eitaa logo
نشریه عین
277 دنبال‌کننده
523 عکس
84 ویدیو
1 فایل
نشریه خانوادگی و روایت‌محور عین تلگرام، اينستاگرام و بله: ainmag_ir ◾خرید و دریافت نشریه: ehyaamr.com/ainmag
مشاهده در ایتا
دانلود
شماره نور وقتی مطلب را برای نشریه می‌فرستادم اصلاً نمی‌دانستم آنجا کی به کی است. چند ماهی بود که عزم جزم کرده بودم برای هر چه فراخوان ارسال مطلب از نشریه‌های مختلف که می‌بینم، اگر متنی داشتم بفرستم. نشریه کلمه، مدام و... . توی گروه بانوان روایت نویس دورهمگرام هم نشریه عین معرفی شد. از نوع شماره‌بندی‌اش خوشم آمد. شماره چوب‌پر، شماره قیمه، بلندگو، نخ و... این شماره با موضوع نور فراخوانِ ارسالِ متن داده بودند. در لحظه، یاد متن آماده‌ای افتادم که آن کنج و کنارهای لپ‌تاپ داشتم. دستی به سرو رویش کشیدم برای دو‌تا از دوستانم فرستادم تا نگاهی بیندازند و نظر بدهند. یک روز مانده به پایان مهلت، نوشته‌ام را ارسال کردم.‌ چند هفته بعد ادمین کانال پیام داد که «مطلب شما انتخاب شده و در نشریه منتشر خواهد شد» برای رونمایی هم اطلاع دادند. گفتم که تهران نیستم و قرار شد نشریه را برایم پست کنند.‌
نشریه عین
شماره نور وقتی مطلب را برای نشریه می‌فرستادم اصلاً نمی‌دانستم آنجا کی به کی است. چند ماهی بود که ع
راستش هنوز هم نمی‌دانستم آنجا کی به کی است. همین که گروه دوستان دورهمگرام معرفی کرده بودند برایم کافی بود. از انتخاب مطلبم آن ته‌ته‌های دلم کمی خوشحال شدم. به دوستم مریم پیام دادم تا ذوق کوچکم را با کسی شریک شده باشم‌. اما گفتم :«فعلا به کسی نگو تا نشریه برسه دستم»... اما این خوشحالی‌های ریز نمی‌دانستند دارند آرام آرام تبدیل می‌شوند به موج‌هایی از دو دریای شور و شیرین کنار هم و منِ از همه جا بی‌خبر توی خانه منتظر رسیدن نشریه‌ بودم. وقتی جنگ رمضان آغاز شد، خبر در گروه نویسندگان دورهمگرام آمد. سردبیر نشریه به شهادت رسیده بود.‌ سر دبیر نشریه آقای مصباح الهدی باقری بود. سردبیر نشریه... باید خوشحال می‌بودم که یک شهید متنم را پسندیده تا در نشریه‌اش منتشر کند یا ناراحت از اینکه دیر فهمیدم آنجا کی به کی است. بغض، حسرت، شادی، خسران.... نمی‌دانستم حال آن لحظه را چه باید بنامم. نمی‌توانستم مثل همیشه کلمات را به بازی بگیرم. پس گذاشتم این بار واژه‌ها خودشان تکلیف را معلوم کنند. نام آن حال چیزی نبود جز نور.‌ نور امیدی که میان غم از دست دادن می‌توانست مسیر را برای قدم‌های بعد روشن‌تر کند و من را مطمئن‌تر. اطمینان به اینکه باید نوشت و نوشت و نوشت. باید حقایق را ثبت کرد. باید رشد کرد، درست مثل جوانه‌ای که همیشه به امید نزدیکتر شدن به نور خودش را بالا می‌کشد.‌ 🖋️ نویسنده: فهیمه فرشتیان 📚 نشریه عین
نشریه عین
💠 «یک هفته دسترسی رایگان به ۶۰هزار کتاب، هدیۀ طاقچه» 📖 با ورود به لینک زیر، می‌توانید یک هفته اشترا
⌛️مهلت دریافت هدیه تا ۷ فروردین تمدید شد 📖 با ورود به لینک زیر، می‌توانید یک هفته اشتراک رایگان طاقچه را بگیرید و «نور» را مطالعه کنید. https://taaghche.com/campaign/hamdeli?utm_source=bale 📱 مطالعه نسخه الکترونیکی نور در طاقچه بی‌نهایت 📚 نشریه عین
پای عَلمت میمیریم. از مناره های مسجد نوای اشهد ان علیا ولی‌الله می‌آید. کسی میان جمعیت از اعماق دل فریاد میکشد الله‌اکبر...یک‌نفر پرچم خونین را تکان میدهد. طفلی بر گردن پدر با صدایی معصومانه برای دشمنانت مرگ میخواهد. زمین بوسه‌گاه قدم های مردان و زنانیست که یاعلی‌گویان برای تو می‌میرند. پای علمت میمیریم. تابوت های پرچم‌پوش روی دستان مردم می‌روند. پیرزنی هفتاد ساله با چشمانی چین افتاده از انتظار عکس جوانی را که سالهاست ندیده به سینه می‌فشارد و سراغ عزیزش را از صاحبان تابوت‌ها می‌گیرد. مداح روی تابوت را میبوسد و صدایش در ازدحام میپیچید: به همسایه‌ها بگید همسر جوونم رفت...دخترکی تازه عروس دسته گل سفیدی را بغل گرفته و برای عزیزِ از دست رفته‌اش روضه‌ی وداع میخواند.
