▪️ «مجله، نسخه ویرایش شده»
خانه در شلوغترین حالت ممکن است؛ خانه عزادارها مگر جز این است؟
گلها پلاسیده شدهاند، مرغ عشقها گرسنه و تشنه جیک جیک خفیفی میکنند؛ آشپزخانه زیر حجم عظیمی از ظرف دفن شده!
خانه بوی ماندگی میدهد، بوی غم، بوی از دست دادن!
دست و دلم به کار نمیرود!
منم و یک قرآن و یک مهر!
خبر را که توی گوشی میخوانم، ذهنم مانده چه کند، صورت بخراشد، گریبان بدرد!
کورمال کورمال بلند می شوم، میروم سمت کتابخانهام.
همیشه خانهی امیدم بود، ولی الان احساس میکنم از خطبهخط کتابها بیزارم!
پیدایت میکنم، تو را گذاشتهام بالای سر همه کتابها، سوگلیام بودی!
انقدر دستبهدست شدهای و به همه نشانت دادم که از نویی درآمدی!
برت میدارم، بازت میکنم.
خودکار قرمز را برمیدارم و کنار اسم سردبیر با خط کج و معوج مینویسم: «شهید»
قلبهایش را هم رقیه میکشد!
چقدر شهادت به اول اسمتان میآید!
کاش کنار اسم من هم بیاید،
کاش اندازهاش شوم، قد و قوارهاش بهم بخورد!
من افتخار میکنم توی مجلهای قلم زدم که باورم نمیشد سردبیرش داماد رهبری باشد و انقدر ساده بشود تویش مطلب نوشت!
کاش برای ما دعا کنید، حالا که جمعتان آن بالا بالاها دور هم جمع است، برای ما بیچارهها دعا کنید!
من دلتنگتانم، دلتنگ آدمی که ندیدمش و همکلامش نشدم و این سختترین نوع از دلتنگی است!
🖋️ نویسنده: @hichestann
📚 نشریه عین
سایت | بله | ایتا
در راه آهن به انتظار نشستهام. صدای قرآنی که از ضبط صوت کنار قاب عکس ربانمشکیزده رهبری پخش میشود در همهمه سالن گم میشود. نظافتچیای که با عجله به آن سر راهرو میرود، لحظهای کنارم میایستد و توی بیسیم میپرسد: «گفتی خرما هم بیارم؟» جواب میشنود: «خاک تو سرت ماه رمضونه»
چند مرد بلوچ ساکهایشان را روی دوششان انداختهاند و مدام بین صندلیها راه میروند. منتظرند که اگر کسی بلند شد، سریع جایش را بگیرند. ردیف اول نشستهام. پشت سرم دختری با تلفن صحبت میکند. شال و مانتویی مشکی به تن دارد و پایش را دور چمدانش حلقه زده. روی سر چمدان یک پاکت آبمیوه مچاله شده قرار دارد. با آبوتاب و لهجهای شبیه به شیرازیها به پسر پشت خط پز میدهد که هنوز به اینترنت بینالملل وصل است و خودش از زبان شاهزاده شنیده که کار آخوندها تا هفته بعد تمام است و رفراندوم برگزار میشود. هرچه به مادرش توضیح داده که اینترنشنال اعلام کرده است اسرائیل کاری با آدمهای عادی ندارد و ساختمانهای مسکونی را نمیزند حریفش نشده و فقط ۹۲۰ تومان پول تپسی داده تا برسد به راهآهن.با خنده میگوید اگر همین پولی را که این چند وقته پای هواپیما و قطار و اتوبوس دادهام جمع کرده بودم میتوانستم خانهای توی فسا بخرم.
نشریه عین
در راه آهن به انتظار نشستهام. صدای قرآنی که از ضبط صوت کنار قاب عکس ربانمشکیزده رهبری پخش میشود
حواسم پرت مرد میان سالی میشود که با صدای بلند وارد راهرو میشود. پنجاهسالی سن دارد و موهای جوگندمیاش رو به سفیدی رفتهاند. قرمزی چشمهای پف کردهاش بخاطر رنگ مشکی پیراهنش اولین چیزی است که به نظر میرسد. مشغول حرف زدن با تلفن است و شلوغی سالن را که میبیند همانجا میایستد:
- گفتن خودتون رو برسونید میناب. دارم میرم جنازه نازنین زهرا رو تحویل بگیرم.
