eitaa logo
ادبخانه
3.5هزار دنبال‌کننده
854 عکس
360 ویدیو
67 فایل
🌍ادبخانه موسسه فرهنگی هنری ایلیا ترنج 🔶ادبخانه، دانشخانه مجازی ادبیات و آیین است. در این سرای دانش، بُن مایه های شعر وادبیات ، پژوهش های ادبی، آیینی و....را می توان یافت. 🔷آیدی مدیر (صادق خیری) جهت تبلیغات: @Sadeghkheyri
مشاهده در ایتا
دانلود
۱۱۹ تقدیم به حضرت عبدالله ابن حسن(ع) بُرده ست بنده سوی مولا هر زمان دست شد واسطه بین زمین و آسمان دست جز از در این آستان خیری ندیده وا کرده هر کس رو به دست این و آن دست در سجده و بر خاک افتادن زبان : سر وقت قنوت و ربنا گفتن زبان : دست در پهنهء تاریخ اگر کنکاش باشد دارد برای ما هزاران داستان دست خیبر برای خود دژ مستحکمی بود تا آن زمان که زد به در یک پهلوان دست اسلام را پیروز میدان کرد حیدر حق زد برای قدرت این بازوان دست جانها به قربان مرام آن کسی که در اوج قدرت می‌گرفت از ناتوان دست با دست پر برگشته مسکینی که حتی یکبار برده بر درِ این آستان دست با قصد بیعت سوی او آمد که آن روز انداخت بر دستان مولا ریسمان دست یک روز در جنگ احد آقای عالم تهدید را از جانب مولاش رانده ست یک روز در دفاعِ از پیامبر امروز پای کار مانده ست تا خواند لبهای عمو "هل مِن معین" را در بیعتش بالا گرفت این نوجوان دست آمد به مهمانی آغوش عمویش هدیه چه آورده برای میزبان؟ دست زینب دو دستی بر سرش میزد در آنجا میرفت وقتی سمت چوب خیزران دست . . هر قدر کمتر در غم او زد به سینه روز قیامت بیشتر بیند زیان دست @denj_tanhaii @adabkhane🏴
«بند سوم» میدان عشق بود و عداوت به کربلا پیکار بغض بود و کرامت به کربلا بغضی که داشت ریشه در افکار جاهلی شد حمله ور به سوی امامت به کربلا تصویر کرد خامه‌ی گردون به خطّ خون نقشی ز صبح روز قیامت به کربلا آری رذالت است که پیکار می‌کند با لشکر عظیم عدالت به کربلا جان می‌دهد امام در احیای دین حق چون دارد از خدای، رسالت به کربلا از خود گذشت و کرد فدا خاندان خویش ایثار را ببین و سخاوت به کربلا گوش فلک شنید به معراج نیزه از ـ رأس بریده : بانگ تلاوت به کربلا از موج کفر، کشتی ایمان گذر نمود این است رمز و راز سلامت به کربلا مُردن به راه حق، به‌خدا عین زندگی‌ست آنکس که راه حق طلبد این زمانه کیست؟ سيد محمدرضا شمس (ساقی) @shamssaghi
«بند چهارم» انسان اگر چه گاه رَود راهِ اشتباه بر حق اگر نظر نکند می‌شود تباه «حر» بست اگر به روی امام آب را ولی ناگه به خویش آمد و شد دور، از گناه پیوست بر امام و طلب کرد با خلوص عفو و کرم که : بگذر ازین حرّ روسیاه گفتا : اگرچه عبد گنهکار گشته‌ام اما به توبه سوی تو آورده‌ام پناه غافل شدم ز خویش و شدم غافل از خدای کز غفلتم فتاد به ناگه ز سر کلاه اما دلم اسیر شما بوده است و هست باشد به گفته‌ هام، خدا و دلت گواه هرچند روسپید شد آخِر به لطف حق از تیرگی برون شد و پیوست بر پگاه صبحی که مَطلع ابدیت ز روی اوست گیرد شعاع ، از رخ او روی مِهر و ماه آزادگی : رها شدن از بند زندگی‌ست از حق جدا مشو که سرآغاز بندگی‌ست سيد محمدرضا شمس (ساقی) @shamssaghi
۲۳ امشب بریم کربلا؟؟ اینهمه راه دور!! چطور تا شب برسیم کربلا؟!😳 ✍آیت الله بهجت پاسخ می دهند👆 @adabkhane🏴
«بند پنجم» در برگریز حادثه، دشمن حبیب نیست گلچین روزگار، حبیب و نجیب نیست از دوستان ستم چو ببینی عجیب هست از دشمنان ستم چو ببینی عجیب نیست آنکس که هست در دل او مِهر ایزدی هم‌کیش با خلایق مردم‌‌فریب نیست بیند اگر که ظلم به پا شد، علیه ظلم اِستادگی نموده و هرگز شکیب نیست هرچند پیرِ عمر بوَد، کِی توان نشست ؟ در کربلا نظیر «بُریر» و «حبیب» نیست جان داده‌اند در ره احیای دین حق مَردِ خدا که مرگ برایش غریب نیست مُهری که میخورد به جبین از شرار عشق بر آنکه نیست اهل حقیقت نصیب نیست آدم ، اگر که رانده شده از بهشتِ عدن فرمانبری نکرده ز حق، حرف سیب نیست گر کوفیان به حادثه پیمان شکسته‌اند خود بابِ خیر را به روی خویش بسته‌اند سيد محمدرضا شمس (ساقی) @shamssaghi
