eitaa logo
نشریه عین
277 دنبال‌کننده
523 عکس
84 ویدیو
1 فایل
نشریه خانوادگی و روایت‌محور عین تلگرام، اينستاگرام و بله: ainmag_ir ◾خرید و دریافت نشریه: ehyaamr.com/ainmag
مشاهده در ایتا
دانلود
نشریه عین
مامان دلش تنگ می‌شود آقا، دلم برایتان تنگ می‌شود. به صورت ماهتان نگاه می‌کنم ولی زود رد می‌شوم. طاق
مامان چند بار به چشمان‌تان نگاه کرد؟ مامان چند بار تارهای مشکی، نازک و زیبای گیسوان‌تان را زیر سفیدی مقنعه خواباند تا پیشانی بلندتان بیشتر نمایان باشد؟ مامان چند بار قصه‌های نگفته را از چشمان‌تان خواند؟ چند بار؟! مامان الان بیدار است یا خواب؟ قصه‌ی پرغصه‌ی شما، امانش می‌دهد یک دل سیر گریه کند یا نه! یا نه، گریه‌ها را بگذارد برای یک وقت دیگر. برای وقتی که به ساحل آرامش رسیدیم. مامان هم می‌داند حالا باید کنار ساحل میناب بایستد. گریه نکند، بغض پاره نکند تا به وقتش. اما دلمان برایتان تنگ می‌شود، برای همه‌تان که زود رفتید. سر بلند رفتید. پاک و معصومانه رفتید. 🖋️ طیبه پروانه 📚 نشریه عین سایت | بله | ایتا
به بهانه نوروز 🖋️ شهید دکتر مصباح‌الهدی باقری سلام! چقدر خوش‌سلیقگی به خرج داده بزرگی که آغاز حرف و ربط را با «سلام» به ما آموخته. «سلام»ی که آرزوی سلامتی برای همه، از سر و رویش می‌بارد. «سلام»ی که دنیای جدیدی همیشه در خود و با خود دارد. با «سلام» تازه می‌شویم و تازه می‌کنیم حال‌مان را و اطراف‌مان را. «سلام» پر از حرف است؛ حرف‌های گفتنی و ناگفتنی. «سلام» را در کتاب خدا با «قولا من رب رحیم» به ما شناسانده‌اند، یعنی «سلام» کادوی ویژه خداست برای ما، آن هم خدایی که مهربان است و دلسوز و عاشق ... شاید هم، همین حرف‌ها و گفته‌ها و ناگفته‌هاست که جواب «سلام» را واجب کرده. حتی در نماز و عبادت پروردگار.. یعنی هر کس برای تو سلامتی خواست، زود و از ته دل برایش سلام و سلامتی بخواه... نشریه «عین»، با صدای رسا، به پیشگاه شما ارجمندان «سلام» می‌کند و درود می‌فرستد.
نشریه عین
به بهانه نوروز 🖋️ شهید دکتر مصباح‌الهدی باقری سلام! چقدر خوش‌سلیقگی به خرج داده بزرگی که آغاز
شمایی که جایی از دل و وجودت به کربلا و عاشورا و امام حسین و هیأت و روضه و چای روضه و قیمه امام حسین گره خورده است. به شما که با امام حسین، تازه می‌شوید و با هیأت زنده و سرحال. به شما که از ظلم و تعدی ناکسان و ناکثان، بیزار هستید و از ستمگران و بدکاران، خود را دور و مبرا می‌دانید. به شما که جز آزادگی، هر چه بوی اسارت و بردگی می‌دهد را طرد و دفع می‌کنید. به شما که زیر گنبد آسمان ، سعادتمندی و عاقبت بخیری و عافیت را طلب می‌کنید. به شما که با گریه و اشک، همسفر و هم‌سفره‌اید و هر چه بوی کربلا و حسین دارد را سرمه چشم و آرامه جان می‌کنید و به شما که به دنبال راز باران هستید بعد از ابری آسمان، آن گاه پاکی هوا و طراوت بهاری، زمین و آسمان را به بهجت تمام می‌رساند از جنس نضرِة الایام.