از سنگینی حرفی که زده راه گلویش بسته میشود. آب دهانش را قورت میدهد و بر میگردد. تلویزیون روی دیوار شبکه خبر را پخش میکند. صدایش قطع است.
🖋️ نویسنده: محمدصالح عبداللهی کرمانی
📚 نشریه عین
سایت | بله | ایتا
💠 «یک هفته دسترسی رایگان به ۶۰هزار کتاب، هدیۀ طاقچه»
📖 با ورود به لینک زیر، میتوانید یک هفته اشتراک رایگان طاقچه را بگیرید و «نور» را مطالعه کنید.
https://taaghche.com/campaign/hamdeli
⌛️مهلت دریافت هدیه: تا ۲۹ اسفند
📱 مطالعه نسخه الکترونیکی نور در طاقچه بینهایت
📚 نشریه عین
سایت | بله | ایتا
به هر گل میرسم، میبویم او را
گوشی از دستم نمیافتاد. کانالهای خبری رو تندتند باز میکردم. خبرها را مثل جام زهر سر میکشیدم. انگار عزمم را جزم کرده بودم یا با خواندن خبرها خودکشی کنم یا خبری متناقض با آنچه روانم را هم ریخته بود بشنوم.
در بین اسامی اعلام شده از شهدا، روی اسم مصباحالهدی مکث کردم. هرچه به ذهنم فشار آوردم یادم نیامد این اسم را کجا شنیدهام.
از بچگی اسمها برایم جالب بودند؛ دلیلش را خودم هم نمیدانم. هروقت کسی صاحب فررندی میشد، فوری از مادرم میپرسیدم: «اسمش را چی گذاشتن؟»
اگر قرار بود عروس یا دامادی به فامیل اضافه شود، اول میپرسیدم: «اسمش چیه؟»
یک دفتر برای خودم درست کرده بودم در هر صفحه دو ستون، یکی اسمهایی که میشنیدم، ستون دوم معنی آنها.
بهخاطر همین علاقه، اسمها همیشه در ذهنم مینشینند و جایگاه خودشان را دارند حتی اگر یکبار بشنوم.
اما آن روز هر چه فکر کردم یادم نیامد اسم مصباحالهدی را کجا خواندم یا شنیدم.
همینطور که کانالها را زیرورو میکردم. پست آخر کانال نشریه را هم باز کردم. اطلاعیه تسلیتی که زده بود را خواندم. چشمهایم گرد شد. سرم را چندبار تکان دادم بلکه گیجی را که به جانم افتاده بود دور کنم و متوجه متن بشوم.
متن را چند بار خواندم. متن سادهای بود؛ اما هیچوقت فکر نمیکردم اسمی که ذهنم را مشغول کرده بود اینجا دیده باشم.
نشریه عین
به هر گل میرسم، میبویم او را گوشی از دستم نمیافتاد. کانالهای خبری رو تندتند باز میکردم. خبره
بهت زده کانال را بستم و نسخه الکترونیکی نشریه را باز کردم.
بله درست بود؛ اسم سردبیر مصباحالهدی بود.
درگیر دو حس متناقض شدم. ظرف غم و حسرتم پرتر شد؛ از اینکه چه شخصیتی را از دست دادیم و چرا او را نمیشناختم. اشکهایم را که ریختم، نوبت شکر شد.
خدا را شکر کردم که توفیق نصیبم شد تا برای نشریهای قلم بزنم که سردبیر آن لایق شهادت بود.
هنوز داشتم به آقای سردبیر فکر میکردم که خبری گوشه ذهنم زنگ خورد. پازل را که کنار هم چیدم متوجه شدم آقای مصباحالهدی باقری داماد حضرت آقا هستند. آه از نهادم بلند شد.
این روزها اگر بگویند مگر بالاتر از سیاهی هم رنگی هست، میگویم بله که هست؛ رنگ سرخ شهادت، آنهم خانوادگی و مظلومانه، و رنگ حال و روز دلِ ما که به سخت جانیمان این گمان نبود.
