عقـیـقِعشــق؛ | سورهیبارآن
ـ
به نام اول معلم عالم...
آقای معلم ما و تمام شهدا، سلام!
وقتتان بخیر و روزتان مبارک...
کلاس درس شما، اندازهی یک دنیا شاگرد دارد... وسعت کلاستان، جهانی است..!
شما خوب معلمی بودید آقا! توانستید وطن پرستی و ایستادگی دربرابر بیگانه را، با املای هیهات من الذله به ما یاد دهید.
راستش را بگویم، شاگردانتان دارند درسهایی که یک عمر شما در گوششان خواندید را به ورطهی عمل میکشانند.
گفتهها، شنیدهها، اخبار جنگ، همهی اینها را امشب میگذارم کنار؛ شما هم خیالتان آسوده باشد، ما حواسمان جمع میدان نبرد است.
شما خودتان هندسهی نبرد را یادمان دادید، نقشهی دشمن شناسی رسم کردید و مقاومت را در کنار هر شناختی، ضمیمهی روزهایمان کردید و یادمان دادید مقابل ظلم ایستادن، الفبای زندگیمان شود.
شما حتی با شهادتتان هم به ما درسهای بزرگ و فراموش ناشدنی دادید. یادمان دادید گاه، خون میتواند بعثت آفرین شود و مردم را مبعوث کند.
میدانید زیبایی این روزها چیست؟! در هر مناسبتی میتوانیم برای شما مرثیه بخوانیم... روز درختکاری، روز جمهوری اسلامی، روز خلیج فارس، روز معلم!
همانطور که رهبر فقید ما، آقا سید مجتبی گفتند:«معلمان مؤثرترین حلقه در نبرد فرهنگیاند و از ستون فقرات جامعه» شما هم، مهرهی اصلی ستون فقرات این جامعه بودید که اینگونه بعد رفتنتان یتیم ماندهایم.
آقا جان، هرچه خوبان دارند شما یکجا دارید... به ما حق بدهید دلتنگ چنین شخصیتی باشیم... حق بدهید هنوز دل، التیام نیافته باشد و چشم، مجال گریه نکردن...
این شبها، هرگاه صدایتان از سیستمهای صوت پخش میشود، حواسم را پرت میکنم تا آگاهانه نشنوم... آخر اگر بشنوم و بغض شصت شبهام برای بار صد هزارم بشکند، کسی نمیتواند جلوی اشکهایم را بگیرد.
سرتان را درد نیاورم... شاگرد، همیشه گوشهی چشمش به سمت افعال و اعمال معلم است، گفتید به سوی میدان جنگ پرواز خواهیم کرد... پرواز کردیم؛ راضی هستید؟! گفتید الله اکبرمان را فراموش نکنیم... نکردیم؛ امرتان تمام و کمال اطاعت شد؟! گفتید خلیج فارس، همیشه فارس میماند... گفتیم چشم؛ نامش را بر سر جهان کوبیدیم که دست از پا خطا نکنند... خستهی نبرد بودیم، شما گفتید نزدیک قلهایم خستگی ممنوع! خودتان هم همراه ما کوهنوردی کردید که کسی نگوید فقط حرفش را زدهاید و عمل نمیکنید.
خلاصه آقای من، هوای شاگردهایتان را داشته باشید و امشب با دلسوزی معلمانه دعایشان کنید.
#سورهیبارآن /۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵.
عقـیـقِعشــق؛ | سورهیبارآن
ـ
آقاسیدمجتبی!
سکوت شب، جریان بی توقف افکارم را به بازی گرفته. به شما فکرمیکنم...
به شمایی که هرگاه میخواهم چیزی بگویم، برای محکم کاری کنار آقا، سیدمجتبی را هم می گذارم.
به ردای ولایت روی دوشتان،
و قدم های تان فکرمی کنم.
به اینکه اینهمه صلابت خرج کلمات کردن ، ارث پدریتان است یا ویژگی منحصر به فرد خودتان؟
هزاران بار حرف به حرف کلماتتان را درون
ذهنم به دادگاه میبرم..
نتیجه ی جلسه می شود همان که بود.
یعنی صلابت و اقتدار؛
ور شخصیت شناس ذهنم می گوید
کسی که صلابت از جمله هایش حذف نمی شود،
حتما قدم هایش هم محکم است و
شانه هایش کوه؛
مانده ام چگونه ندیده و نشنیده
دلهای ما را به یغما برده اید..
لحظه ی اعلام خبرِ به رهبری رسیدن شما
را خوب یادم هست...
همان شب قدر که این تازه براتم دادند،
خبر را که خواندیم ، بنای دلمان لرزید
قلب مان یادش رفته بود،برای کسی تپیدن
یعنی چه تا اینکه شما آمدید.