به نام خدا ▪️ جنگ‌نوشت: «سرباز» اسفندماه سال ۱۳۶۶، تهران، مدرسه صدای هواپیماهای جنگی، آسمان شهر را پر کرده، وسط زنگ فارسی، صدای آژیر قرمز فضای کلاس را پر کرد. معلممان ما را به پناهگاه برد، برای این‌که یادمان برود کجای جهان ایستاده‌ایم، درس فارسی را همان‌جا ادامه داد. از من پرسید: « هم‌معنی کلمهٔ وطن چیست؟» و من گفتم: «سرباز» هنوز هم «سرباز» برای من، معنایی درآمیخته با وطن دارد، فراتر از تمام مرزهای خاکی هم‌ریشه در جان و تن. وطن خاکی یک‌روز از بین خرابی‌ها سر بر می‌آورد، آن آهن‌ها، آجرها، سیمان‌ها و هرچه‌هست دوباره ساخته‌می‌شود، هرسربازی با تولد نوزادها تکثیر می‌شود، مردم در جنگ دیگر فقط، مردم نیستند «سربازند». از رایان دوماهه در جنگ دوازده روزه تا دختران مینابی تا همهٔ تن‌ها، «سرباز» این وطنند. 🖋️ نویسنده: نیلوفر حسین‌خانی 📚 نشریه عین
شماره نور وقتی مطلب را برای نشریه می‌فرستادم اصلاً نمی‌دانستم آنجا کی به کی است. چند ماهی بود که عزم جزم کرده بودم برای هر چه فراخوان ارسال مطلب از نشریه‌های مختلف که می‌بینم، اگر متنی داشتم بفرستم. نشریه کلمه، مدام و... . توی گروه بانوان روایت نویس دورهمگرام هم نشریه عین معرفی شد. از نوع شماره‌بندی‌اش خوشم آمد. شماره چوب‌پر، شماره قیمه، بلندگو، نخ و... این شماره با موضوع نور فراخوانِ ارسالِ متن داده بودند. در لحظه، یاد متن آماده‌ای افتادم که آن کنج و کنارهای لپ‌تاپ داشتم. دستی به سرو رویش کشیدم برای دو‌تا از دوستانم فرستادم تا نگاهی بیندازند و نظر بدهند. یک روز مانده به پایان مهلت، نوشته‌ام را ارسال کردم.‌ چند هفته بعد ادمین کانال پیام داد که «مطلب شما انتخاب شده و در نشریه منتشر خواهد شد» برای رونمایی هم اطلاع دادند. گفتم که تهران نیستم و قرار شد نشریه را برایم پست کنند.‌
نشریه عین
شماره نور وقتی مطلب را برای نشریه می‌فرستادم اصلاً نمی‌دانستم آنجا کی به کی است. چند ماهی بود که ع
راستش هنوز هم نمی‌دانستم آنجا کی به کی است. همین که گروه دوستان دورهمگرام معرفی کرده بودند برایم کافی بود. از انتخاب مطلبم آن ته‌ته‌های دلم کمی خوشحال شدم. به دوستم مریم پیام دادم تا ذوق کوچکم را با کسی شریک شده باشم‌. اما گفتم :«فعلا به کسی نگو تا نشریه برسه دستم»... اما این خوشحالی‌های ریز نمی‌دانستند دارند آرام آرام تبدیل می‌شوند به موج‌هایی از دو دریای شور و شیرین کنار هم و منِ از همه جا بی‌خبر توی خانه منتظر رسیدن نشریه‌ بودم. وقتی جنگ رمضان آغاز شد، خبر در گروه نویسندگان دورهمگرام آمد. سردبیر نشریه به شهادت رسیده بود.