eitaa logo
نشریه عین
277 دنبال‌کننده
523 عکس
84 ویدیو
1 فایل
نشریه خانوادگی و روایت‌محور عین تلگرام، اينستاگرام و بله: ainmag_ir ◾خرید و دریافت نشریه: ehyaamr.com/ainmag
مشاهده در ایتا
دانلود
پای عَلمت میمیریم. از مناره های مسجد نوای اشهد ان علیا ولی‌الله می‌آید. کسی میان جمعیت از اعماق دل فریاد میکشد الله‌اکبر...یک‌نفر پرچم خونین را تکان میدهد. طفلی بر گردن پدر با صدایی معصومانه برای دشمنانت مرگ میخواهد. زمین بوسه‌گاه قدم های مردان و زنانیست که یاعلی‌گویان برای تو می‌میرند. پای علمت میمیریم. تابوت های پرچم‌پوش روی دستان مردم می‌روند. پیرزنی هفتاد ساله با چشمانی چین افتاده از انتظار عکس جوانی را که سالهاست ندیده به سینه می‌فشارد و سراغ عزیزش را از صاحبان تابوت‌ها می‌گیرد. مداح روی تابوت را میبوسد و صدایش در ازدحام میپیچید: به همسایه‌ها بگید همسر جوونم رفت...دخترکی تازه عروس دسته گل سفیدی را بغل گرفته و برای عزیزِ از دست رفته‌اش روضه‌ی وداع میخواند.
نشریه عین
پای عَلمت میمیریم. از مناره های مسجد نوای اشهد ان علیا ولی‌الله می‌آید. کسی میان جمعیت از اعماق دل
پای علمت میمیریم. ۱۸۰ قبر کوچک روی دستمان مانده. صدای شیون مادرها گوش فلک را کر میکند، زنی حسین حسین میخواند، کسی به سینه میکوبد، مادری حماسه‌سرایی میکند‌ و دخترکش را فدای سه ساله‌ی سیدالشهدا‌، شانه های پدری در قبر میلرزد، از ثمره‌اش تنها یک جفت گوشواره‌ی قلبی مانده. پای علمت میمیریم. زمین میلرزد، آن سوی خیابان آتش بالا گرفته. بوی خون به یقه‌مان میچسبد، دست به پلکمان میکشیم تا کمی میان آتش و خاکستر ببینیم. آوار شده، یک خانه‌ی مسکونی در محله‌ی کارگر. میخواهند اوار برداری کنند. صدای گریه‌ی نوزاد می‌آید. کسی فریاد میزند زنده است...هنوز زنده است. آتش‌نشان یاعلی می‌گوید، شلنگ را روی شانه‌اش می‌اندازد و پیش از آنکه شروع کند پرچم را از دهان شیشه‌ی شکسته‌ می‌گیرد و الله وسط روی چشم میگذارد...ما پای علمت میمیریم...ایستاده...پرغرور... 🖋️ نویسنده: حنانه‌ عزیززاده 📚 نشریه عین
«دروازه‌های باز بهشت» ظهر روز عید فطر، عید نوروز قطعه ۴۲ ته دلم تردید دارم که بردن بچه‌ها کار درستی هست یا نه. اگر فضا پر از سوگ باشد خاطره‌ی تلخی برایشان به جا می‌ماند. توکل بر خدا می‌کنم و راهی می‌شویم. برخلاف دفعه‌های قبل از موکب‌های پذیرایی و غرفه‌های کودک خبری نیست. قطعه شلوغ است. صدای همهمه بر فضا غالب است. اکثر مزار شهدای جنگ دوازده روزه، گلپوش هستند. روی بعضی‌ها هفت‌سین قشنگی هم چشم‌نوازی می‌کند. شهدا در قاب عکس‌های زیبا از مردم با لبخند استقبال می‌کنند. ردیف‌های سایه‌بان را رد می‌کنیم. چند ردیف آخر شهدای جنگ رمضان هستند که سنگ ندارند اما قبور پر از گل هستند. دست دخترها را گرفته‌ام و بین ردیف‌ها قدم می‌زنم. حالا دیگر اسامی شهدا فقط مردانه نیست. دختر کلاس اولی با سواد نصفه نیمه بلند می‌خواند: مریم سادات، علیرضا، فاطمه. روحانی جوان بالای سر مزاری ایستاده. رنگ به صورت ندارد. چشمانش نیمه باز است. با صدا و لحن معمولی روضه می‌خواند: - من تازه معنی روضه‌های عاشورا رو