودم.»
«پروندهٔ اول: دیک گریسون و باربارا گوردون. موضوع: ناتوانی مزمن در تصمیمگیری دربارهٔ اینکه آیا با هم هستن یا نه.»
پذیرش
«پروندهٔ اول: دیک گریسون و باربارا گوردون. موضوع: ناتوانی مزمن در تصمیمگیری دربارهٔ اینکه آیا با هم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
«عالیه! پس میتونیم جلسهٔ بعدی رو بذاریم برای بررسی اینکه چرا این دو نفر نمیتونن پنج دقیقه بدون لاس زدن توی یه اتاق بمونن.»😭
پذیرش
«عالیه! پس میتونیم جلسهٔ بعدی رو بذاریم برای بررسی اینکه چرا این دو نفر نمیتونن پنج دقیقه بدون لاس
آلفرد: «اگر اجازه بدهید، برای جلسهٔ بعدی چای و بیسکویت بیشتری آماده خواهم کرد.»
یکی از اعضای خانواده از دنیای ابرقهرمانها فرار کرده و گفته «من دیگه با این دیوونهها کاری ندارم، میرم گاو پرورش میدم.»
واقعاً قابل احترامه.
جیسون مرده. بروس اون فقدان رو پشت سر گذاشته، البته به شیوهٔ مخصوص خودش که احتمالاً شامل دفنکردن احساساتش زیر چندین لایهٔ زره روانی و کار بیشازحد میشه. تیم رابین شده و خانواده در مرحلهای قرار داره که هنوز همهچیز میتونه بهراحتی از هم بپاشه.