1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- کسی سراغ نداری مرا به تو برساند؟!
عقـیـقِعشــق؛ | سورهیبارآن
-
همه چیز سرجای خودش است، الا...
شبیه آخرین جلسه ی کلاس، خانم معلم به دیدار دانش آموزان و همکارانش آمده است.
همه هستند. پدر،مادر و جمعی از اقوام...
هرکس، گوشه ای مشغول است. عدهای زیر تابوت را گرفته اند. عده ای اشک میریزند. برخی هرچه دم دستشان میآید را به پیکر شهیده متبرک میکنند.دیدار آخر است و همه خوب میدانند که دیگر باید غزل خداحافظی را برای خانم معلم زمزمه کنند.
همه آمده اند برای خداحافظی و وداع با او جز آنکه باید.
یارِ چندین و چندساله ی زندگیاش را میگویم. شریک زندگیاش که نتوانسته خودش را به مراسم وداع و تشییع همسرش برساند.
این نتوانستن، نه از روی بیوفایی است و
نه از روی بیاهمیت انگاری.
بلکه از آن جهت است که چشم امید یک ملت است و اقتضائات امنیتی، علت غیبتش.
زهرا خانم، همسفر و همراز و همقدم خوبی برای آقاسید بوده است که دربارهشان میگویند به ایشان امیدها داشتند ...
این همسفر که همسفرخویش را نیمهی راه
تنها گذاشت و به آسمان رفت، از سر قرار نیامدن یارش دلگیر نشود.
کاش خانم معلم برای آقاسید مجتبی و فرزندانش، غیبت رد نکند...به حتم از آن بالا میبیند که آنها هم مشتاق دیدار بودند؛
حتما این راهم میداند که پاداش جهاد مجتبی هست اما مجتبایش سنگینتر و سختتر از قبل
دارد مجاهدت میکند. بی حضور و دلگرمی او...
بی آنکه او برایش چای بریزد و عبایش را روی شانه هایش مرتب کند...
همه چیز سر جایش هست الا نبودن شما برای آقاسید و نبودن آقاسید برای خداحافظی از شما؛
میگویم اگر زحمتی نیست غیبت هایشان را موجه رد کنید و کماکان جویای احوال و اموراتشان باشید.
ما، انقدر در غمهایمان غرق شدهایم که یادمان
رفته برای صاحب عزای اصلی این خانواده،
غمخواری کنیم جدا از آنکه از دیدنشان هم محرومیم و هم تحبس النگاه..!
شما همنام بانویخانهی امیر بودید و
کاش، دست مارا هم بگیرید.
التماسدعا و خدانگهدار خانممعلمی که پاداش جهادمجتبی بود...؛
#سورهیبارآن / ۱۳تیرماه ۱۴۰۵.
@aghigheeshgh
_
از قرآن ختم بدم میآید.
صدای قرائتی که شباهت به مراسم ختم داشته باشد، یا هرچه که شبیه به آن باشد.
قدرت آن را دارد بیشتر از مرثیه و روضه گریه بگیرد.
آن هم گریه ی از ته وجود...
اصلا از هرچه که از جدایی و رفتن و مردن خبری دارد،
بدم میآید.
اما شما که نمردهاید .شما شهید شده اید و این
خیلی فرق میکند.
برای شهادت، باید فاتحانه و پیروزمندانه قرآن خواند.
آیهی شهادت هم خواند. آیهای که یادآوری میکند شهید زنده است. زنده تر از هر وقت دیگری؛
شهادت که رفتنی شبیه مردن نیست...
اوج عشق و عاشقی است و خونِ شهید جریانسازی میکند.
باید بسپرم برای شهیدی چون شما،
ایستاده و حماسی قرآن بخوانند...
من طاقتِ شنیدن قرآن ختم برای شما را ندارم.
راستی، پس از صد و بیستوپنج روز شهادتتان مبارك؛
#سورهیبارآن / ۱۲تیرماه ۱۴۰۵.
عقـیـقِعشــق؛ | سورهیبارآن
-
پروانه های کاغذی خوشبخت؛
تصاویر آخرین دیدار با خانواده های شهدا در
حسینیه، منتشر میشود.
