eitaa logo
عقـیـقِ‌عشــق؛ | سوره‌ی‌بارآن
395 دنبال‌کننده
982 عکس
475 ویدیو
1 فایل
.. بهای عشــق چیست؟جان؛ بهای جــآن چیست؟بهشت؛ . به لطف حضرتِ‌عشق؛ مکانی‌برای‌من، برای‌نوشتن،حرف‌زدن‌و... متولدِ۷خرداد ۱۴۰۲ 🌿 .
مشاهده در ایتا
دانلود
اینجا درون دل های خیابانِ حرم، مشهدالرضاست💚 و وای بر دل های درمانده و دور‌مانده ازحرمت..!
عقـیـقِ‌عشــق؛ | سوره‌ی‌بارآن
اینجا درون دل های خیابانِ حرم، مشهدالرضاست💚 و وای بر دل های درمانده و دور‌مانده ازحرمت..!
به نام خدایی که رضای بنده‌اش در رضای اوست آقای امین، سلام! عیدتان مبارک؛ یکی دو روزی هست که شعر شما، در التجا به صاحب امروز، دست به دست می‌شود. خیلی از ماهایی که در حیطه‌ی ادب فارسی و ادبیات، تازه وارد حساب می‌شویم، هنوز با قلمِ فوق العاده‌ی شما کامل آشنا نشده بودیم و خو نگرفته بودیم که رفتن را به ماندن ترجیح دادید! نمی‌دانم چرا این شعرهای شما که همه‌ی‌شان شاهکاری بی‌مثل و مانند است، اشک‌های ما را روانه می‌کند یا بغض دلتنگی را درون گلوی ما تازه... کاش می‌بودید و برای من می‌گفتید داستانِ انتخاب تخلص امین برای شعرهای‌تان چه بوده؟ اصلا داستانی پشتش هست یا همین‌طوری انتخابش کرده‌اید؟ شما که هیچ کارتان بدون علت نبود، حواس‌تان هم به همه چیز بود، پس این امین شدن‌تان هم بی‌علت نیست... علت شما را نمی‌دانم اما علتی که من به آن دست یافتم این است؛ شما واقعا امین دل‌های بی‌پناه ما بودید، درست شبیه جد عزیزتان، آقای امام رضا... شما برای دل تمام مردم ایرانِ امام رضا، امین بودید؛ همین است که داغ شما، فقط داغ از دست دادن یک رهبر یا حتی پدر نیست! داغ از دست دادن پناه است؛ شما زاده‌ی مشهد بودید و مرید آقای مشهد! ما که یادمان نرفته، آن روزهای سخت، وسط بحران‌هایی که ایران عزیزمان را در آغوش گرفته بود، شما رفتید مشهد، غبار روبی مزجع شریف مولا... در واقع غبار روبی آرامگاه متبرک حضرت بهانه بود! شما برای زدودن غبارهای خستگی آن روزها پناه بردید به آنجا و آن عکس معروف... درآغوش کشیدن سنگ مقبره و حال عجیب‌تان... عجیب‌تر، ما بودیم که آن روزها نفهمیدیم... نفهمیدیم شما با این کار هم می‌خواستید به ما یاد بدهید دل‌های‌مان را باید بسپریم به شاه خراسان و از شدت غم‌های ناتمام، به او پناه بیاوریم... لوکیشن پناه قلب های‌مان، یعنی مشهدالرضا، عزیزهای ما را در آغوش دارد... سید ابراهیم عزیز که شهید شد، شما تسلای‌مان دادید، گفتید:«کارهای کشور که زمین نمی‌‌ماند!» یک جهان حواسش بود شما سر نمازش بغض‌تان نشکند و شما هم مثل کوه صلابت را نشان جهان دادید؛ ما ماندیم و غم رئیس جمهور شهید... فکرش را نمی‌کردیم چندی بعد، قرار شود بگوییم «رهبر شهید» و بعد از شصت روز جنگ، هنوز نتوانسته باشیم پیکر مبارک شما را به خاک‌های حرم بسپریم... از این روز مبارک، در تمام جشن‌ها و شادی‌ها ، یک چیز در دلم مانده و اینکه کاش مولا ضامن ما آهوهای زخمی و رنجورش شود... به آنها که باید سلام ما را برسانید؛ با اجازه آقای امین دعایمان کنید یاعلی! / ۹ اردیبهشت ۱۴۰۵.
