eitaa logo
عقـیـقِ‌عشــق؛ | سوره‌ی‌بارآن
393 دنبال‌کننده
992 عکس
477 ویدیو
1 فایل
.. بهای عشــق چیست؟جان؛ بهای جــآن چیست؟بهشت؛ . به لطف حضرتِ‌عشق؛ مکانی‌برای‌من، برای‌نوشتن،حرف‌زدن‌و... متولدِ۷خرداد ۱۴۰۲ 🌿 .
مشاهده در ایتا
دانلود
- یارِگمگشته؛ تجمع دیشب، غم داشت .خیلی غم... از دوستان و هم‌سایه های تجمعی که فاصله گرفتم، بیشتر از قبل حسِ دل‌گیری شب، روی افکارم سایه انداخت. من، غرق اینکه قراراست دوشنبه، چه شود؟! من هستم، قطره ای از آن دریا می‌شوم یا نه، آینه‌دار ماه می‌شوم یانه؟ روایتی با قلم درون دست من، نوشته می‌شود یا آن شعری که قول نوشتنش را به خودم داده‌ام چه‌شد؟ گوشه‌ی چادرم، زیر پایم می‌رود. جلوی مادر و دختری متوقف می‌شوم دخترک، عکس لمینت شده‌ای را محکم در آغوش گرفته... عکس را به سمت من می‌گیرد و مادرش می‌گوید: - بگو بفرمایید + بفرمایید برای چندثانیه ای مات می‌مانم. انگار مغزم فرمان دادن را یادش رفته. مثل همیشه در ذهنم جورچینی را کامل می‌کنم. دستم را دراز می‌کنم و عکس را از دخترک می‌گیرم. با لحن بچه‌گانه‌ای که کمی ذوق و اشتیاق با آن قاطی شده، تشکر می‌کنم. به عکس خیره می‌شوم. جورچین کامل شده روبه روی چشم‌هایم به نمایش گذاشته شده.. یک عکس، خطِ پایان افکار بی‌پایان من شد. اگر بگویم تا حالا این عکس آقا را ندیده بودم، اغراق نکرده ام. به عمق عکس فرو می‌روم. تبسمِ عمیق با دستی که به نشانه ی سلام و ارادت بلند شده. هرکه زاویه ی نگاه را دنبال کند، حس می‌کند آقا دارند به سمت او لبخند می‌زنند و دست تکان می‌دهند. شبیهِ گنجی که هیچ‌ گنج شناسی نتوانسته است روی آن قیمت بگذارد، به دست گرفتمش. گم‌شده ی من، دارد برای آخرین دیدار می‌آید؛ البته، چشم‌های اشک‌بار ما محروم از دیدن تبسم پدرانه و دستِ ارادتش خواهد ماند...برای همیشه؛ / ۱۱ تیر ۱۴۰۵ @aghigheeshgh
عقـیـقِ‌عشــق؛ | سوره‌ی‌بارآن
_
«کارتِ ورود» صبح که از خواب بیدار می‌شوم، میخواستم طبق عادت همیشگی سمت گوشی‌ام نروم اما یک حسِ درونی گفت نگاهی به پیام های نخوانده‌ام بیندازم. همسفرِ سفر دیدار آقا در آبان‌ماه سال ۱۴۰۳ و هم‌راهِ اردوی مشهد، پیام داده بود. + سلام عزیز دلم خوبی؟ شبت بخیر اینم آخرین کارت دیدارت :) یادش بخیر اون دیداری که با هم رفتیم.. همراه پیام،تصویرِ کارت را برایم فرستاده بود. یک لحظه مات ماندم. مغزم هنوز بین خواب و بیداری بود و نمی‌فهمید چه‌خبر است با ظرافت بیشتری به کارت‌ورود خیره می‌شوم. یاد آن دیدار و کارت ورودش می‌افتم. برای آن دیدار از هفته ی قبلش استرس داشتم و می‌ترسیدم آخرش هم نشود. حتی آن شب در مصلی، تا اسم هایمان را بخوانند و بروند کارت هایمان را بدهند، نفس کشیدن را متوقف کرده بودم و خداخدا می‌کردم که اسمم مابین افرادی نباشد که کارت‌ورودشان صادر نشده؛ اصلا در حسینیه هم که نشسته بودم هول و ولای نیامدنشان را داشتم. حالا هم همین است. از وقتی که خبر تشییع و آخرین دیدار، داغ‌ترین خبر این روزها شده، بی‌قراری و استرس تمام وجودم را تسخیر کرده. راستش را بخواهم بگویم، بازهم تا لحظه ی آخر می‌ترسم که نشود یا نبینمش؛ اما،استرسِ کارت‌ورود صادرنشده را ندارم. اضطرار آخرین بار را دارم. همیشه به