نشریه عین
پای عَلمت میمیریم. از مناره های مسجد نوای اشهد ان علیا ولی‌الله می‌آید. کسی میان جمعیت از اعماق دل
پای علمت میمیریم. ۱۸۰ قبر کوچک روی دستمان مانده. صدای شیون مادرها گوش فلک را کر میکند، زنی حسین حسین میخواند، کسی به سینه میکوبد، مادری حماسه‌سرایی میکند‌ و دخترکش را فدای سه ساله‌ی سیدالشهدا‌، شانه های پدری در قبر میلرزد، از ثمره‌اش تنها یک جفت گوشواره‌ی قلبی مانده. پای علمت میمیریم. زمین میلرزد، آن سوی خیابان آتش بالا گرفته. بوی خون به یقه‌مان میچسبد، دست به پلکمان میکشیم تا کمی میان آتش و خاکستر ببینیم. آوار شده، یک خانه‌ی مسکونی در محله‌ی کارگر. میخواهند اوار برداری کنند. صدای گریه‌ی نوزاد می‌آید. کسی فریاد میزند زنده است...هنوز زنده است. آتش‌نشان یاعلی می‌گوید، شلنگ را روی شانه‌اش می‌اندازد و پیش از آنکه شروع کند پرچم را از دهان شیشه‌ی شکسته‌ می‌گیرد و الله وسط روی چشم میگذارد...ما پای علمت میمیریم...ایستاده...پرغرور... 🖋️ نویسنده: حنانه‌ عزیززاده 📚 نشریه عین
«دروازه‌های باز بهشت» ظهر روز عید فطر، عید نوروز قطعه ۴۲ ته دلم تردید دارم که بردن بچه‌ها کار درستی هست یا نه. اگر فضا پر از سوگ باشد خاطره‌ی تلخی برایشان به جا می‌ماند. توکل بر خدا می‌کنم و راهی می‌شویم. برخلاف دفعه‌های قبل از موکب‌های پذیرایی و غرفه‌های کودک خبری نیست. قطعه شلوغ است. صدای همهمه بر فضا غالب است. اکثر مزار شهدای جنگ دوازده روزه، گلپوش هستند. روی بعضی‌ها هفت‌سین قشنگی هم چشم‌نوازی می‌کند. شهدا در قاب عکس‌های زیبا از مردم با لبخند استقبال می‌کنند. ردیف‌های سایه‌بان را رد می‌کنیم. چند ردیف آخر شهدای جنگ رمضان هستند که سنگ ندارند اما قبور پر از گل هستند. دست دخترها را گرفته‌ام و بین ردیف‌ها قدم می‌زنم. حالا دیگر اسامی شهدا فقط مردانه نیست. دختر کلاس اولی با سواد نصفه نیمه بلند می‌خواند: مریم سادات، علیرضا، فاطمه. روحانی جوان بالای سر مزاری ایستاده. رنگ به صورت ندارد. چشمانش نیمه باز است. با صدا و لحن معمولی روضه می‌خواند: - من تازه معنی روضه‌های عاشورا رو می‌فهمم، برادرم مهدی جسمش سالم بود، از حسین فقط یک دست پیدا شد، از علی چیزی پیدا نشد. گوش تا گوش مزار آدم نشسته است. روضه را می‌شنوند اما کسی جیغ نمی‌زند، شیون نمی‌کند. به جایش اشک‌ها روی صورت‌ها حسابی راه گرفته‌اند. انگار همه عهد نانوشته‌ای بسته‌اند که عزاداری بماند برای بعد از پیروزی. ردیف ها را به سمت پایین ادامه می‌دهیم. تعداد زیادی قبر، آماده شده. قطعه‌ی چهل و دو حالا فقط چند ردیف مختصر نیست. دست دخترها را محکم فشار می‌دهم و رو به همسر می‌گویم: - چی می‌شه یکی از اینا قسمت من بشه؟ مریم صفدری
