به هر گل میرسم، میبویم او را
گوشی از دستم نمیافتاد. کانالهای خبری رو تندتند باز میکردم. خبرها را مثل جام زهر سر میکشیدم. انگار عزمم را جزم کرده بودم یا با خواندن خبرها خودکشی کنم یا خبری متناقض با آنچه روانم را هم ریخته بود بشنوم.
در بین اسامی اعلام شده از شهدا، روی اسم مصباحالهدی مکث کردم. هرچه به ذهنم فشار آوردم یادم نیامد این اسم را کجا شنیدهام.
از بچگی اسمها برایم جالب بودند؛ دلیلش را خودم هم نمیدانم. هروقت کسی صاحب فررندی میشد، فوری از مادرم میپرسیدم: «اسمش را چی گذاشتن؟»
اگر قرار بود عروس یا دامادی به فامیل اضافه شود، اول میپرسیدم: «اسمش چیه؟»
یک دفتر برای خودم درست کرده بودم در هر صفحه دو ستون، یکی اسمهایی که میشنیدم، ستون دوم معنی آنها.
بهخاطر همین علاقه، اسمها همیشه در ذهنم مینشینند و جایگاه خودشان را دارند حتی اگر یکبار بشنوم.
اما آن روز هر چه فکر کردم یادم نیامد اسم مصباحالهدی را کجا خواندم یا شنیدم.
همینطور که کانالها را زیرورو میکردم. پست آخر کانال نشریه را هم باز کردم. اطلاعیه تسلیتی که زده بود را خواندم. چشمهایم گرد شد. سرم را چندبار تکان دادم بلکه گیجی را که به جانم افتاده بود دور کنم و متوجه متن بشوم.
متن را چند بار خواندم. متن سادهای بود؛ اما هیچوقت فکر نمیکردم اسمی که ذهنم را مشغول کرده بود اینجا دیده باشم.
نشریه عین
به هر گل میرسم، میبویم او را گوشی از دستم نمیافتاد. کانالهای خبری رو تندتند باز میکردم. خبره
بهت زده کانال را بستم و نسخه الکترونیکی نشریه را باز کردم.
بله درست بود؛ اسم سردبیر مصباحالهدی بود.
درگیر دو حس متناقض شدم. ظرف غم و حسرتم پرتر شد؛ از اینکه چه شخصیتی را از دست دادیم و چرا او را نمیشناختم. اشکهایم را که ریختم، نوبت شکر شد.
خدا را شکر کردم که توفیق نصیبم شد تا برای نشریهای قلم بزنم که سردبیر آن لایق شهادت بود.
هنوز داشتم به آقای سردبیر فکر میکردم که خبری گوشه ذهنم زنگ خورد. پازل را که کنار هم چیدم متوجه شدم آقای مصباحالهدی باقری داماد حضرت آقا هستند. آه از نهادم بلند شد.
این روزها اگر بگویند مگر بالاتر از سیاهی هم رنگی هست، میگویم بله که هست؛ رنگ سرخ شهادت، آنهم خانوادگی و مظلومانه، و رنگ حال و روز دلِ ما که به سخت جانیمان این گمان نبود.
انتظار به سر رسید. یکشنبه هفدهم اسفند ماه بود. زنگ در را زدند. پستچی بستهای آورد. یک نسخه از نشریه بود. اشکهایم را تندتند با پشت دست پاک کردم، تا آمدم بسته را باز کنم چند جای آن از قطرات اشک خیس شد.
نشریه را درآوردم و دو دستی به سینه چسباندم.
آنقدر حضرت آقا را دوست دارم که هر چیز و هر کسی که نشانی از او داشته باشد، برایم ارزشمند است و به اندک چیزی که بو و نشانی از ایشان داشته باشد راضیام.
به خطبهخط مطلبم غبطه خوردم؛ صاحب چشمهایی که شب و روزهای زیادی به چهره حضرت آقا نگاه کرده بود، مطلبم را خوانده بود.
نشریه را بوسیدم، در آغوش گرفتم و تا ابدیت بار حسرت بر گوشه گوشهی دلم گذاشتم.
🖋️ سیده اعظمالشریعه موسوی
📚 نشریه عین
سایت | بله | ایتا
مامان دلش تنگ میشود
آقا، دلم برایتان تنگ میشود. به صورت ماهتان نگاه میکنم ولی زود رد میشوم. طاقت ندارم. بغض لعنتیِ جامانده. صفحهی پیامها را بالا و پایین میکنم، انگار نیست که نیست. منتظر خبرم. یعنی همهمان منتظریم یک چیزی بشود. کاری کارستان، که ما بلدش نیستیم. گوشی را پرت میکنم روی کاناپه. موهایم را گوجه میکنم. تاج، وسط سرم. تارهای نازکِ خاکستری خرمایی را پیچ میدهم روی پیشانی. بلند میشوم تا فکر سحری باشم. روی اجاق گاز هیچ چیزی نیست. مثل سیر و سرکه میجوشم. دستانم را میگذارم کنار گوشهایم و فشار میدهم. گوجهی مو شُرره میکند روی شانههایم. میروم سمت اتاق خوابها، روی سرامیکهای سرد. خشخش پاهای یخزدهام را حس میکنم. همهجا مرتب و تمیز است. بهانهی غر زدن را از من میگیرد. به چشمهای دخترکم نگاه میکنم. «مامان، ما که جنگ را شروع نکردیم، پس چرا همه با ما دشمناند؟» زل میزنم به چشمهای درشت و زیبایش. توی سفیدی صورتش چه قشنگ موج میزنند. درست مثل موج آبی ساحل دریا. ساحل میناب.