قبل هر زاویه و نقطه دیدی که عکاس ها
سعی کرده بودند به نمایش بگذارند،
پروانه های کاغذی بالای سر تابوتت
توجهم را جلب میکند. خوش به حالشان...
مخصوصا آن یکی که از همه بیشتر به شما نزدیک است و با طمانینه تابوت را مهمان نوازش هایش کرده .
این ها که کاغذی اند ولی به یقین آنجا که میروید، پروانه های بهشتی اطرافتان میچرخند و دورتان میگردند.
کاش من هم پروانهوار دور سرت میگشتم
و آرام بر آن تابوت که هم پیکر شما و هم پرچم ایرانعزیزمان را برآغوش کشیده، بوسهای میزدم.
پروانه نیستم اما کلماتم را برایت پروانه میکنم.
بعد که یادگرفتند پرواز کنند، همهشان را به سمت
شما رها میکنم تا دور سرتان بگردند.
از پروانههای آویزان و لاله هایی که زیلوهای آبی حسینیه چمنشان شده، یک چیز دیگر هم فهمیدم.
شما، لطیفترین و عاشقترین رهبر جهان بودید. این از طبع شاعرانهتان هم معلوم بود؛
ولی عزیزِ جانِ ما،
به دلهای ما فکر نکردید، روی دست بقیه وارد بیت شدید؟
ما عادت نداشتیم شما را حتی عصا به دست ببینیم؛
حالا با تابوت و روی دست بقیه وارد میشوید
به این فکر نمیکنید ما دق میکنیم؟!
ما که هیچ وقت به آخریندیدارهای بیت
فکرنمیکردیم... اما شما وقتی پس از چهارماه اینطوری انتظارهای ما را پایان دادید،
کمرهایمان خم شد و موهای جوان هایمان سپید..
با شهادتتان ، ما را مصداق " جوان به حادثه ای پیر میشود" کردید.
ما که از ذوق دیدارتان میمردیم، اینبار برای بار دوم به خاطر اینگونه به دیدار آمدنتان مردیم.
یادم هست میگفتید غم هایی هست که کوه را هم در هم میشکند اما نگفته بودید قرار است غم شما کوهی شود که قامت های مارا خم کند؛
برای یتیمهایتان اینروزها بیشتر دعا کنید.خیلی بیشتر...
#سورهیبارآن / ۱۲تیرماه ۱۴۰۵.
@aghigheeshgh
عقـیـقِعشــق؛ | سورهیبارآن
_
دلهای ما در «آستانه» سرگردان مانده اند. شهادتِ او، برای دلهای ما آستانهای ناتمام آفرید. پیش از آنکه به تشییع و پیکری فکرکنیم، در آستانه، ملهوف شدیم و همانجا ماندیم. «آستانه» چیست؟ آستانه، لحظهای مابین «رفتن» و «نرفتن» است بین هست و نیست. و بعدِ رفتنش، دلهای ما نه کامل رفتنش را باور میکند و نه بودنش را... ما، همیشه از تصور نبودنش میترسیدیم و او با هجرت ناگهانیاش، فرصتِ هرچیزی را از ما گرفت و همه چیز را به ما داد، همه چیز را... آستانه، مارا خیلی وقت است در لحظه های وداع نگه داشته است. دلهایی که در این مصیبت ناگهانی آن ها را ملهوفِ غمی ناتمام کرد، هویت جدیدی را بر دوش هایشان متحمل شدند. هویتِ بعثت. و چون این بعثت شروعش با خون او بود، برایشان تکلیفی سخت تر میساخت. «ملهوف» را لغت نامه ها اندوهگین،ستمدیدهی فریادخواه، مظلوم و سوختهدل معنا کرده اند. به این فکر میکنم که یک کلمه، چطور میتواند در خودش همهی وصف حال ما را جای بدهد. چه آغوش وسیع و البته غمگدازی دارد. چه لطیف و با ظرافت در خود شکوه غم را به نمایش میگذارد. آقای ماهم دقت و ظرافت داشت. لطافت پدرانه داشت. شکوه و جلال خدایی داشت؛ ما ملهوفِ مردی هستیم که جانفدای امتش شد و به ناگهان رفتنش، هم امت عزادارش را مبعوث کرد و هم در آستانه، سرگردان نگهداشت. و بار این داغ، آنقدر سنگین و صعب بود که هیچ شانهای تحملش را نداشت؛ سعی میکرد میان بودن و نبودن، به بودنش فکر کند. بودنی که تک کلمه هایی چون «تشییع»، «تابوت»، «پیکر»، و عبارتِ «حضرت آیت الله العظمی شهید سیدعلی حسینی خامنه ای»، آن را بهم میریزد... و حالا دقیقا پس از صد و بیست روز فراق، انگار خبر شهادت را تازه شنیدهایم. صد و بیست روزی که هرروزش، شبیه صبح روزدهم، سخت گذشته، برای باور کردن رفتنِ او، کم بوده است. البته صدسال هم که بگذرد همین است. صدسال هم که بگذرد ما این ناگهانی رفتنش را باورنمیکنیم و در هوای مهآلودِ آستانه، بین بودن و نبودن، پریشانیم. و امان از آن روز که لحظههای آستانه، به سمت نبودن، متمایل شود که آن روز حتی اگر تمام خاک های دنیا را بر سر بریزیم و روی بخراشیم، کم است...!