می‌فهمم، برادرم مهدی جسمش سالم بود، از حسین فقط یک دست پیدا شد، از علی چیزی پیدا نشد. گوش تا گوش مزار آدم نشسته است. روضه را می‌شنوند اما کسی جیغ نمی‌زند، شیون نمی‌کند. به جایش اشک‌ها روی صورت‌ها حسابی راه گرفته‌اند. انگار همه عهد نانوشته‌ای بسته‌اند که عزاداری بماند برای بعد از پیروزی. ردیف ها را به سمت پایین ادامه می‌دهیم. تعداد زیادی قبر، آماده شده. قطعه‌ی چهل و دو حالا فقط چند ردیف مختصر نیست. دست دخترها را محکم فشار می‌دهم و رو به همسر می‌گویم: - چی می‌شه یکی از اینا قسمت من بشه؟ مریم صفدری
عقربه‌ها هنوز روی ساعت ۷ صبح جا‌خوش نکرده‌اند که صدای اف‌اف خانه بلند می‌شود. علی‌رضا سرش را از لای در اتاقش بیرون می‌آورد: «مامان با من کار دارن؟» لیوان چای در دست نگاهم برق می‌زند و به خودم می‌گویم: «نمردیم و دیدیم یک روز تعطیل زود بلند شدی!» اما جمله‌ها این‌طور از میان لب‌هایم بیرون می‌آیند: «علی‌رضا به‌سلامتی کجا؟ این‌روزها که شرایط عادی نیست!» به لحظه‌ای نمی‌شود که روبه‌رویم می‌ایستد. «سلام مامان گلم؛ بله حق با شماست. چون روز عادی نیست پا شدم برم چند تا کار غیرعادی کنم!» علامتِ سؤال چشمانم بزرگ می‌شود. صدای اف‌اف دوباره بلند می‌شود. اف‌اف را برمی‌دارد و می‌گوید: "اومدم اومدم، صبر کن." - کجا به‌سلامتی پسر؟ به قد و قامتش و قبراقی‌اش نگاه می‌کنم، انگار از آن نوجوان بی‌حوصله و خموده‌ی روزهای پیش خبری نیست. گویی برای کاری مهم صدایش کرده‌اند، روی پا بند نیست. سرم را می‌بوسد و می‌گوید: «قراره با بچه‌های مسجد الزهرا بریم برای شست‌‌وشوی فرش‌های خانه‌های آسیب‌دیده.» معادلات ذهنم به‌هم می‌ریزد. 🖊️ فاطمه مختاری‌فرد 📚 نشریه عین
زیرنویس شبکه خبر شروط آتش‌بس را نوشته بود. محمدآقا و مهدی‌آقا گُر گرفته بودند. یکی‌یکی شروط را می‌خواندند و می‌گفتند: «هه، اونم میگه باشه، ولی چه تضمینی وجود داره؟» یکی این می‌گفت و یکی آن. اعتراض داشتند به اینکه چرا اصلاً ایران باید درباره آتش‌بس حرف بزند و حتی شرط بگذارد. محمدآقا تند و تند سیب را پوست گرفت: «می‌دونین که من تا همین چند سال قبل اصلاً این نظامو قبول نداشتم. حالا که بعد از کلی مطالعه و بحث با این و اون به این نتیجه رسیدم همه این سال‌ها حق با ما بوده و دشمن موش دوونده، اگر آتش‌بس کنن می‌زنم زیر همه‌چی. اصلاً بعدش باید از این مملکت رفت؛ اصلاً بعدش بذار همون سس خرسی بیاد. این که نشد.» همه مردها فقط داشتند حرص می‌خوردند و مدام همدیگر را داغ‌تر می‌کردند. عادت ندارم در جمع خانوادگی وارد بحث‌های سیاسی‌اعتقادی شوم؛ اما این روزها ماجرا فرق دارد. بی‌مقدمه گفتم: «محمدآقا، شما داری عجله می‌کنی. باید صبر کرد. باید تحلیل‌ها رو دید. دفعه اول نیست که اسم مذاکره داره میاد.» شاکی بود که چرا اسم تعیین‌کننده شروط معلوم نیست و فقط می‌گویند یک مقام ارشد. جواب دادم: «والا این‌جور که شما همین الان داغ کردی، اگر اسم اون مقام ارشد رو گفته بودن، الان کسایی که مثل شما عصبانی هستن خاک صفحه توییتر و پیج اینستا و کلاً هر چی فضای مجازی داره رو به توبره کشیده بودن. مطمئن باشین دلیلی داره که نمی‌گن.»