ـ از آرزو تا واقعیت مطلوب را، در بعد زمان، پیاده میتوان پیمود؛ اما، خستگان، پای رفتنشان نیست. + انقلاب به ما چه داد؟! / نادرابراهیمی.
ما، با همه ی وجود فدای تبسم های خامنه‌ای جوان ؛ +
عقـیـقِ‌عشــق؛ | سوره‌ی‌بارآن
ـ
به نام اول معلم عالم... آقای معلم ما و تمام شهدا، سلام! وقت‌تان بخیر و روزتان مبارک... کلاس درس شما، اندازه‌ی یک دنیا شاگرد دارد... وسعت کلاس‌تان، جهانی است..! شما خوب معلمی بودید آقا! توانستید وطن پرستی و ایستادگی دربرابر بیگانه را، با املای هیهات من الذله به ما یاد دهید. راستش را بگویم، شاگردان‌تان دارند درس‌هایی که یک عمر شما در گوش‌شان خواندید را به ورطه‌ی عمل می‌کشانند. گفته‌ها، شنیده‌ها، اخبار جنگ، همه‌ی این‌ها را امشب می‌گذارم کنار؛ شما هم خیال‌تان آسوده باشد، ما حواس‌مان جمع میدان نبرد است. شما خودتان هندسه‌ی نبرد را یادمان دادید، نقشه‌ی دشمن شناسی رسم کردید و مقاومت را در کنار هر شناختی، ضمیمه‌ی روزهای‌مان کردید و یادمان دادید مقابل ظلم ایستادن، الفبای زندگی‌مان شود. شما حتی با شهادت‌تان هم به ما درس‌های بزرگ و فراموش ناشدنی دادید. یادمان دادید گاه، خون می‌تواند بعثت آفرین شود و مردم را مبعوث کند. می‌دانید زیبایی این روزها چیست؟! در هر مناسبتی می‌توانیم برای شما مرثیه بخوانیم... روز درختکاری، روز جمهوری اسلامی، روز خلیج فارس، روز معلم! همانطور که رهبر فقید ما، آقا سید مجتبی گفتند:«معلمان مؤثرترین حلقه در نبرد فرهنگی‌اند و از ستون فقرات جامعه» شما هم، مهره‌ی اصلی ستون فقرات این جامعه بودید که اینگونه بعد رفتن‌تان یتیم مانده‌ایم. آقا جان، هرچه خوبان دارند شما یک‌جا دارید... به ما حق بدهید دلتنگ چنین شخصیتی باشیم... حق بدهید هنوز دل‌‌، التیام نیافته باشد و چشم، مجال گریه نکردن... این شب‌ها، هرگاه صدای‌تان از سیستم‌های صوت پخش می‌شود، حواسم را پرت می‌کنم تا آگاهانه نشنوم... آخر اگر بشنوم و بغض شصت شبه‌ام برای بار صد هزارم بشکند، کسی نمی‌تواند جلوی اشک‌هایم را بگیرد. سرتان را درد نیاورم... شاگرد، همیشه گوشه‌ی چشمش به سمت افعال و اعمال معلم است، گفتید به سوی میدان جنگ پرواز خواهیم کرد... پرواز کردیم؛ راضی هستید؟! گفتید الله اکبرمان را فراموش نکنیم... نکردیم؛ امرتان تمام و کمال اطاعت شد؟! گفتید خلیج فارس، همیشه فارس می‌ماند... گفتیم چشم؛ نامش را بر سر جهان کوبیدیم که دست از پا خطا نکنند... خسته‌ی نبرد بودیم، شما گفتید نزدیک قله‌ایم خستگی ممنوع! خودتان هم همراه ما کوهنوردی کردید که کسی نگوید فقط حرفش را زده‌اید و عمل نمی‌کنید. خلاصه آقای من، هوای شاگردهایتان را داشته باشید و امشب با دلسوزی معلمانه دعای‌شان کنید. /۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵.