آخرین ها فکر‌می‌کردم اما هیچ‌وقت در مخیله‌ام نمی‌گنجید آخرین دیدارِمان در این دنیا، اینگونه باشد. یکی کارت را برایم فرستاده، یکی برای رفتنم دعا کرده، آن یکی مرا به جمع راویانِ آخرین دیدار پیوند داده و اصلِ کار، هنوز معلوم نیست مرا به دیدار می‌پذیرد یا نه... پیش از همه‌چیز سپرده‌ام به خودش. درست است، دارد مارا می‌گذارد و می‌رود اما یقین دارم که از آن بالا، بیشتر از قبل حواسش به تک‌تک عاشقانش هست؛ آن روز در یک‌قدمی حسینیه، خانمِ خادم می‌گفت باید از شما میهمانان عزیز آقا، بچه های آقا، خوب پذیرایی کنیم. باز هم می‌خواهم بیایم مهمانی آقا! دلم برای آن رخسار نورانی و شوقی که قلبم را وادار می‌کرد از سینه‌ام بیرون بجهد، تنگ شده؛ برای آن «بچه‌های عزیزمن» گفتن هایتان، برای آن «من همیشه دعامی‌کنم هایتان» برای دست‌زدن های در حسینیه که ما بابش کردیم. فقط، جسارت نباشد. باز هم برای ما سخنرانی می‌کنید و از امید، حرف می‌زنید یا ما باید با چشم‌هایی اشکی، ردِ نگاهمان به تابوت مزین به اسم شما، بسنده کنیم؟! البته، اگر اینطور باشد دیگر شوق نیست. سوگ است... و اشک های ذوق جایشان را به چشمه ی جاری دلتنگی داده‌اند. خدا صبری دهد ما را... / نیمه‌ی‌شب. @aghigheeshgh
هدایت شده از KHAMENEI.IR
📢 امشب در جوار حسینیه امام خمینی(ره) و محل شهادت رهبر انقلاب برگزار شد ▪️ آخرین دیدار با خانواده‌های معظم شهدا ▪️ امشب (پنجشنبه شب) در میان حزن و اندوه هزاران نفر از خانواده‌های مکرم شهیدان مراسم وداع با پیکر رهبر شهید انقلاب اسلامی انجام شد. ▪️ این مراسم امشب در جوار محل شهادت حضرت آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای برگزار شد. ▪️در مراسم پر حزن و اندوه، مداحان اهل‌بیت علیهم‌السلام در رثای اباعبدالله الحسین(ع) مرثیه‌سرایی کردند و در عزای رهبر شهید انقلاب نوحه‌خوانی انجام شد. ۱۴۰۵/۴/۱۱ 🏴 🖥 Farsi.Khamenei.ir
عقـیـقِ‌عشــق؛ | سوره‌ی‌بارآن
📢 امشب در جوار حسینیه امام خمینی(ره) و محل شهادت رهبر انقلاب برگزار شد ▪️ آخرین دیدار با خانواده‌های
وداع؟ کدام وداع؟ می‌فهمید چه می‌گویید؟! من هنوز خوب ندیدمش؛ چشم هایم از اشتیاق دیدنش تار نشده اند. به گوشه ی عبایش بوسه ای نزده‌ام و تبرکاً روی دیدگانم نگذاشته ام. صبر کنید. وداع چیست؟ من هنوز در انتظار ملاقاتم. خصوصی هم نبود،نبود. فقط دیدار باشد؛ صدا و تصویر را به صورت زنده، خودم بشنوم و ببینم. صبر کنید. دیدار هم نمی‌خواهم فقط...فقط به او بگویید اینجا دلی برای او بی‌تاب است. محتاج نگاه اوست. بگویید دعاکند موثر باشد. نه، اصلا این ها را هم نمی‌خواهم. بگویید با همان صلابت همیشگی‌اش بیاید بایستد مقابل دوربین و با مردم حرف بزند. من طاقت دیدن قامت او، در حالت خوابیده، آن هم در تابوت را ندارم. صبر کنید. تابوت چیست؟ من هنوز منتظرم بیایند خبر را تکذیب کنند. هنوز داغِ رفتن بعضی ها، سرد نشده. این تابوت، این تابوت که عمامه و چفیه او را بر دوش دارد، چه می‌خواهد از جان من؟ خداحافظی چه معنی‌ می‌دهد؟! من با رویای آن روز که مقابلش سلام بدهم،زنده ام.. راستی، اصلا مگر می‌شود آدم با جانش خداحافظی کند؟ شما را به خدا صبر کنید. من هنوز خوب ندیدمش...