نشریه عین
زیرنویس شبکه خبر شروط آتش‌بس را نوشته بود. محمدآقا و مهدی‌آقا گُر گرفته بودند. یکی‌یکی شروط را می‌خو
شروع کرد به انکار خیلی چیزها؛ از زدن اف ۱۸ گرفته تا اینکه اصلاً اگر هر شب وقت بگذاریم و برویم توی خیابان و آخرش آتش‌بس بشود، کلاه گشادی سرمان رفته. گذاشتم همه حرف‌هایش را بزند و سبک شود. بعد گفتم: «اما شما نگران نباش. مملکت رهبر داره. ماها خیلی تو عمق ماجرا نیستیم، نباید بازخورد سریع و احساسی بدیم.» جواب داد: «باشه. حالا ما صبر می‌کنیم. من نشستم ببینم بعدش چی می‌شه. این همه شهید دادیم، سرمایه دادیم، ضربه خوردیم. آخرش باید اسرائیل تموم شه وگرنه همه‌ش ضرره.» کمی رویم نمی‌شد جمله آخر را بگویم؛ اما صدایم را صاف کردم و گفتم: «اتفاقاً مشکل همین‌جاست که شما نشستین. نشستین کار بقیه رو نقد می‌کنین وقتی خودتون هنوز اون چیزی که به عهده‌تونه و ازتون برمیاد انجام ندادین.» با تعجب نگاهم کرد: «من؟ من چه کاری ازم برمیاد؟» جواب روشن بود: حفظ خیابان. گفتم: «باور کنین تکلیف این جنگ رو بعد از خدا تک‌تک مردم معلوم می‌کنن، اگر ما تو خیابون باشیم، بساط مذاکره اصلاً پهن نمی‌شه که بخواد جمع شه.» فردا چند صوت تحلیلی از شرح شروط پیشنهادی ایران برای همسرم فرستاد و گفت مطمئن شده خبری از آتش بس نیست. 🖊️ فهیمه فرشتیان 📚 نشریه عین
به نامِ خدا «نامه‌ای برای دوقلوهایم محمدصدرا و ایلیا از روزهای جنگ» می‌نویسم تا بخوانید تا تمامِ انتظارم را بدانید: جنگِ هشت‌سالهٔ تحمیلی که تمام شد، ده‌ساله بودم، جنگ دوازده‌روزه و جنگِ رمضان که شروع شد ده‌ساله هستید. یادتان نرود ما همیشه در جنگیم، جنگی بین نیروهای خیر و شر تا جهان باقی‌ست، تمام نمی‌شود. هرشب با شنیدنِ صدای انفجارهای مهیب در شهر، پتوی خیال را روی سرشانه‌های ذهنتان می‌کِشم تا آرام‌ بخوابید.هرشب قبل از خواب، یک روایت از وطن را می‌خوانیم، همان وطنی که خانه است و همان خانه‌ای که وطن است. امشب روایتِ وطن را از تاریخِ طبری خواندیم، از جایی که آدم و حوا وطنِ اصلی‌شان که بهشت بود را به وسوسه‌ای از دست دادند و ساکنِ زمین شدند. هُبوط غمِ از دست دادنِ وطن‌شان شد و رسالت انسان شد غمِ کنار آمدن برای خو گرفتن به موطنی‌ جدید. نخستینْ کشتهٔ نسل آدم شد هابیل و اندوه با مرگِ هابیل چهره‌ای زمینی پیدا کرد. از ندامتِ قابیل، غمنامهٔ ابلیس امضاء شد، دلش نمی‌خواست فرزندان آدم از کشتنِ هم نادم‌ باشند. دوست داشت غفلت، چشم‌بندی باشد برای قلبشان و تا اینجای تاریخ این چشم‌بند برای ابلیس برگِ برنده‌ است، چشم‌بندی که تکثیر شد در میانِ بچه‌شیطانک‌های ابلیس تا این‌گونه داستانِ گناهِ قابیل را تکرار کنند و شدند نسلِ ناخلفِ قابیل که مدام در حالِ فریب خوردن و فریب دادن هستند.