عقـیـقِ‌عشــق؛ | سوره‌ی‌بارآن
ـ
آقاسیدمجتبی! سکوت شب، جریان بی توقف افکارم را به بازی گرفته. به شما فکرمیکنم... به شمایی که هرگاه می‌خواهم چیزی بگویم، برای محکم کاری کنار آقا، سیدمجتبی را هم می گذارم. به ردای ولایت روی دوش‌تان، و قدم های تان فکرمی کنم. به اینکه این‌همه صلابت خرج کلمات کردن ، ارث پدری‌تان است یا ویژگی منحصر به فرد خودتان؟ هزاران بار حرف به حرف کلماتتان را درون ذهنم به دادگاه می‌برم.. نتیجه ی جلسه‌ می شود همان که بود. یعنی صلابت و اقتدار؛ ور شخصیت شناس ذهنم می گوید کسی که صلابت از جمله هایش حذف نمی شود، حتما قدم هایش هم محکم است و شانه هایش کوه؛ مانده ام چگونه ندیده و نشنیده دل‌های ما را به یغما برده اید.. لحظه ی اعلام خبرِ به رهبری رسیدن شما را خوب یادم هست... همان شب قدر که این تازه براتم دادند، خبر را که خواندیم ، بنای دلمان لرزید قلب مان یادش رفته بود،برای کسی تپیدن یعنی چه تا اینکه شما آمدید. انگار از ثمردرخت، قبل از خاکسترشدنش دانه ای درون خاک قلب ما افتاده و حالا وقت جوانه زدن و ریشه پراکندنش رسیده بود. نفهمیدیم چه شد.. ندیده و نشنیده،تا نام شما بر زبان هایمان جاری می شود، همراهش قند و نبات از دهان هایمان بیرون می ریزد. باورکنید می ترسم ما که این‌گونه عاشق شما شده ایم ، امام که بیاید، تکیه بر دیوار کعبه بزند ، به دیدار نرسیده از شدت شوق جان بدهیم. خیلی دلم می‌خواهد بروم در خانه ی تک تک شاگردانتان را بزنم و بی هیچ مقدمه ای بگویم: «از آقاسیدمجتبی بگویید برایم.لبخندشان چه شکلی است؟!» گفتم شاگردهای شما... دیروز که روز معلم بود، ما حواسمان نبود به شما تبریک بگوییم اما شبیه پدرتان خیلی حواس‌تان جمع است؛ از یک روز قبل تبریک گفتید و خاطرنشان کردید ، مقام معلم و استاد چه مهم است. اگر تا سال گذشته، فقط استاد شاگردانتان بودید، از امسال استاد ما هم هستید بهتر بگویم، از امسال شاگردهایتان میلیونی شده است، وسعت کلاستان هم به اندازه ی ایران.. راستش را بخواهید من به غم‌های دلتان هم فکر می کنم. چگونه انقدر محکمید ؟ تازه، علاوه بر غم پدر، شما شریک زندگی‌تان که امیدها به ایشان داشتید را هم از دست دادید ما با همان یک غم ، کمرهایمان از وسط تا شده است و اشک‌هایمان ته ندارند؛ واقعا این‌همه‌ آرامش را از کجا می‌آورید ؟ البته این سوال که در وصف شما، درست نیست... شما پسر همان پدرید پسر هم که کو ندارد نشان از پدر؛ القصه، ماییم و آرزوی دیدار لبخند شما ... سایه‌تان مستدام و صلابت‌تان پابرجا. یاعلی؛ /۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵.
+ خدا از ما نگیرد نعمت آشفته حالی را...؛