به نامِ خدا
«نامهای برای دوقلوهایم محمدصدرا و ایلیا از روزهای جنگ»
مینویسم تا بخوانید تا تمامِ انتظارم را بدانید:
جنگِ هشتسالهٔ تحمیلی که تمام شد، دهساله بودم، جنگ دوازدهروزه و جنگِ رمضان که شروع شد دهساله هستید. یادتان نرود ما همیشه در جنگیم، جنگی بین نیروهای خیر و شر تا جهان باقیست، تمام نمیشود.
هرشب با شنیدنِ صدای انفجارهای مهیب در شهر، پتوی خیال را روی سرشانههای ذهنتان میکِشم تا آرام بخوابید.هرشب قبل از خواب، یک روایت از وطن را میخوانیم، همان وطنی که خانه است و همان خانهای که وطن است. امشب روایتِ وطن را از تاریخِ طبری خواندیم، از جایی که آدم و حوا وطنِ اصلیشان که بهشت بود را به وسوسهای از دست دادند و ساکنِ زمین شدند. هُبوط غمِ از دست دادنِ وطنشان شد و رسالت انسان شد غمِ کنار آمدن برای خو گرفتن به موطنی جدید. نخستینْ کشتهٔ نسل آدم شد هابیل و اندوه با مرگِ هابیل چهرهای زمینی پیدا کرد. از ندامتِ قابیل، غمنامهٔ ابلیس امضاء شد، دلش نمیخواست فرزندان آدم از کشتنِ هم نادم باشند. دوست داشت غفلت، چشمبندی باشد برای قلبشان و تا اینجای تاریخ این چشمبند برای ابلیس برگِ برنده است، چشمبندی که تکثیر شد در میانِ بچهشیطانکهای ابلیس تا اینگونه داستانِ گناهِ قابیل را تکرار کنند و شدند نسلِ ناخلفِ قابیل که مدام در حالِ فریب خوردن و فریب دادن هستند.
نشریه عین
به نامِ خدا «نامهای برای دوقلوهایم محمدصدرا و ایلیا از روزهای جنگ» مینویسم تا بخوانید تا تما
و برای ما خانه فقط همین چهاردیواریِ ساخته شده از گِل و سیمان و سنگ و آهن نیست، خانه برایِ ما یک حضورِ روشن است، وطن است. با هر از دست دادن تمام نمیشود، به موطنِ اصلیمان متصل است. خدا حافظ و ناظر ماست. به قولِ محسن چاووشی: « خدا مراقبِ ماست.»
روزی این اندوهِ بینام از فقدانِ عزیزان سفر کرده، با وصل معنا میگیرد، و لحظههای از دسترفتهٔ آرامِ کودکیِ شما جبران میشود، خداوند جابر است و جبرانکننده برای نسلهای شما.
🖊️ نیلوفر حسینخانی
📚 نشریه عین
بسم الله الرحمن الرحیم
«درد بزرگ»
مشاور معروف پشت پلکهام راه میرود. موضوع مال بیست سال پیش است و حتی اسمش را یادم نمیآید. صورت سبزهی ششتیغش را خوب به یاد دارم، و کت و شلوار، و نوع راه رفتنش را که زیادی منظم بود. آن روزها هنوز بچه بودم برای فهمیدن حرفهاش. مامان و بابا زیادی بزرگ بودند که اسمم را نوشتند توی دورههای موفقیت و روانشناسی او.
لااقل ده جلسه کلاس بود. کلی حرف و موضوع و تمرین که هیچکدام را یادم نمانده، جز حرف آخر که ته ته همهی درسهای روانشناسی بود: «یک درد بزرگ برای خودتون پیدا کنید.»
استاد با آن قدمهای منظم و کفشهای چرم واکسزده راه میرفت. چشمهاش را ریز میکرد و انگار که به یک جای دور نگاه کند حرف میزد.شاید به یک زمان دور، به بیست سال بعد... به امروز...
«راه عبور از همهی درد و رنجهای کوچیک زندگی، اینه که برای خودتون یه درد بزرگ پیدا کنید. مثلا کمک به بیماران سرطانی محک، نجات بچههای گرسنهی آفریقا... اینجوری دیگه ذهنتون خودشو حیف نمیکنه واسه مشکلات کوچیک، دیگه درد و رنجهای معمولی به چشمش نمیاد.»