نشریه عین
مامان دلش تنگ میشود آقا، دلم برایتان تنگ میشود. به صورت ماهتان نگاه میکنم ولی زود رد میشوم. طاق
مامان چند بار به چشمانتان نگاه کرد؟ مامان چند بار تارهای مشکی، نازک و زیبای گیسوانتان را زیر سفیدی مقنعه خواباند تا پیشانی بلندتان بیشتر نمایان باشد؟ مامان چند بار قصههای نگفته را از چشمانتان خواند؟ چند بار؟! مامان الان بیدار است یا خواب؟ قصهی پرغصهی شما، امانش میدهد یک دل سیر گریه کند یا نه! یا نه، گریهها را بگذارد برای یک وقت دیگر. برای وقتی که به ساحل آرامش رسیدیم. مامان هم میداند حالا باید کنار ساحل میناب بایستد. گریه نکند، بغض پاره نکند تا به وقتش. اما دلمان برایتان تنگ میشود، برای همهتان که زود رفتید. سر بلند رفتید. پاک و معصومانه رفتید.
🖋️ طیبه پروانه
📚 نشریه عین
سایت | بله | ایتا
به بهانه نوروز
🖋️ شهید دکتر مصباحالهدی باقری
سلام!
چقدر خوشسلیقگی به خرج داده بزرگی که آغاز حرف و ربط را با «سلام» به ما آموخته. «سلام»ی که آرزوی سلامتی برای همه، از سر و رویش میبارد. «سلام»ی که دنیای جدیدی همیشه در خود و با خود دارد. با «سلام» تازه میشویم و تازه میکنیم حالمان را و اطرافمان را. «سلام» پر از حرف است؛ حرفهای گفتنی و ناگفتنی.
«سلام» را در کتاب خدا با «قولا من رب رحیم» به ما شناساندهاند، یعنی «سلام» کادوی ویژه خداست برای ما، آن هم خدایی که مهربان است و دلسوز و عاشق ... شاید هم، همین حرفها و گفتهها و ناگفتههاست که جواب «سلام» را واجب کرده. حتی در نماز و عبادت پروردگار.. یعنی هر کس برای تو سلامتی خواست، زود و از ته دل برایش سلام و سلامتی بخواه...
نشریه «عین»، با صدای رسا، به پیشگاه شما ارجمندان «سلام» میکند و درود میفرستد.
نشریه عین
به بهانه نوروز 🖋️ شهید دکتر مصباحالهدی باقری سلام! چقدر خوشسلیقگی به خرج داده بزرگی که آغاز
شمایی که جایی از دل و وجودت به کربلا و عاشورا و امام حسین و هیأت و روضه و چای روضه و قیمه امام حسین گره خورده است. به شما که با امام حسین، تازه میشوید و با هیأت زنده و سرحال. به شما که از ظلم و تعدی ناکسان و ناکثان، بیزار هستید و از ستمگران و بدکاران، خود را دور و مبرا میدانید. به شما که جز آزادگی، هر چه بوی اسارت و بردگی میدهد را طرد و دفع میکنید. به شما که زیر گنبد آسمان ، سعادتمندی و عاقبت بخیری و عافیت را طلب میکنید. به شما که با گریه و اشک، همسفر و همسفرهاید و هر چه بوی کربلا و حسین دارد را سرمه چشم و آرامه جان میکنید و به شما که به دنبال راز باران هستید بعد از ابری آسمان، آن گاه پاکی هوا و طراوت بهاری، زمین و آسمان را به بهجت تمام میرساند از جنس نضرِة الایام.
به نام خدا
▪️ جنگنوشت: «سرباز»
اسفندماه سال ۱۳۶۶، تهران، مدرسه
صدای هواپیماهای جنگی، آسمان شهر را پر کرده، وسط زنگ فارسی، صدای آژیر قرمز فضای کلاس را پر کرد.
معلممان ما را به پناهگاه برد، برای اینکه یادمان برود کجای جهان ایستادهایم، درس فارسی را همانجا ادامه داد.
از من پرسید: « هممعنی کلمهٔ وطن چیست؟» و من گفتم: «سرباز»
هنوز هم «سرباز» برای من، معنایی درآمیخته با وطن دارد، فراتر از تمام مرزهای خاکی همریشه در جان و تن.
وطن خاکی یکروز از بین خرابیها سر بر میآورد، آن آهنها، آجرها، سیمانها و هرچههست دوباره ساختهمیشود، هرسربازی با تولد نوزادها تکثیر میشود، مردم در جنگ دیگر فقط، مردم نیستند «سربازند».