عقـیـقِ‌عشــق؛ | سوره‌ی‌بارآن
-
همه چیز سرجای خودش است، الا... شبیه آخرین جلسه ی کلاس، خانم معلم به دیدار دانش آموزان و همکارانش آمده است. همه هستند. پدر،مادر و جمعی از اقوام... هرکس، گوشه ای مشغول است. عده‌ای زیر تابوت را گرفته اند. عده ای اشک می‌ریزند. برخی هرچه دم دستشان می‌آید را به پیکر شهیده متبرک می‌کنند.دیدار آخر است و همه خوب می‌دانند که دیگر باید غزل خداحافظی را برای ‌خانم معلم زمزمه کنند. همه آمده اند برای خداحافظی و وداع با او جز آن‌که باید. یارِ چندین و چندساله ی زندگی‌اش را می‌گویم. شریک زندگی‌اش که نتوانسته‌ خودش را به مراسم وداع و تشییع همسرش برساند. این نتوانستن، نه از روی بی‌وفایی است و نه از روی بی‌اهمیت انگاری. بلکه از آن جهت است که چشم امید یک ملت است و اقتضائات امنیتی، علت غیبتش. زهرا خانم، هم‌سفر و هم‌راز و هم‌قدم خوبی برای آقاسید بوده است که درباره‌شان می‌گویند به ایشان امید‌ها داشتند ... این هم‌سفر که ‌هم‌سفرخویش را نیمه‌ی راه تنها گذاشت و به آسمان رفت، از سر قرار نیامدن یارش دلگیر نشود. کاش خانم معلم برای آقاسید مجتبی و فرزندانش، غیبت رد نکند...به حتم از آن بالا می‌بیند که آنها هم مشتاق دیدار بودند؛ حتما این راهم می‌داند که پاداش جهاد مجتبی هست اما مجتبایش سنگین‌تر و سخت‌تر از قبل دارد مجاهدت می‌کند. بی حضور و دلگرمی او... بی آنکه او برایش چای بریزد و عبایش را روی شانه هایش مرتب کند... همه چیز سر جایش هست الا نبودن شما برای آقاسید و نبودن آقاسید برای خداحافظی از شما؛ می‌گویم اگر زحمتی نیست غیبت هایشان را موجه رد کنید و کماکان جویای احوال و اموراتشان باشید. ما، انقدر در غم‌هایمان غرق شده‌ایم که یادمان رفته برای صاحب عزای اصلی این خانواده، غمخواری کنیم جدا از آنکه از دیدن‌شان هم محرومیم و هم تحبس النگاه..! شما هم‌نام بانوی‌خانه‌ی امیر بودید و کاش، دست مارا هم بگیرید. التماس‌دعا و خدانگهدار خانم‌معلمی که پاداش جهاد‌مجتبی بود...؛ / ۱۳تیرماه ۱۴۰۵. @aghigheeshgh
_ از قرآن ختم بدم می‌آید. صدای قرائتی که شباهت به مراسم ختم داشته باشد، یا هرچه که شبیه به آن باشد. قدرت آن را دارد بیشتر از مرثیه و روضه گریه بگیرد. آن هم گریه ی از ته وجود... اصلا از هرچه که از جدایی و رفتن و مردن خبری دارد، بدم می‌آید. اما شما که نمرده‌اید .شما شهید شده اید و این خیلی فرق می‌کند. برای شهادت، باید فاتحانه و پیروزمندانه قرآن خواند. آیه‌ی شهادت هم خواند. آیه‌ای که یادآوری می‌کند شهید زنده است. زنده تر از هر وقت دیگری؛ شهادت که رفتنی شبیه مردن نیست... اوج عشق و عاشقی است و خونِ شهید جریان‌سازی می‌کند. باید بسپرم برای شهیدی چون شما، ایستاده و حماسی قرآن بخوانند... من طاقتِ شنیدن قرآن ختم برای شما را ندارم. راستی، پس از صد و بیست‌وپنج روز شهادتتان مبارك؛ / ۱۲تیرماه ۱۴۰۵.