چه مرضیه که دو قسمت مونده به پایان سریالی که تو سه روز رگباری دیدمش یهو متوقف میشم و هیچ جوره دست و دلم نمیره اون دو قسمت لعنتی آخر رو ببینم؟
اگه بالاخره روزی از تمام خیالات و افکارم جدا بشم و بعد (در همون حالتِ جدا از وهم و خیال) به واقعیت مطلق زندگیم نگاه کنم میدونم که حسابی به هم میریزم
یعنی همین الان که واقعیت رو نامطلوب میدونم و ازش ناراضیام هم باز دارم اون رو آمیخته با خیال میبینم
دست خودم نبود
حسی درونم میگفت همه چیز به سر اومده و من شدیداً تمایل داشتم باورش کنم.
دوست داشتم بشینم و ساعت ها گریه کنم ولی حداقل مطمئن باشم داستان به پایان رسیده!
میخواستم مطمئن باشم تلاش کردن فایده ای نداره تا بتونم با خیال راحت در این جلوه ی زشت و نامطلوب زندگی فرو برم!
اما نتونستم
جالبه حتی وقتی غمیگینی باز میتونی یک آدمِ غمگینِ شاد باشی و یا غمگینِ غمگین.
لایه ها تمومی ندارن و تو نمیتونی با پذیرش یک سرنوشتِ حتمی و اجباری از نفوذ به لایه ی بعدی خلاص بشی.
باز احتمالات از جایی پدیدار میشن و باز چرخه امید و ناامیدی شکل میگیره.
در نهایت روزی، جایی در همون چرخه، در فاصله ی یک لایه تا لایهی بعدی خواهی مرد.
#فکت :
اینکه کسی دوستت داشته باشه درحالی که تو دوستش نداری خوشایند نیست.