#سورهیبارآن / ۱۲تیرماه ۱۴۰۵
@aghigheeshgh
عقـیـقِعشــق؛ | سورهیبارآن
-
دختر ها پدریاند یا پدرها دختری؟!
گلبرگ های گل، روی زمین پرپرشده اند.
بچه ها، یکی یکی گلبرگ ها را از روی زمین جمع میکنند و با دستهای لطیفشان آنها را روی هم میگذارند.
این صحنه گریز دارد. روضه های استعاری دارد. راه زیادی نیاز نیست بروی تا خرابه های شام.
ابعاد کوچک تابوتی که روی درش نوشته است
صلالله علیک یا رقیه (س)، کفایت میکند.
من از سبکبودن تابوت ها میترسم.
از اینکه برای حمل یک تابوت، نیاز به شانه های بسیاری نباشد و بشود با یک دست و تک نفره آن را جابه جا کرد و روی دست بالا گرفت...
من از ابعاد کوچک تابوت ها هم هراس دارم.
دوراه بیشتر ندارد که ابعاد تابوتی کوچک شود....
یا شهید، کوچک و خردسال است و یا اینکه از پیکرش چیزی نمانده.
زهراخانم شنیدهام که پیکرت پیدا نمیشده و
پس از ساعت ها تفحص و جستجو، دستان کوچکت از لابه لای خاک ها، پدیدار شده...
میخواستم بگویم رباب س را یاد کنید که
یادم آمد همراه مادر به آسمان پرواز کردی.
خوش به حال مادرت که نماند، داغ دخترک نازش را ببیند. میبینی؟ مادرت حتی از درون تابوت تو و تابوت کوچکت را به آغوش کشیده و روی تابوت خودش جای داده..
مادرها که توان تنها گذاشتن جگرگوشه هایشان را ندارند...
رباب هم بعد علیاش خیلی دوام نیاورد؛
اما بعد رفتن تو، فرشته کوچولوی بشریخانم،
به پدرت چه میگذرد؟!
باید بگویم شبیه حال مولا بعد رفتن فاطمه و محسنش...نه؟
تو که بودی که با داستان شهادتت را میتوان همزمان به چند روضه،گریز زد؟
بابایت،دلش بیشتر برای تو تنگ شده یا یار زندگیاش؟
لالایی های پدرانه اش را برای که میخواند؟
همانقدر که دخترها پدری اند، پدرها هم دختری اند
دیدی که بابابزرگ هم وقتی داشت میرفت،
دخترش را هم همراه خودش برد.
زهرا خانم کاش دلخوشی خنده هایت را از بابایت نمی گرفتی..
میدانم با آن نمکی که در حرف زدن خرج میکردی و آقا را بابا صدا میزدی،
دل خدا را هم بردی ...
راستی، این را هم شنیدهام که بابابزرگ
دلبستهات بوده؛
خدا هم این دلبستگی را دید که تو را هم خرید.
آیتِ خدا شدی زهرای کوچک، در آغوش بابابزرگ، برای ماهم دعا کن...!
#سورهیبارآن / ۱۳تیرماه ۱۴۰۵.