«بند ششم» بعد از شهادتِ همه اصحاب ناگهان آمد به نزد شاه، «علی اکبر» جوان گفتا : پدر ! اجازه بده تا که اکبرت اکنون شود علیه دنی‌سیرتان روان رخصت گرفت از پدر آن شبهِْ مصطفیٰ تا که روَد به عرصه‌ی میدان امتحان در امتحان بندگی و کفر، می‌شود پیروز، آنکه بگذرد از شاهراه جان جان، پر بهاترین ثمر باغ خلقت است بهتر که فدیه‌ی ره حق گردد این زمان باید که در قیام حسینی، فدا شوم باید به دشمنان بدهم خویش را نشان رفت و علیه دشمن دین کرد بی‌دریغ مردانگی و عزت و آزادگی، عیان شد قطعه قطعه پیکر آن سبط مرتضیٰ از تیر و تیغ خصم در آن دشت بی امان زین ماجرا اگرچه بوَد شیعه داغدار شد تا همیشه پرچم اسلام، استوار سيد محمدرضا شمس (ساقی) @shamssaghi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
«بند هفتم» چون شد شهید، اکبر رعنا به کربلا آتش کشید از غم داغش به خیمه‌ها «قاسم» که وا نگشته گل زندگانی‌اش مویی نَرُسته بر رخ گلگونش از قضا آمد بسوی شاه شهیدان به آه و سوز گفتا : عمو...! اجازه‌ی میدان عطا نما هرچند من هنوز جوانی... ندیده‌ام دانم به قدر خویش بتازم بر اشقیا گفتا عمو که: مرگ درین راه چیست؟ گفت: «شهد من العسل» چو شود جان من فدا تا عاقبت اجازه‌ی میدان گرفت و تاخت با قامتی نحیف، در آن جنگِ ناروا «ابن فُضَیل» رذل به فرمان «ابن سعد» پرپر نمود، آن «گل رعنای مجتبیٰ» آمد امام، بر سر بالین او و گفت : دشمن ببین چه کرد بر آل نبی، خدا در کربلا حماسه‌ی عالم مُصوّر است نقشی بوَد عیان که تداعی محشر است سيد محمدرضا شمس (ساقی) @shamssaghi
«بند هشتم» «عباس» تا که عزم فرات اختیار کرد آسیمه‌‌سر سفر به سوی آن دیار کرد وقتی که دید آب روان را ، ز تشنگی دستی درون علقمه، بی اختیار کرد تا جرعه‌ای بنوشد از آن آب، ناگهان از آب ـ یاد اهل حرم ـ احتذار کرد پُر کرد مَشکِ آب، ولی «شمرِ» روسیاه راهش گرفت و از سرِ ذلت هوار کرد : برگرد از حسین، که من حامی توام هرکس که با من است به خود افتخار کرد عباسِ تشنه‌لب به وفاداری حسین سوز نهان خویش ز دل آشکار کرد گفتا : خموش باش و مگوی از برادرم چون تیغ برکشید به سویش فرار کرد تا شمر دون به پاسخ تلخی کزو شنید تیر و سنان، رها سوی آن گل‌عذار کرد مَشک‌اش درید و نیز دو دستش ز تن گرفت تا جان به راه عشق برادر، نثار کرد چشم فلک ندید چو این قوم ددسرشت این شرح جانگزا ز بشر کِی توان نوشت؟ سيد محمدرضا شمس (ساقی) @shamssaghi
«بند نهم» هفتاد و دو ستاره‌ی تابان معرفت هفتاد و دو شهاب درخشان مَعرفت هفتاد و دو تلألو زرّین چون آفتاب هفتاد و دو چراغ شبستان معرفت هفتاد و دو نماد سلحشوری و قیام هفتاد و دو شقایق بستان معرفت هفتاد و دو نبسته به دنیا دل از وفا هفتاد و دو نشسته به پیمان معرفت هفتاد و دو رها ز زلیخای نفس شوم هفتاد و دو عزیز، ز کنعان معرفت هفتاد و دو دلیل، برای جهانیان هفتاد و دو پدیده‌ی برهان معرفت هفتاد و دو رسیده به سرچشمه‌ی کمال هفتاد و دو نتیجه‌‌ی عنوان معرفت هفتاد و دو ذبیح سرافراز راه دین هفتاد و دو شهید، به میدان معرفت اسطوره گشته‌‌اند به راه امامِ‌شان ثبت است بر جریده‌ی عالم دوامِ‌شان سيد محمدرضا شمس (ساقی) @shamssaghi
«بند دهم» وقتی که روح «خسروِ احرار» پر کشید رنگ از رخ زمین و سماواتیان پرید عصری فرا رسید که شعله به آسمان از آه سینه سوزِ ستمدیدگان رسید ظلمت کشید پرده‌ی غم را به روی دشت خورشید آسمان و زمین گشت ناپدید اهل حرم، اسیر به دست حرامیان طوفان بی‌‌پناهی و اندوه می‌وزید در راه شام، قلب عزیزان اهل‌بیت (ع) در سینه‌های خسته و خونبار می‌تپید «طفل سه‌‌ساله» روی مغیلان به راه شام از بیم تازیانه‌‌ی اشرار می‌دوید «زینب» عزیز فاطمه آن بضعه‌‌ی رسول از بار رنج و مِحنت و غم قامتش خمید با خطبه‌‌ای به نزد «یزید» پلید پست غالب شد و به نزد خدا گشت روسپید وقتی رضای حق، طلبی فارغ از خودی رسوا کنی هر آن که زند دم، ز بیخودی سيد محمدرضا شمس (ساقی) @shamssaghi