عقربه‌ها هنوز روی ساعت ۷ صبح جا‌خوش نکرده‌اند که صدای اف‌اف خانه بلند می‌شود. علی‌رضا سرش را از لای در اتاقش بیرون می‌آورد: «مامان با من کار دارن؟» لیوان چای در دست نگاهم برق می‌زند و به خودم می‌گویم: «نمردیم و دیدیم یک روز تعطیل زود بلند شدی!» اما جمله‌ها این‌طور از میان لب‌هایم بیرون می‌آیند: «علی‌رضا به‌سلامتی کجا؟ این‌روزها که شرایط عادی نیست!» به لحظه‌ای نمی‌شود که روبه‌رویم می‌ایستد. «سلام مامان گلم؛ بله حق با شماست. چون روز عادی نیست پا شدم برم چند تا کار غیرعادی کنم!» علامتِ سؤال چشمانم بزرگ می‌شود. صدای اف‌اف دوباره بلند می‌شود. اف‌اف را برمی‌دارد و می‌گوید: "اومدم اومدم، صبر کن." - کجا به‌سلامتی پسر؟ به قد و قامتش و قبراقی‌اش نگاه می‌کنم، انگار از آن نوجوان بی‌حوصله و خموده‌ی روزهای پیش خبری نیست. گویی برای کاری مهم صدایش کرده‌اند، روی پا بند نیست. سرم را می‌بوسد و می‌گوید: «قراره با بچه‌های مسجد الزهرا بریم برای شست‌‌وشوی فرش‌های خانه‌های آسیب‌دیده.» معادلات ذهنم به‌هم می‌ریزد. 🖊️ فاطمه مختاری‌فرد 📚 نشریه عین
زیرنویس شبکه خبر شروط آتش‌بس را نوشته بود. محمدآقا و مهدی‌آقا گُر گرفته بودند. یکی‌یکی شروط را می‌خواندند و می‌گفتند: «هه، اونم میگه باشه، ولی چه تضمینی وجود داره؟» یکی این می‌گفت و یکی آن. اعتراض داشتند به اینکه چرا اصلاً ایران باید درباره آتش‌بس حرف بزند و حتی شرط بگذارد. محمدآقا تند و تند سیب را پوست گرفت: «می‌دونین که من تا همین چند سال قبل اصلاً این نظامو قبول نداشتم. حالا که بعد از کلی مطالعه و بحث با این و اون به این نتیجه رسیدم همه این سال‌ها حق با ما بوده و دشمن موش دوونده، اگر آتش‌بس کنن می‌زنم زیر همه‌چی. اصلاً بعدش باید از این مملکت رفت؛ اصلاً بعدش بذار همون سس خرسی بیاد. این که نشد.» همه مردها فقط داشتند حرص می‌خوردند و مدام همدیگر را داغ‌تر می‌کردند. عادت ندارم در جمع خانوادگی وارد بحث‌های سیاسی‌اعتقادی شوم؛ اما این روزها ماجرا فرق دارد. بی‌مقدمه گفتم: «محمدآقا، شما داری عجله می‌کنی. باید صبر کرد. باید تحلیل‌ها رو دید. دفعه اول نیست که اسم مذاکره داره میاد.» شاکی بود که چرا اسم تعیین‌کننده شروط معلوم نیست و فقط می‌گویند یک مقام ارشد. جواب دادم: «والا این‌جور که شما همین الان داغ کردی، اگر اسم اون مقام ارشد رو گفته بودن، الان کسایی که مثل شما عصبانی هستن خاک صفحه توییتر و پیج اینستا و کلاً هر چی فضای مجازی داره رو به توبره کشیده بودن. مطمئن باشین دلیلی داره که نمی‌گن.»