پلکهام را سفت فشار میدهم روی هم و بوی یک دانه درخت شکوفهزدهی باغ حاج مصیب را، از میان باقی بوهای توی هوا میکشم بیرون و هل میدهم توی ریههام. دهم فروردین است و بهار، مانده تا همه جا را بگیرد. ولی برای من فرق میکند. برای من که همهی فصلهای گذشته را سخت گذراندم. خیلی سخت. آدمها وقتی سختی میکشند قدشان بلند میشود، و از آن بالاها، توی ارتفاعی که هوا تمیزتر است، بهتر و زودتر میتوانند بوی فصلها را پیدا کنند.
نشریه عین
بسم الله الرحمن الرحیم «درد بزرگ» مشاور معروف پشت پلکهام راه میرود. موضوع مال بیست سال پیش
فکر میکردم دردهای سالی که گذراندم، تا آخر عمر انگشتهاشان را از روی خرخرهام برنمیدارند، حتی با آمدن بهار که جانم برایش در میرود. همه کار هم برای کم شدن درد کردم. استغاثه و توسل کردم، چله گرفتم، مشاوره رفتم، ورزش کردم، زیارت رفتم، و... و... و... که همهشان خیلی کارهای خوبی بودند و خیلی کمک کردند. ولی اصل درد ماند، و با خودم کنار آمدم که قرار است بماند...
تا این روزها... این روزها که صدای جنگندههای آمریکایی حتی تا خانهی ما که خیلی از شهر و هیاهوهاش دور است هم میآید. تا این روزها که اولش خیلی گیجکننده به نظر میرسید. وقتی میدیدم ساعتهاست به دردهام فکر نکردهام، وقتی فنجان قهوه به تهش میرسید و زیر بار آهنگ قمیشی گریه نکرده بودم، وقتی بعد از خوکردن به دردهای عمیق، حالا وسط فراموشیشان، یکهو احساس بیهویتی کرده بودم. انگار که ماههاست خودم را با آن درد میشناختم. یک بار حتی ترسیدم، از خودم نبودن بدون آن فکرها، از گمگشته بودن، از دردی که میخواستمش چون خود خودم شده بود دیگر، و حالا نمیدانستم یکهو چرا نبود، نمیفهمیدم دارد چه رخ میدهد توی تنم...
تا همان شب که مثل باقی وقتها گیج بودم و فقط کارها را به شکل غریزی انجام میدادم. شبی که ایستاده بودم وسط میدان، سرد بود و انگشتهام را میمالیدم به هم، ذرات باران توی هوا یخ زده بودند و پایین نمیآمدند، ولی از لای نورهای چراغهای سبز، میشد دیدشان.
جمعیت نصفه و نیمه آمده بودند و هر پنج دقیقه دوبرابر میشدند. خیره بودم به سن بزرگی که برپا کرده بودند و سیمهای درازی که بسیجیها تندتند باز میکردند. همسرم گفت: «زود اومدیم، هنوز خبری نیست.» ولی زود نیامده بودیم. همهی خبرها همانجا بود و همان زمان. درست سر وقتش بود. وقت هرچیزی همان لحظهایست که خدا برایت چیده. همان لحظهای که اتفاق مهمی میافتد. و برای من آن اتفاق صدای دورگه و بلند چاوشی بود. صدای یکبارهی خرد شدن دردهای توی تنم، صدای مشاور، صدای همهی دلیل من، صدای «درد بزرگ»:
«مردم علاج در وطن است.»
اشکهام قل خوردند و صورت یخزدهام گرم شد، و خون دوید توی همهی رگهام که خشک شده بودند.
«وطن» کلمهی رمز همهی این روزها بود. «وطن» درد بزرگ بود که همهی دردهای کوچکم را خرد میکرد. جنگ اتفاق بزرگ زشت و زیبای این روزها بود که میتوانست هر فرض دیگری را در هر آدمی بشوید تا آزادگی سر بیرون بیاورد و نفس بکشد.
«وطن» بود که میتوانست قدّم را بلند کند، تا بوی شکوفههای همان یک درخت باغ حاج مصیب را، مثل بوی پیروزی، از بین همهی بوهای توی هوا بکشم بیرون.
لبخند زدم. به دردهای شسته شدهی قدیمی، به صدای مهیب جنگندههای آمریکایی، به قد بلندم و به درد بزرگی که افتاده بود به جانم. به صدای مشاور، به کفشهاش و حتی کراوات احتمالیاش، به روی زیبای «وطن»!!!!