نشریه عین
به نامِ خدا «نامه‌ای برای دوقلوهایم محمدصدرا و ایلیا از روزهای جنگ» می‌نویسم تا بخوانید تا تما
و برای ما خانه فقط همین چهاردیواریِ ساخته شده از گِل و سیمان و سنگ و آهن نیست، خانه برایِ ما یک حضورِ روشن است، وطن‌ است. با هر از دست دادن تمام نمی‌شود، به موطنِ اصلی‌مان متصل است. خدا حافظ و ناظر ماست. به قولِ محسن چاووشی: « خدا مراقبِ ماست.» روزی این اندوهِ بی‌نام از فقدانِ عزیزان سفر کرده، با وصل معنا می‌گیرد، و لحظه‌های از دست‌رفتهٔ آرامِ کودکیِ شما جبران می‌شود، خداوند جابر است و جبران‌کننده برای نسل‌های شما. 🖊️ نیلوفر حسین‌خانی 📚 نشریه عین
بسم الله الرحمن الرحیم «درد بزرگ» مشاور معروف پشت پلک‌هام راه می‌رود. موضوع مال بیست سال پیش است و حتی اسمش را یادم نمی‌آید. صورت سبزه‌ی شش‌تیغش را خوب به یاد دارم، و کت و شلوار، و نوع راه رفتنش را که زیادی منظم بود. آن روزها هنوز بچه بودم برای فهمیدن حرف‌هاش. مامان و بابا زیادی بزرگ بودند که اسمم را نوشتند توی دوره‌های موفقیت و روانشناسی او. لااقل ده جلسه کلاس بود. کلی حرف و موضوع و تمرین که هیچ‌کدام را یادم نمانده، جز حرف آخر که ته ته همه‌ی درس‌های روانشناسی بود: «یک درد بزرگ برای خودتون پیدا کنید.» استاد با آن قدم‌های منظم و کفش‌های چرم واکس‌زده راه می‌رفت. چشم‌هاش را ریز می‌کرد و انگار که به یک جای دور نگاه کند حرف می‌زد.شاید به یک زمان دور، به بیست سال بعد... به امروز... «راه عبور از همه‌ی درد و رنج‌های کوچیک زندگی، اینه که برای خودتون یه درد بزرگ پیدا کنید. مثلا کمک به بیماران سرطانی محک، نجات بچه‌های گرسنه‌ی آفریقا... اینجوری دیگه ذهنتون خودشو حیف نمی‌کنه واسه مشکلات کوچیک، دیگه درد و رنج‌های معمولی به چشمش نمیاد.» پلک‌هام را سفت فشار می‌دهم روی هم و بوی یک دانه درخت شکوفه‌زده‌ی باغ حاج مصیب را، از میان باقی بوهای توی هوا می‌کشم بیرون و هل می‌دهم توی ریه‌هام. دهم فروردین است و بهار، مانده تا همه جا را بگیرد. ولی برای من فرق می‌کند. برای من که همه‌ی فصل‌های گذشته را سخت گذراندم. خیلی سخت. آدم‌ها وقتی سختی می‌کشند قدشان بلند می‌شود، و از آن بالاها، توی ارتفاعی که هوا تمیزتر است، بهتر و زودتر می‌توانند بوی فصل‌ها را پیدا کنند.
