City of stαrs
برنامهمو بههم میزنی. باید قضیهی استوارت رو بنویسم روی کاغذ و سوالشو حل کنم کار سختی نیست، ولی وجودت توی ذهنم همهی وقتمو میگیره. یکساعته که زل زدم به همین صفحه و میدونم قرار نیست ورق بزنم. وسطش سرمو میذارم روی میز و فکر میکنم فقط چیمیشد اگه اینجوری نمیشد؟ چیمیشد اگه یهجای دیگه میدیدمت؟ یه وقت دیگه؟ وقتی که هنوز یه بازندهی خسته نبودم؟ مغزم میگه چه فرقی داره که چندتا جمله با "کاش" بسازی ؟ هیچکدومش واقعی نمیشه. راست میگه. میدونم که نمیتونم بهش فکر نکنم. دردش گلوم و میسوزونه. ولی قول میدم که هیچقدمی سمتت برنمیدارم. شاید قلاب بگیرم دستم و خیالهامو ببافم، ولی هیچوقت هیچتلاشی نمیکنم. میذارم باشی، بمونی، اگه دلت میخواد. و میذارم نباشی، بری، اگه خوب نیستی. چون من تسلیمِ زندگیم شدم. نشستم روی زانوهای زخمیم، بدون اینکه منتظر نجاتدهنده باشم. و تلاش میکنم که نفسهام قطع نشن. من بازندهتر و رهاشدهتر از چیزیم که دنبالت بیام، ولی ذهنم هیچوقت خسته نمیشه.
من همیشه تورو تجسم میکنم.
نجلای ناکافی برای هندسه، برای تو، برای سایه، برای قرمز، برای خودم. نمیدونم. از پسش برنمیآم. هیچوقت نیومدم.
City of stαrs
نجلای ناکافی برای هندسه، برای تو، برای سایه، برای قرمز، برای خودم. نمیدونم. از پسش برنمیآم. هیچو
تو برای قرمز همیشه کافیای، و از پسش برمیای
خلاصه که این دیگه آخر پایداری من دربرابر توتفرنگیهای سمی بود فردا میرم به جنگشون