🖊️ مریم راستگوفر
📚 نشریه عین
نترس!
علی را برد توی بالکن و دور از چشم مادرم بچه با گلدانهای مامان بازی میکرد. چادر سر کردم و رفتم پیششان. صدای بمبها و انفجارها بلند شده بود. هیچ واکنشی نداشت. دلآشوب شده بودم. اگر جای او بودم بچه را داخل میبردم، بغل میگرفتم اما او گذاشت بچه بازیش را بکند. تمام مدت علی حتی نفهمید صدا میآید، البته که صدا خیلی نزدیک را نشانه نگرفته بود. دو سه روز از جنگ گذشته بود و من تازه داشتم بحران جدید دو فرزندی را تجربه میکردم.
آنچیزی را که از گفتنش خجالت کشیدم گفتم: «وقتی صدا میاد برا بچهها نگران میشم، نمیدونم چیکارشون کنم.» بهم نگاه کرد و خیلی عادی گفت که بسپارمشان به خدا. نمیدانم دلم مکالمه بیشتری میخواست یا داشتم خودافشاگری میکردم. بی محابا گفتم: «میترسم» کنجکاو شده بود: «از چی میترسی؟» و من از انتخاب میترسیدم. دلم میخواست بگذرد و نپرسد از انتخابِ چه چیزی. نپرسد و ادامه ندهد و اصلاً ندید بگیرد. ولی پرسید: «از چی میترسی؟» سکوت کردم. سؤال تکرار شد: «گفتی از چی میترسی؟ انتخاب؟». گفتم که از انتخاب میترسم از اینکه مجبور بشوم انتخاب کنم کدام پسرم را نجات بدهم.
پدرها قهرمانند. روحیه قویای دارند. که اگر نداشتند به من نمیگفت: «بسپارشون به خدا. اصلاً لازم نیست به این فکر کنی که کدومشون رو نجات بدی. خدا خودش نگهشون میداره.» و خدا برای او کافی بود. ولی هنوز ایمانِ من لق میزد.
نشریه عین
فکر میکردم دردهای سالی که گذراندم، تا آخر عمر انگشتهاشان را از روی خرخرهام برنمیدارند، حتی با آمد
ساعتی که گذشت تلویزیون کلیپی از آقا گذاشت. صدای دلنشینش داشت تفسیر یک آیه را میگفت. انگاری که او برای این روزهای امثالِ من حرف زده باشد. صدای رهبری که در دل همه ما زنده است: «فلاتَخافوهُم وَ خافونِ اِن کُنتُم مُؤمِنین»(۱) که دنبالهی آن آیهی «اِنَّما ذلِکُمُ الشَّیطانُ یُخَوِّفُ اَولِیائَه» است، که آمدند گفتند «علیه شما دارند توطئه میکنند، بترسید»، [مسلمانان را] میترساندند. قرآن میفرماید که نخیر، از آنها نترسید، از من بترسید؛ خدای متعال را عبادت بکنید، اعتماد به خدا بکنید، در مقابل دشمن محکم بِایستید و میتوانید دشمن را به عقب برانید.»
به خودم آمدم. من از چه میترسیدم؟ از چیزی غیر خدا نباید بترسم. و باز صدایِ آرامش بخشش در گوشم پیچید: «کسانی که از این قدرتها ترسیدهاند، دچار آزمونهای سخت و تلخ زندگی شدهاند.» میترسیدم از اینکه شامل آن آزمونهای سخت بشوم. عاشق شیوه تفسیر آقا بودم. چند باری آیه را خواند. طوری حرف میزد که یقین میکردی به آنچه او میبیند. عمقِ معنایش را متوجه است و حالا دارد برای ما میگوید بلکه کمی از آن را متوجه بشویم. که نباید بترسیم.
آن روز باز هم صدا آمد و من تا چند روز هر بار ترس دزدکی به سراغم آمد و تا خواست چراغ قوهاش را روشن کند. صدایش درگوشم پیچید: «فلا تخافوهم و خافون ان کنتم مومنین» از دشمن نترسید، از خدا بترسید.
