پشیمون شدم بعد پارت حرف می زنیم الان باید بخوابم *وی دیشب نخوابیده...0_0
[کشتیِکاپیتانآگاتا]
وایب این دو عکس رو انقدر دوست دارم که نمیتونم توصیف کنم
[کشتیِکاپیتانآگاتا]
مدرسه شبانه روزی خانم مین چین بسیار شلوغ بود هر کسی به سمتی میرفت و همه عجله داشتند چون راس ساعت ۱۰
شب بود باد ملایمی میوزید کشتی به آرامی حرکت میکرد آبراهام به گوشه ای تکیه داده بود و از تماشای ماه لذت میبرد برنارد هم در در نزدیکی او درحال خواندن کتاب بود
_هی پسر احمق !
_ با منی؟!
_ به جز تو کی اینجا احمقه ؟ بیا جلو
برنارد با تردید جلو رفت
آبراهام شروع کرد و گفت : تو میدونی اون زن *** چرا
میخواد بریم آتلانتیس ؟
برنارد لحظه ای ساکت ماند و به دیوار چوبی تکیه زد به و ماه نگاه کرد
_ حرف بزن مفت خور!
_ اممم فکر کنم دیدم خانم آنجلیکا در مرود وراثت خون آبی یا همچین چیزی حرف می زد
آبراهام جا خورد ، لحظه ای مکث کرد دستی روی ریش هایش کشید و گفت : مگه هنوز کسی از اون گوسفندای دریایی زنده مونده؟
برنارد گفت : من واقعا نمیدونم موسیو پایک حتی نمیدونم راجب چی حرف میزنین!
آبراهام گفت : از فرانسوی خوشم نمیاد آبراهام صدام کن و حالا اون ریخت لعنتی ات رو از جلوی چشمم دور کن
وقتی برنارد رفت آبراهام با صدای بلند شروع به قهقهه کرد : هاهعاااا میدونم چی توسرت داری زن کثیف
_ 90 درجه به راست ! پیش به سوی لاینرن !
[کشتیِکاپیتانآگاتا]
میتوانم حسش کنم ، صدای ناله چوب که در زیر پایم است صدای امواج که در یکدیگر کوبیده میشوند میتوانم حسش کنم ، کشتی را دریارا ،زندگی و سرنوشتم را...