انتظار به سر رسید. یکشنبه هفدهم اسفند ماه بود. زنگ در را زدند. پستچی بستهای آورد. یک نسخه از نشریه بود. اشکهایم را تندتند با پشت دست پاک کردم، تا آمدم بسته را باز کنم چند جای آن از قطرات اشک خیس شد.
نشریه را درآوردم و دو دستی به سینه چسباندم.
آنقدر حضرت آقا را دوست دارم که هر چیز و هر کسی که نشانی از او داشته باشد، برایم ارزشمند است و به اندک چیزی که بو و نشانی از ایشان داشته باشد راضیام.
به خطبهخط مطلبم غبطه خوردم؛ صاحب چشمهایی که شب و روزهای زیادی به چهره حضرت آقا نگاه کرده بود، مطلبم را خوانده بود.
نشریه را بوسیدم، در آغوش گرفتم و تا ابدیت بار حسرت بر گوشه گوشهی دلم گذاشتم.
🖋️ سیده اعظمالشریعه موسوی
📚 نشریه عین
سایت | بله | ایتا
مامان دلش تنگ میشود
آقا، دلم برایتان تنگ میشود. به صورت ماهتان نگاه میکنم ولی زود رد میشوم. طاقت ندارم. بغض لعنتیِ جامانده. صفحهی پیامها را بالا و پایین میکنم، انگار نیست که نیست. منتظر خبرم. یعنی همهمان منتظریم یک چیزی بشود. کاری کارستان، که ما بلدش نیستیم. گوشی را پرت میکنم روی کاناپه. موهایم را گوجه میکنم. تاج، وسط سرم. تارهای نازکِ خاکستری خرمایی را پیچ میدهم روی پیشانی. بلند میشوم تا فکر سحری باشم. روی اجاق گاز هیچ چیزی نیست. مثل سیر و سرکه میجوشم. دستانم را میگذارم کنار گوشهایم و فشار میدهم. گوجهی مو شُرره میکند روی شانههایم. میروم سمت اتاق خوابها، روی سرامیکهای سرد. خشخش پاهای یخزدهام را حس میکنم. همهجا مرتب و تمیز است. بهانهی غر زدن را از من میگیرد. به چشمهای دخترکم نگاه میکنم. «مامان، ما که جنگ را شروع نکردیم، پس چرا همه با ما دشمناند؟» زل میزنم به چشمهای درشت و زیبایش. توی سفیدی صورتش چه قشنگ موج میزنند. درست مثل موج آبی ساحل دریا. ساحل میناب.
نشریه عین
مامان دلش تنگ میشود آقا، دلم برایتان تنگ میشود. به صورت ماهتان نگاه میکنم ولی زود رد میشوم. طاق
مامان چند بار به چشمانتان نگاه کرد؟ مامان چند بار تارهای مشکی، نازک و زیبای گیسوانتان را زیر سفیدی مقنعه خواباند تا پیشانی بلندتان بیشتر نمایان باشد؟ مامان چند بار قصههای نگفته را از چشمانتان خواند؟ چند بار؟! مامان الان بیدار است یا خواب؟ قصهی پرغصهی شما، امانش میدهد یک دل سیر گریه کند یا نه! یا نه، گریهها را بگذارد برای یک وقت دیگر. برای وقتی که به ساحل آرامش رسیدیم. مامان هم میداند حالا باید کنار ساحل میناب بایستد. گریه نکند، بغض پاره نکند تا به وقتش. اما دلمان برایتان تنگ میشود، برای همهتان که زود رفتید. سر بلند رفتید. پاک و معصومانه رفتید.
🖋️ طیبه پروانه
📚 نشریه عین
سایت | بله | ایتا
به بهانه نوروز
🖋️ شهید دکتر مصباحالهدی باقری
سلام!
چقدر خوشسلیقگی به خرج داده بزرگی که آغاز حرف و ربط را با «سلام» به ما آموخته. «سلام»ی که آرزوی سلامتی برای همه، از سر و رویش میبارد. «سلام»ی که دنیای جدیدی همیشه در خود و با خود دارد. با «سلام» تازه میشویم و تازه میکنیم حالمان را و اطرافمان را. «سلام» پر از حرف است؛ حرفهای گفتنی و ناگفتنی.
