دیگه اینجا رو دوست ندارم
اینجا بازتاب بخشی از وجودمه و راستش،
دیگه خودم رو هم دوست ندارم!
گمشدم و این جهان دیگه بوی بچگیهام رو نمیده
دیگه هیچ احساس آشِنایی وجود نداره
همهچیز و همهکس خاکستری شدن و به کُندی از مقابل چشمام میگذرن
هیچ چیز جذبم نمیکنه هیچ چیز!
یه گوشه از این دنیای نامطلوب افتادم و خودم هم خودم رو نمیفهمم
مشغول هر کاری هستم بهش شک میکنم
هر کاری میکنم احساس ارزشمندی نمیکنم و باز خودم رو تو تاریکی میبینم
بهم بگو این اوضاع کی به سر میاد؟
برام جالبه که چه طور آدمای جذاب مجازی، از ارتباط گیری با آدم ها در فضای حقیقی این همه ناتوان اند
چه مرضیه که دو قسمت مونده به پایان سریالی که تو سه روز رگباری دیدمش یهو متوقف میشم و هیچ جوره دست و دلم نمیره اون دو قسمت لعنتی آخر رو ببینم؟
اگه بالاخره روزی از تمام خیالات و افکارم جدا بشم و بعد (در همون حالتِ جدا از وهم و خیال) به واقعیت مطلق زندگیم نگاه کنم میدونم که حسابی به هم میریزم
یعنی همین الان که واقعیت رو نامطلوب میدونم و ازش ناراضیام هم باز دارم اون رو آمیخته با خیال میبینم