«این غیرقانونیه.»
مونتری پرسید: «چی؟»
«اینکه یه نفر بتونه همزمان اینقدر خوشقیافه باشه و اینقدر آزاردهنده رفتار کنه.»
«ما یک کارآگاه استخدام کردیم؟ یا یه آدم استخدام کردیم که بین پروندههای قتل، زندگی دومش رو بهعنوان مدل جهانی ادامه میده؟»
رید گفت: «هر دو.»
مورفی: «و احتمالاً حقوق مدلینگش هم بیشتر بوده.»
مونتری دستش را به پیشانیاش زد. «من فردا باهاش پروندهی سرقت مسلحانه دارم.»
رید با همدردی دستش را روی شانهی او گذاشت. «قوی باش، کامرون.»
جیسون سرش را با ناباوری تکان داد. «این خانواده به کمک احتیاج داره.»
آلفرد با آرامش پاسخ داد: «بله، آقا. مدتهاست.»
«اگه فلج شده باشی، خودم میندازمت توی سطل زباله.»
دیک: «صبح بخیر به تو هم، برادر کوچولوی دوستداشتنی من.»
جیسون: «صبحانهات رو خودت درست کن.»
دیک: «پهلوم بخیه داره.»
جیسون: «دستهات که سالمه.»
دیک: «قلبم شکسته.»
جیسون: «امیدوارم عفونت کنه.»
دیک: «میدونستم دلت برام تنگ شده.»
جیسون کتابش رو دوباره باز کرد. «امیدوارم دفعهی بعد از پلهها بیفتی و بمیری.»
دیک کیفش رو برداشت. «مرسی، جِی. منم دوستت دارم.»
دیک: ناهار میخوای؟
جیسون: نه.
دیک: عالیه، پس برات ساندویچ میگیرم.
جیسون: من همین الان گفتم نه.
دیک: بله، شنیدم.
جیسون: پس چرا میخری؟
دیک: چون وقتی گرسنه میشی، عصبانیتر میشی.
جیسون: من همیشه عصبانیام.
دیک: دقیقاً. نمیخوام سطح خطر رو افزایش بدم.
جیسون: «مارتا داشت توضیح میداد چرا من از نظر روانی برای نگهداری از گیاهان مناسب نیستم. گیاه هنوز زنده است. من هم هستم. پس فکر میکنم نظرش اشتباهه.»
Alfred: شام ساعت هفت آماده است. لطفاً پیش از آن یکدیگر را تهدید به مرگ نکنید.
Jason: قول نمیدم، آلفرد.
Alfred: پس سهم دسر شما محفوظ نخواهد بود، آقای تاد.
Jason: من از همین لحظه مرد بهتری هستم.