نشریه عین
بسم الله الرحمن الرحیم «درد بزرگ» مشاور معروف پشت پلک‌هام راه می‌رود. موضوع مال بیست سال پیش
فکر می‌کردم دردهای سالی که گذراندم، تا آخر عمر انگشتهاشان را از روی خرخره‌ام برنمی‌دارند، حتی با آمدن بهار که جانم برایش در می‌رود. همه کار هم برای کم شدن درد کردم. استغاثه و توسل کردم، چله گرفتم، مشاوره رفتم، ورزش کردم، زیارت رفتم، و... و... و... که همه‌شان خیلی کارهای خوبی بودند و خیلی کمک کردند. ولی اصل درد ماند، و با خودم کنار آمدم که قرار است بماند... تا این روزها... این روزها که صدای جنگنده‌های آمریکایی حتی تا خانه‌ی ما که خیلی از شهر و هیاهوهاش دور است هم می‌آید. تا این روزها که اولش خیلی گیج‌کننده به نظر می‌رسید. وقتی می‌دیدم ساعت‌هاست به دردهام فکر نکرده‌ام، وقتی فنجان قهوه به تهش می‌رسید و زیر بار آهنگ قمیشی گریه نکرده بودم، وقتی بعد از خوکردن به دردهای عمیق، حالا وسط فراموشی‌شان، یکهو احساس بی‌هویتی کرده بودم. انگار که ماه‌هاست خودم را با آن درد می‌شناختم. یک بار حتی ترسیدم، از خودم نبودن بدون آن فکرها، از گمگشته بودن، از دردی که می‌خواستمش چون خود خودم شده بود دیگر، و حالا نمی‌دانستم یکهو چرا نبود، نمی‌فهمیدم دارد چه رخ می‌دهد توی تنم... تا همان شب که مثل باقی وقت‌ها گیج بودم و فقط کارها را به شکل غریزی انجام می‌دادم. شبی که ایستاده بودم وسط میدان، سرد بود و انگشتهام را می‌مالیدم به هم، ذرات باران توی هوا یخ زده بودند و پایین نمی‌آمدند، ولی از لای نورهای چراغ‌های سبز، می‌شد دیدشان. جمعیت نصفه و نیمه آمده بودند و هر پنج دقیقه دوبرابر می‌شدند. خیره بودم به سن بزرگی که برپا کرده بودند و سیم‌های درازی که بسیجی‌ها تندتند باز می‌کردند. همسرم گفت: «زود اومدیم، هنوز خبری نیست.» ولی زود نیامده بودیم. همه‌ی خبرها همان‌جا بود و همان زمان. درست سر وقتش بود. وقت هرچیزی همان لحظه‌ایست که خدا برایت چیده. همان لحظه‌ای که اتفاق مهمی می‌افتد. و برای من آن اتفاق صدای دورگه و بلند چاوشی بود. صدای یکباره‌ی خرد شدن دردهای توی تنم، صدای مشاور، صدای همه‌ی دلیل من، صدای «درد بزرگ»: «مردم علاج در وطن است.» اشک‌هام قل خوردند و صورت یخ‌زده‌ام گرم شد، و خون دوید توی همه‌ی رگ‌هام که خشک شده بودند. «وطن» کلمه‌ی رمز همه‌ی این روزها بود. «وطن» درد بزرگ بود که همه‌ی دردهای کوچکم را خرد می‌کرد. جنگ اتفاق بزرگ زشت و زیبای این روزها بود که می‌توانست هر فرض دیگری را در هر آدمی بشوید تا آزادگی سر بیرون بیاورد و نفس بکشد. «وطن» بود که می‌توانست قدّم را بلند کند، تا بوی شکوفه‌های همان یک درخت باغ حاج مصیب را، مثل بوی پیروزی، از بین همه‌ی بوهای توی هوا بکشم بیرون. لبخند زدم. به دردهای شسته شده‌ی قدیمی، به صدای مهیب جنگنده‌های آمریکایی، به قد بلندم و به درد بزرگی که افتاده بود به جانم. به صدای مشاور، به کفش‌هاش و حتی کراوات احتمالی‌اش، به روی زیبای «وطن»!!!! 🖊️ مریم راستگوفر 📚 نشریه عین