از رایان دوماهه در جنگ دوازده روزه تا دختران مینابی تا همهٔ تنها، «سرباز» این وطنند.
🖋️ نویسنده: نیلوفر حسینخانی
📚 نشریه عین
شماره نور
وقتی مطلب را برای نشریه میفرستادم اصلاً نمیدانستم آنجا کی به کی است.
چند ماهی بود که عزم جزم کرده بودم برای هر چه فراخوان ارسال مطلب از نشریههای مختلف که میبینم، اگر متنی داشتم بفرستم. نشریه کلمه، مدام و... .
توی گروه بانوان روایت نویس دورهمگرام هم نشریه عین معرفی شد. از نوع شمارهبندیاش خوشم آمد. شماره چوبپر، شماره قیمه، بلندگو، نخ و...
این شماره با موضوع نور فراخوانِ ارسالِ متن داده بودند. در لحظه، یاد متن آمادهای افتادم که آن کنج و کنارهای لپتاپ داشتم.
دستی به سرو رویش کشیدم برای دوتا از دوستانم فرستادم تا نگاهی بیندازند و نظر بدهند. یک روز مانده به پایان مهلت، نوشتهام را ارسال کردم.
چند هفته بعد ادمین کانال پیام داد که «مطلب شما انتخاب شده و در نشریه منتشر خواهد شد» برای رونمایی هم اطلاع دادند. گفتم که تهران نیستم و قرار شد نشریه را برایم پست کنند.
نشریه عین
شماره نور وقتی مطلب را برای نشریه میفرستادم اصلاً نمیدانستم آنجا کی به کی است. چند ماهی بود که ع
راستش هنوز هم نمیدانستم آنجا کی به کی است. همین که گروه دوستان دورهمگرام معرفی کرده بودند برایم کافی بود. از انتخاب مطلبم آن تهتههای دلم کمی خوشحال شدم. به دوستم مریم پیام دادم تا ذوق کوچکم را با کسی شریک شده باشم. اما گفتم :«فعلا به کسی نگو تا نشریه برسه دستم»... اما این خوشحالیهای ریز نمیدانستند دارند آرام آرام تبدیل میشوند به موجهایی از دو دریای شور و شیرین کنار هم و منِ از همه جا بیخبر توی خانه منتظر رسیدن نشریه بودم.
وقتی جنگ رمضان آغاز شد، خبر در گروه نویسندگان دورهمگرام آمد. سردبیر نشریه به شهادت رسیده بود. سر دبیر نشریه آقای مصباح الهدی باقری بود. سردبیر نشریه...
باید خوشحال میبودم که یک شهید متنم را پسندیده تا در نشریهاش منتشر کند یا ناراحت از اینکه دیر فهمیدم آنجا کی به کی است.
بغض، حسرت، شادی، خسران....
نمیدانستم حال آن لحظه را چه باید بنامم. نمیتوانستم مثل همیشه کلمات را به بازی بگیرم.
پس گذاشتم این بار واژهها خودشان تکلیف را معلوم کنند. نام آن حال چیزی نبود جز نور. نور امیدی که میان غم از دست دادن میتوانست مسیر را برای قدمهای بعد روشنتر کند و من را مطمئنتر. اطمینان به اینکه باید نوشت و نوشت و نوشت. باید حقایق را ثبت کرد. باید رشد کرد، درست مثل جوانهای که همیشه به امید نزدیکتر شدن به نور خودش را بالا میکشد.
🖋️ نویسنده: فهیمه فرشتیان
📚 نشریه عین
نشریه عین
💠 «یک هفته دسترسی رایگان به ۶۰هزار کتاب، هدیۀ طاقچه» 📖 با ورود به لینک زیر، میتوانید یک هفته اشترا
⌛️مهلت دریافت هدیه تا ۷ فروردین تمدید شد
📖 با ورود به لینک زیر، میتوانید یک هفته اشتراک رایگان طاقچه را بگیرید و «نور» را مطالعه کنید.
https://taaghche.com/campaign/hamdeli?utm_source=bale
📱 مطالعه نسخه الکترونیکی نور در طاقچه بینهایت
📚 نشریه عین
پای عَلمت میمیریم.
از مناره های مسجد نوای اشهد ان علیا ولیالله میآید. کسی میان جمعیت از اعماق دل فریاد میکشد اللهاکبر...یکنفر پرچم خونین را تکان میدهد. طفلی بر گردن پدر با صدایی معصومانه برای دشمنانت مرگ میخواهد. زمین بوسهگاه قدم های مردان و زنانیست که یاعلیگویان برای تو میمیرند.
پای علمت میمیریم.
تابوت های پرچمپوش روی دستان مردم میروند. پیرزنی هفتاد ساله با چشمانی چین افتاده از انتظار عکس جوانی را که سالهاست ندیده به سینه میفشارد و سراغ عزیزش را از صاحبان تابوتها میگیرد. مداح روی تابوت را میبوسد و صدایش در ازدحام میپیچید: به همسایهها بگید همسر جوونم رفت...دخترکی تازه عروس دسته گل سفیدی را بغل گرفته و برای عزیزِ از دست رفتهاش روضهی وداع میخواند.