‌ سر دبیر نشریه آقای مصباح الهدی باقری بود. سردبیر نشریه... باید خوشحال می‌بودم که یک شهید متنم را پسندیده تا در نشریه‌اش منتشر کند یا ناراحت از اینکه دیر فهمیدم آنجا کی به کی است. بغض، حسرت، شادی، خسران.... نمی‌دانستم حال آن لحظه را چه باید بنامم. نمی‌توانستم مثل همیشه کلمات را به بازی بگیرم. پس گذاشتم این بار واژه‌ها خودشان تکلیف را معلوم کنند. نام آن حال چیزی نبود جز نور.‌ نور امیدی که میان غم از دست دادن می‌توانست مسیر را برای قدم‌های بعد روشن‌تر کند و من را مطمئن‌تر. اطمینان به اینکه باید نوشت و نوشت و نوشت. باید حقایق را ثبت کرد. باید رشد کرد، درست مثل جوانه‌ای که همیشه به امید نزدیکتر شدن به نور خودش را بالا می‌کشد.‌ 🖋️ نویسنده: فهیمه فرشتیان 📚 نشریه عین
نشریه عین
💠 «یک هفته دسترسی رایگان به ۶۰هزار کتاب، هدیۀ طاقچه» 📖 با ورود به لینک زیر، می‌توانید یک هفته اشترا
⌛️مهلت دریافت هدیه تا ۷ فروردین تمدید شد 📖 با ورود به لینک زیر، می‌توانید یک هفته اشتراک رایگان طاقچه را بگیرید و «نور» را مطالعه کنید. https://taaghche.com/campaign/hamdeli?utm_source=bale 📱 مطالعه نسخه الکترونیکی نور در طاقچه بی‌نهایت 📚 نشریه عین
پای عَلمت میمیریم. از مناره های مسجد نوای اشهد ان علیا ولی‌الله می‌آید. کسی میان جمعیت از اعماق دل فریاد میکشد الله‌اکبر...یک‌نفر پرچم خونین را تکان میدهد. طفلی بر گردن پدر با صدایی معصومانه برای دشمنانت مرگ میخواهد. زمین بوسه‌گاه قدم های مردان و زنانیست که یاعلی‌گویان برای تو می‌میرند. پای علمت میمیریم. تابوت های پرچم‌پوش روی دستان مردم می‌روند. پیرزنی هفتاد ساله با چشمانی چین افتاده از انتظار عکس جوانی را که سالهاست ندیده به سینه می‌فشارد و سراغ عزیزش را از صاحبان تابوت‌ها می‌گیرد. مداح روی تابوت را میبوسد و صدایش در ازدحام میپیچید: به همسایه‌ها بگید همسر جوونم رفت...دخترکی تازه عروس دسته گل سفیدی را بغل گرفته و برای عزیزِ از دست رفته‌اش روضه‌ی وداع میخواند.
نشریه عین
پای عَلمت میمیریم. از مناره های مسجد نوای اشهد ان علیا ولی‌الله می‌آید. کسی میان جمعیت از اعماق دل
پای علمت میمیریم. ۱۸۰ قبر کوچک روی دستمان مانده. صدای شیون مادرها گوش فلک را کر میکند، زنی حسین حسین میخواند، کسی به سینه میکوبد، مادری حماسه‌سرایی میکند‌ و دخترکش را فدای سه ساله‌ی سیدالشهدا‌، شانه های پدری در قبر میلرزد، از ثمره‌اش تنها یک جفت گوشواره‌ی قلبی مانده. پای علمت میمیریم. زمین میلرزد، آن سوی خیابان آتش بالا گرفته. بوی خون به یقه‌مان میچسبد، دست به پلکمان میکشیم تا کمی میان آتش و خاکستر ببینیم. آوار شده، یک خانه‌ی مسکونی در محله‌ی کارگر. میخواهند اوار برداری کنند. صدای گریه‌ی نوزاد می‌آید. کسی فریاد میزند زنده است...هنوز زنده است. آتش‌نشان یاعلی می‌گوید، شلنگ را روی شانه‌اش می‌اندازد و پیش از آنکه شروع کند پرچم را از دهان شیشه‌ی شکسته‌ می‌گیرد و الله وسط روی چشم میگذارد...ما پای علمت میمیریم...ایستاده...پرغرور... 🖋️ نویسنده: حنانه‌ عزیززاده 📚 نشریه عین