نشریه عین
زیرنویس شبکه خبر شروط آتش‌بس را نوشته بود. محمدآقا و مهدی‌آقا گُر گرفته بودند. یکی‌یکی شروط را می‌خو
شروع کرد به انکار خیلی چیزها؛ از زدن اف ۱۸ گرفته تا اینکه اصلاً اگر هر شب وقت بگذاریم و برویم توی خیابان و آخرش آتش‌بس بشود، کلاه گشادی سرمان رفته. گذاشتم همه حرف‌هایش را بزند و سبک شود. بعد گفتم: «اما شما نگران نباش. مملکت رهبر داره. ماها خیلی تو عمق ماجرا نیستیم، نباید بازخورد سریع و احساسی بدیم.» جواب داد: «باشه. حالا ما صبر می‌کنیم. من نشستم ببینم بعدش چی می‌شه. این همه شهید دادیم، سرمایه دادیم، ضربه خوردیم. آخرش باید اسرائیل تموم شه وگرنه همه‌ش ضرره.» کمی رویم نمی‌شد جمله آخر را بگویم؛ اما صدایم را صاف کردم و گفتم: «اتفاقاً مشکل همین‌جاست که شما نشستین. نشستین کار بقیه رو نقد می‌کنین وقتی خودتون هنوز اون چیزی که به عهده‌تونه و ازتون برمیاد انجام ندادین.» با تعجب نگاهم کرد: «من؟ من چه کاری ازم برمیاد؟» جواب روشن بود: حفظ خیابان. گفتم: «باور کنین تکلیف این جنگ رو بعد از خدا تک‌تک مردم معلوم می‌کنن، اگر ما تو خیابون باشیم، بساط مذاکره اصلاً پهن نمی‌شه که بخواد جمع شه.» فردا چند صوت تحلیلی از شرح شروط پیشنهادی ایران برای همسرم فرستاد و گفت مطمئن شده خبری از آتش بس نیست. 🖊️ فهیمه فرشتیان 📚 نشریه عین
به نامِ خدا «نامه‌ای برای دوقلوهایم محمدصدرا و ایلیا از روزهای جنگ» می‌نویسم تا بخوانید تا تمامِ انتظارم را بدانید: جنگِ هشت‌سالهٔ تحمیلی که تمام شد، ده‌ساله بودم، جنگ دوازده‌روزه و جنگِ رمضان که شروع شد ده‌ساله هستید. یادتان نرود ما همیشه در جنگیم، جنگی بین نیروهای خیر و شر تا جهان باقی‌ست، تمام نمی‌شود. هرشب با شنیدنِ صدای انفجارهای مهیب در شهر، پتوی خیال را روی سرشانه‌های ذهنتان می‌کِشم تا آرام‌ بخوابید.هرشب قبل از خواب، یک روایت از وطن را می‌خوانیم، همان وطنی که خانه است و همان خانه‌ای که وطن است. امشب روایتِ وطن را از تاریخِ طبری خواندیم، از جایی که آدم و حوا وطنِ اصلی‌شان که بهشت بود را به وسوسه‌ای از دست دادند و ساکنِ زمین شدند. هُبوط غمِ از دست دادنِ وطن‌شان شد و رسالت انسان شد غمِ کنار آمدن برای خو گرفتن به موطنی‌ جدید. نخستینْ کشتهٔ نسل آدم شد هابیل و اندوه با مرگِ هابیل چهره‌ای زمینی پیدا کرد. از ندامتِ قابیل، غمنامهٔ ابلیس امضاء شد، دلش نمی‌خواست فرزندان آدم از کشتنِ هم نادم‌ باشند. دوست داشت غفلت، چشم‌بندی باشد برای قلبشان و تا اینجای تاریخ این چشم‌بند برای ابلیس برگِ برنده‌ است، چشم‌بندی که تکثیر شد در میانِ بچه‌شیطانک‌های ابلیس تا این‌گونه داستانِ گناهِ قابیل را تکرار کنند و شدند نسلِ ناخلفِ قابیل که مدام در حالِ فریب خوردن و فریب دادن هستند.
نشریه عین
به نامِ خدا «نامه‌ای برای دوقلوهایم محمدصدرا و ایلیا از روزهای جنگ» می‌نویسم تا بخوانید تا تما
و برای ما خانه فقط همین چهاردیواریِ ساخته شده از گِل و سیمان و سنگ و آهن نیست، خانه برایِ ما یک حضورِ روشن است، وطن‌ است. با هر از دست دادن تمام نمی‌شود، به موطنِ اصلی‌مان متصل است. خدا حافظ و ناظر ماست. به قولِ محسن چاووشی: « خدا مراقبِ ماست.» روزی این اندوهِ بی‌نام از فقدانِ عزیزان سفر کرده، با وصل معنا می‌گیرد، و لحظه‌های از دست‌رفتهٔ آرامِ کودکیِ شما جبران می‌شود، خداوند جابر است و جبران‌کننده برای نسل‌های شما. 🖊️ نیلوفر حسین‌خانی 📚 نشریه عین