نترس! علی را برد توی بالکن و دور از چشم مادرم بچه با گلدان‌های مامان بازی می‌کرد. چادر سر کردم و رفتم پیش‌شان. صدای بمب‌ها و انفجار‌ها بلند شده بود. هیچ واکنشی نداشت. دل‌آشوب شده بودم. اگر جای او بودم بچه را داخل می‌بردم، بغل می‌گرفتم اما او گذاشت بچه بازیش را بکند. تمام مدت علی حتی نفهمید صدا می‌آید، البته که صدا خیلی نزدیک را نشانه نگرفته بود. دو سه روز از جنگ گذشته بود و من تازه داشتم بحران جدید دو فرزندی را تجربه می‌کردم. آن‌چیزی را که از گفتنش خجالت کشیدم گفتم: «وقتی صدا میاد برا بچه‌ها نگران می‌شم، نمی‌دونم چی‌کارشون کنم.» بهم نگاه کرد و خیلی عادی گفت که بسپارمشان به خدا. نمی‌دانم دلم مکالمه بیشتری می‌خواست یا داشتم خودافشاگری می‌کردم. بی محابا گفتم: «می‌ترسم» کنجکاو شده بود: «از چی می‌ترسی؟» و من از انتخاب می‌ترسیدم. دلم می‌خواست بگذرد و نپرسد از انتخابِ چه چیزی. نپرسد و ادامه ندهد و اصلاً ندید بگیرد. ولی پرسید: «از چی می‌ترسی؟» سکوت کردم. سؤال تکرار شد: «گفتی از چی می‌ترسی؟ انتخاب؟». گفتم که از انتخاب می‌ترسم از اینکه مجبور بشوم انتخاب کنم کدام پسرم را نجات بدهم. پدرها قهرمانند. روحیه قوی‌ای دارند. که اگر نداشتند به من نمی‌گفت: «بسپارشون به خدا. اصلاً لازم نیست به این فکر کنی که کدومشون رو نجات بدی. خدا خودش نگهشون می‌داره.» و خدا برای او کافی بود. ولی هنوز ایمانِ من لق می‌زد.
نشریه عین
فکر می‌کردم دردهای سالی که گذراندم، تا آخر عمر انگشتهاشان را از روی خرخره‌ام برنمی‌دارند، حتی با آمد
ساعتی که گذشت تلویزیون کلیپی از آقا گذاشت. صدای دلنشینش داشت تفسیر یک آیه را می‌گفت. انگاری که او برای این روزهای امثالِ من حرف زده باشد. صدای رهبری که در دل همه ما زنده است: «فلاتَخافوهُم وَ خافونِ اِن کُنتُم مُؤمِنین»(۱) که دنباله‌ی آن آیه‌ی «اِنَّما ذلِکُمُ الشَّیطانُ یُخَوِّفُ اَولِیائَه» است، که آمدند گفتند «علیه شما دارند توطئه می‌کنند، بترسید»، [مسلمانان را] می‌ترساندند. قرآن می‌فرماید که نخیر، از آنها نترسید، از من بترسید؛ خدای متعال را عبادت بکنید، اعتماد به خدا بکنید، در مقابل دشمن محکم بِایستید و می‌توانید دشمن را به عقب برانید.» به خودم آمدم. من از چه ‌می‌ترسیدم؟ از چیزی غیر خدا نباید بترسم. و باز صدایِ آرامش بخشش در گوشم پیچید: «کسانی که از این قدرت‌ها ترسیده‌اند، دچار آزمون‌های سخت و تلخ زندگی شده‌اند.» می‌ترسیدم از اینکه شامل آن آزمون‌های سخت بشوم. عاشق شیوه تفسیر آقا بودم. چند باری آیه را خواند. طوری حرف می‌زد که یقین می‌کردی به آنچه او می‌بیند. عمقِ معنایش را متوجه است و حالا دارد برای ما می‌گوید بلکه کمی از آن را متوجه بشویم. که نباید بترسیم‌. آن روز باز هم صدا آمد و من تا چند روز هر بار ترس دزدکی به سراغم آمد و تا خواست چراغ قوه‌اش را روشن کند. صدایش درگوشم پیچید: «فلا تخافوهم و خافون ان کنتم مومنین» از دشمن نترسید، از خدا بترسید. ۱. آیه ۱۷۵ آل عمران سخنرانی تلویزیونی در پایان محفل انس با قرآن کریم 🖊️ محدثه حبیبی 📚 نشریه عین