«دروازه‌های باز بهشت» ظهر روز عید فطر، عید نوروز قطعه ۴۲ ته دلم تردید دارم که بردن بچه‌ها کار درستی هست یا نه. اگر فضا پر از سوگ باشد خاطره‌ی تلخی برایشان به جا می‌ماند. توکل بر خدا می‌کنم و راهی می‌شویم. برخلاف دفعه‌های قبل از موکب‌های پذیرایی و غرفه‌های کودک خبری نیست. قطعه شلوغ است. صدای همهمه بر فضا غالب است. اکثر مزار شهدای جنگ دوازده روزه، گلپوش هستند. روی بعضی‌ها هفت‌سین قشنگی هم چشم‌نوازی می‌کند. شهدا در قاب عکس‌های زیبا از مردم با لبخند استقبال می‌کنند. ردیف‌های سایه‌بان را رد می‌کنیم. چند ردیف آخر شهدای جنگ رمضان هستند که سنگ ندارند اما قبور پر از گل هستند. دست دخترها را گرفته‌ام و بین ردیف‌ها قدم می‌زنم. حالا دیگر اسامی شهدا فقط مردانه نیست. دختر کلاس اولی با سواد نصفه نیمه بلند می‌خواند: مریم سادات، علیرضا، فاطمه. روحانی جوان بالای سر مزاری ایستاده. رنگ به صورت ندارد. چشمانش نیمه باز است. با صدا و لحن معمولی روضه می‌خواند: - من تازه معنی روضه‌های عاشورا رو می‌فهمم، برادرم مهدی جسمش سالم بود، از حسین فقط یک دست پیدا شد، از علی چیزی پیدا نشد. گوش تا گوش مزار آدم نشسته است. روضه را می‌شنوند اما کسی جیغ نمی‌زند، شیون نمی‌کند. به جایش اشک‌ها روی صورت‌ها حسابی راه گرفته‌اند. انگار همه عهد نانوشته‌ای بسته‌اند که عزاداری بماند برای بعد از پیروزی. ردیف ها را به سمت پایین ادامه می‌دهیم. تعداد زیادی قبر، آماده شده. قطعه‌ی چهل و دو حالا فقط چند ردیف مختصر نیست. دست دخترها را محکم فشار می‌دهم و رو به همسر می‌گویم: - چی می‌شه یکی از اینا قسمت من بشه؟ مریم صفدری
عقربه‌ها هنوز روی ساعت ۷ صبح جا‌خوش نکرده‌اند که صدای اف‌اف خانه بلند می‌شود. علی‌رضا سرش را از لای در اتاقش بیرون می‌آورد: «مامان با من کار دارن؟» لیوان چای در دست نگاهم برق می‌زند و به خودم می‌گویم: «نمردیم و دیدیم یک روز تعطیل زود بلند شدی!» اما جمله‌ها این‌طور از میان لب‌هایم بیرون می‌آیند: «علی‌رضا به‌سلامتی کجا؟ این‌روزها که شرایط عادی نیست!» به لحظه‌ای نمی‌شود که روبه‌رویم می‌ایستد. «سلام مامان گلم؛ بله حق با شماست. چون روز عادی نیست پا شدم برم چند تا کار غیرعادی کنم!» علامتِ سؤال چشمانم بزرگ می‌شود. صدای اف‌اف دوباره بلند می‌شود. اف‌اف را برمی‌دارد و می‌گوید: "اومدم اومدم، صبر کن." - کجا به‌سلامتی پسر؟ به قد و قامتش و قبراقی‌اش نگاه می‌کنم، انگار از آن نوجوان بی‌حوصله و خموده‌ی روزهای پیش خبری نیست. گویی برای کاری مهم صدایش کرده‌اند، روی پا بند نیست. سرم را می‌بوسد و می‌گوید: «قراره با بچه‌های مسجد الزهرا بریم برای شست‌‌وشوی فرش‌های خانه‌های آسیب‌دیده.» معادلات ذهنم به‌هم می‌ریزد. 🖊️ فاطمه مختاری‌فرد 📚 نشریه عین