مورفی، با صدایی که کمکم داشت از شوک به هیجان تبدیل میشد، گفت: «اون مدل بوده؟!»
مونتری به عکس نگاه کرد. «اون مدل بوده.»
رید گفت: «اون مدل بوده؟!»
و درست همان لحظه، افسر جوانی از کنار میز رد شد، صدایشان را شنید و ایستاد. «کی مدل بوده؟»
سه نفر، بدون هیچ هماهنگی قبلی، همزمان گفتند: «گریسون.»
«این مردی که هر روز صبح میاد اداره و از دستگاه قهوه شکایت میکنه؟»
مورفی: «بله.»
«همونی که هفتهی پیش سر صحنهی قتل، درحالیکه داشت با شاهد حرف میزد، یه دونات از جیب کتش درآورد؟»
مونتری: «بله.»
«همونی که میگه کتوشلوار پوشیدن شکنجهست؟»
مورفی: «کریس، هنوز شروع نکردیم.»
«این غیرقانونیه.»
مونتری پرسید: «چی؟»
«اینکه یه نفر بتونه همزمان اینقدر خوشقیافه باشه و اینقدر آزاردهنده رفتار کنه.»
«ما یک کارآگاه استخدام کردیم؟ یا یه آدم استخدام کردیم که بین پروندههای قتل، زندگی دومش رو بهعنوان مدل جهانی ادامه میده؟»
رید گفت: «هر دو.»
مورفی: «و احتمالاً حقوق مدلینگش هم بیشتر بوده.»
مونتری دستش را به پیشانیاش زد. «من فردا باهاش پروندهی سرقت مسلحانه دارم.»
رید با همدردی دستش را روی شانهی او گذاشت. «قوی باش، کامرون.»
جیسون سرش را با ناباوری تکان داد. «این خانواده به کمک احتیاج داره.»
آلفرد با آرامش پاسخ داد: «بله، آقا. مدتهاست.»
«اگه فلج شده باشی، خودم میندازمت توی سطل زباله.»
دیک: «صبح بخیر به تو هم، برادر کوچولوی دوستداشتنی من.»
جیسون: «صبحانهات رو خودت درست کن.»
دیک: «پهلوم بخیه داره.»
جیسون: «دستهات که سالمه.»
دیک: «قلبم شکسته.»
جیسون: «امیدوارم عفونت کنه.»
دیک: «میدونستم دلت برام تنگ شده.»
جیسون کتابش رو دوباره باز کرد. «امیدوارم دفعهی بعد از پلهها بیفتی و بمیری.»
دیک کیفش رو برداشت. «مرسی، جِی. منم دوستت دارم.»
دیک: ناهار میخوای؟
جیسون: نه.
دیک: عالیه، پس برات ساندویچ میگیرم.
جیسون: من همین الان گفتم نه.
دیک: بله، شنیدم.
جیسون: پس چرا میخری؟
دیک: چون وقتی گرسنه میشی، عصبانیتر میشی.
جیسون: من همیشه عصبانیام.
دیک: دقیقاً. نمیخوام سطح خطر رو افزایش بدم.