انگار از ثمردرخت، قبل از خاکسترشدنش دانه ای درون خاک قلب ما افتاده و
حالا وقت جوانه زدن و ریشه پراکندنش رسیده بود.
نفهمیدیم چه شد..
ندیده و نشنیده،تا نام شما بر زبان هایمان
جاری می شود، همراهش قند و نبات از دهان هایمان بیرون می ریزد.
باورکنید می ترسم ما که اینگونه عاشق شما شده ایم ، امام که بیاید، تکیه بر دیوار کعبه بزند ، به دیدار نرسیده از شدت شوق جان بدهیم.
خیلی دلم میخواهد بروم در خانه ی تک تک شاگردانتان را بزنم و بی هیچ مقدمه ای بگویم: «از آقاسیدمجتبی بگویید برایم.لبخندشان چه شکلی است؟!»
گفتم شاگردهای شما...
دیروز که روز معلم بود، ما حواسمان نبود به شما تبریک بگوییم اما شبیه پدرتان
خیلی حواستان جمع است؛
از یک روز قبل تبریک گفتید و خاطرنشان
کردید ، مقام معلم و استاد چه مهم است.
اگر تا سال گذشته، فقط استاد شاگردانتان بودید، از امسال استاد ما هم هستید
بهتر بگویم، از امسال شاگردهایتان میلیونی شده است، وسعت کلاستان هم به اندازه ی ایران..
راستش را بخواهید من به غمهای دلتان هم فکر می کنم. چگونه انقدر محکمید ؟
تازه، علاوه بر غم پدر، شما شریک زندگیتان که امیدها به ایشان داشتید را هم از دست دادید
ما با همان یک غم ، کمرهایمان از وسط تا شده است و اشکهایمان ته ندارند؛
واقعا اینهمه آرامش را از کجا میآورید ؟
البته این سوال که در وصف شما، درست نیست...
شما پسر همان پدرید
پسر هم که کو ندارد نشان از پدر؛
القصه، ماییم و آرزوی دیدار لبخند شما ...
سایهتان مستدام و صلابتتان پابرجا.
یاعلی؛
#سورهیبارآن /۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵.
هدایت شده از اَثَـــــــــــر|𝐀𝐬𝐚𝐫📸
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_خلیجفارسناامن،برایهمهناامناست!
@ASAR_IRI
@aghigheeshghInShot_20260507_204356610_۰۷۰۵۲۰۲۶(4).mp3
زمان:
حجم:
3M
#پادکست :
رویــایکـشـوردوســت؛
همیشه ، فکر میکردم قراراست
یکروز از شدت خوشحالیِ یک تماس چندثانیه ای...
بهقلم: #سورهیبارآن
تهیهوضبط در:
استـودیو صدای پاتوق نوجوان مبارز
پ.ن:علت عدم کیفیت مطلوب،
محدودیت حجم ارسالی ایتاست..
- نمانده جای شکایت که درپی هرزخم،
بلندتر شده طومار بردباری ما ؛
عقـیـقِعشــق؛ | سورهیبارآن
!
بعید میدانم این روزها یادمان برود..بعید میدانم.
این را وقتی میگویم که پر پرچم از روی صورتم با سرعت یک دونده ی دو ماراتن رد شده است و ردش ، شبیه سیلی
با من چشم در چشم شده؛
آدمها ، یکهو به خودشان می آیند
می بینند تغییر، دامن زندگیشان را گرفته ولی آنها، هنوز در گذشته، مانده اند.
یک وقتهایی ،یک چیزهایی، قابل پذیرش نیست.یعنی نمی شود با آن کنار آمد...
هرچقدر هم بگویند صبر، تحمل، تاب آوری، احساس می کنند این کلمات،
مفاهیمی تزئینی برای بستن دهانشان و
تخته کردن افکارشان است .
البته، حق هم دارند.
حس مبهم و بی خاصیت بلاتکلیفی،
نه با صبر و تحمل از بین می رود،
نه با امید!
تنها چیزی که شاید بتواند اندکی این
فضای ملتهب را، گرداب نمیدانم ها را
در خودش حل کند و نفس ها را تلطیف،
عشق است ؛
آدمهای عاشق، زیستِ متفاوتی دارند .
صبر می کنند، تاب می آورند هرچند سخت
اما، فرسودگی، عشق را به بازی می گیرد و
با آن مسابقه می دهد؛
هرچه فرسایش و فرسودگیاست باید
یک روزی تسلیم شود وگرنه عشق ،
بنای مستحکمیاست که منحل نمیشود.
فقط ممکن است بعید و قریب را بگذارد کنار
و رک ، خطابه ی فلسفی زندگی فرسایشی را بیندازد آن سمت و
راه دیگری را پیش بگیرد.
عشق، راه می سازد تا راه برود؛
تعیین تکلیف حالیاش نیست،
تعیین تکلیف میکند!
#سورهیبارآن / ۱۹ اردیبهشت.