«سلام» را در کتاب خدا با «قولا من رب رحیم» به ما شناساندهاند، یعنی «سلام» کادوی ویژه خداست برای ما، آن هم خدایی که مهربان است و دلسوز و عاشق ... شاید هم، همین حرفها و گفتهها و ناگفتههاست که جواب «سلام» را واجب کرده. حتی در نماز و عبادت پروردگار.. یعنی هر کس برای تو سلامتی خواست، زود و از ته دل برایش سلام و سلامتی بخواه...
نشریه «عین»، با صدای رسا، به پیشگاه شما ارجمندان «سلام» میکند و درود میفرستد.
نشریه عین
به بهانه نوروز 🖋️ شهید دکتر مصباحالهدی باقری سلام! چقدر خوشسلیقگی به خرج داده بزرگی که آغاز
شمایی که جایی از دل و وجودت به کربلا و عاشورا و امام حسین و هیأت و روضه و چای روضه و قیمه امام حسین گره خورده است. به شما که با امام حسین، تازه میشوید و با هیأت زنده و سرحال. به شما که از ظلم و تعدی ناکسان و ناکثان، بیزار هستید و از ستمگران و بدکاران، خود را دور و مبرا میدانید. به شما که جز آزادگی، هر چه بوی اسارت و بردگی میدهد را طرد و دفع میکنید. به شما که زیر گنبد آسمان ، سعادتمندی و عاقبت بخیری و عافیت را طلب میکنید. به شما که با گریه و اشک، همسفر و همسفرهاید و هر چه بوی کربلا و حسین دارد را سرمه چشم و آرامه جان میکنید و به شما که به دنبال راز باران هستید بعد از ابری آسمان، آن گاه پاکی هوا و طراوت بهاری، زمین و آسمان را به بهجت تمام میرساند از جنس نضرِة الایام.
به نام خدا
▪️ جنگنوشت: «سرباز»
اسفندماه سال ۱۳۶۶، تهران، مدرسه
صدای هواپیماهای جنگی، آسمان شهر را پر کرده، وسط زنگ فارسی، صدای آژیر قرمز فضای کلاس را پر کرد.
معلممان ما را به پناهگاه برد، برای اینکه یادمان برود کجای جهان ایستادهایم، درس فارسی را همانجا ادامه داد.
از من پرسید: « هممعنی کلمهٔ وطن چیست؟» و من گفتم: «سرباز»
هنوز هم «سرباز» برای من، معنایی درآمیخته با وطن دارد، فراتر از تمام مرزهای خاکی همریشه در جان و تن.
وطن خاکی یکروز از بین خرابیها سر بر میآورد، آن آهنها، آجرها، سیمانها و هرچههست دوباره ساختهمیشود، هرسربازی با تولد نوزادها تکثیر میشود، مردم در جنگ دیگر فقط، مردم نیستند «سربازند».
از رایان دوماهه در جنگ دوازده روزه تا دختران مینابی تا همهٔ تنها، «سرباز» این وطنند.
🖋️ نویسنده: نیلوفر حسینخانی
📚 نشریه عین
شماره نور
وقتی مطلب را برای نشریه میفرستادم اصلاً نمیدانستم آنجا کی به کی است.
چند ماهی بود که عزم جزم کرده بودم برای هر چه فراخوان ارسال مطلب از نشریههای مختلف که میبینم، اگر متنی داشتم بفرستم. نشریه کلمه، مدام و... .
توی گروه بانوان روایت نویس دورهمگرام هم نشریه عین معرفی شد. از نوع شمارهبندیاش خوشم آمد. شماره چوبپر، شماره قیمه، بلندگو، نخ و...
این شماره با موضوع نور فراخوانِ ارسالِ متن داده بودند. در لحظه، یاد متن آمادهای افتادم که آن کنج و کنارهای لپتاپ داشتم.
دستی به سرو رویش کشیدم برای دوتا از دوستانم فرستادم تا نگاهی بیندازند و نظر بدهند. یک روز مانده به پایان مهلت، نوشتهام را ارسال کردم.
چند هفته بعد ادمین کانال پیام داد که «مطلب شما انتخاب شده و در نشریه منتشر خواهد شد» برای رونمایی هم اطلاع دادند. گفتم که تهران نیستم و قرار شد نشریه را برایم پست کنند.