۱. آیه ۱۷۵ آل عمران
سخنرانی تلویزیونی در پایان محفل انس با قرآن کریم
🖊️ محدثه حبیبی
📚 نشریه عین
«مدار الکتریکی»
با ناخن انگشت اشاره و شَستش، روکش نارنجیرنگ انتهای سیمها را گرفت و کشید تا کَنده شود. چند تار فلزی و برّاق از قسمت بریدهشدۀ روکش، بیرون زد. همه دورش جمع شده بودند و در سکوت به حرکت دستهایش نگاه میکردند. سیمهای فلزی بیرونزده را فِر داد و پیچگوشتی را برداشت. پیچهای جاباتری را شُل کرد؛ تارهای فلزی فِرشدۀ دو سیم را دور پیچها پیچاند و محکمشان کرد. عینکی را که برای ژست مهندسی به مدرسه آورده بود، به چشمهایش زد و لامپ کوچکی را در پایهاش پیچاند. «ادیسون» سال ۱۸۸۲ میلادی، برق را به نیویورک و «مهیار» آن را در اسفندماه سال ۱۴۰۴ خورشیدی به آبیِک قزوین آورد. دو سر سیمها را که به پایۀ لامپ وصل میکرد، لحظۀ موعود فرا میرسید.
سیم اول را با دقت وصل کرد. لامپ هنوز خاموش بود. سیم دوم را که وصل کرد، میدان الکتریکی از قطب مثبت باتری در سیم جاری شد به لامپ رسید؛ از سیم بعدی عبور کرد و به قطب منفی باتری رسید.
برق... همزمان لامپ و چشمان مهیار را روشن کرد.
همهچیز در کمتر از یک لحظه اتفاق افتاد.
زنگ تفریح، آغوش صدایش را باز کرد. لذت شوق بازی در حیاط، از کشف برق و روشنی لامپ، بیشتر بود. بچهها مدار روشن را روی میز رها کردند و رفتند دنبال بازی.
نشریه عین
«مدار الکتریکی» با ناخن انگشت اشاره و شَستش، روکش نارنجیرنگ انتهای سیمها را گرفت و کشید تا کَند
آستانۀ شنوایی انسان از ۰ تا۱۴۰ دسیبل است. صفرش، کمترین صدایی است که انسان میشنود مانند صدای نفس کشیدن. ۷۰ دسیبل ممکن است صدایی شبیه زنگ تفریح باشد اما ۱۴۰ دسیبل را «آستانۀ دردناکی» میگویند... مانند صدای شلیک، انفجار یا بلندشدن هواپیما از نزدیک که تحمل آن برای انسان دردناک است.
هنوز زنگ کلاس نخورده بود که صدایی شبیه فریادی با دامنهٔ ۱۴۰دسیبل، تپهٔ پشت حیاط را از جا کَند. بچهها گوشهایشان را گرفتند و دویدند به سوی کلاس و راهروها.
غبارِ انفجار تپههای پشت مدرسه، حیاط و آسمان را پر کرد. چیزهایی در هوا معلق بودند و پرتاب میشدند به اینسو و آنسو.
شیشهها شکسته شدند.
آستانۀ شنوایی به «دردناکی» رسید.
عینکی تنهاماندهدرکلاس، زیر پا مانده و عدسیهایش خرد شده بودند. بقایای سیمهای نارنجی، باتریها، پیچگوشتی و پایۀ لامپ زیر میز، روی زمین افتاد. اثری از لامپ کوچک نبود. جریان، در میدان الکتریکی قطع شد و روشنایی از آبیِک رفت.
همهچیز در کمتر از یک لحظه اتفاق افتاد.
بچهها فریاد میزدند و گریه میکردند، معلمها بچهها را در آغوش میگرفتند... مهیار اما در سکوت روی زمین حیاط خوابش برده بود. درمیان لبهایش، صدایی به اندازهٔ ۰ دسیبل خوابیده بود.
در خواب، با عینک مهندسیاش، روی «بالابر» صحن آزادی ایستاده بود انگار...
لامپهای سبز را در سرپیچها میگرداند و لامپهای محکمشده، روشن میشدند.
مهیار بود انگار که مدار میدانهای الکتریکیِ روشنایی را پیوند میداد. صحن آزادی چراغانیشد.
همهچیز در کمتر از یک لحظه اتفاق افتاد
لحظۀ موعود، رسیده بود.
------
برداشتی آزاد از حادثۀ دبستان امام رضا در شهرستان آبیک قزوین و شهادت مهیار زنگنه.
🖊️ فاطمه معیا
📚 نشریه عین
دو نفر در عاشورا وداعنکرده رفتند… کسی پشت سرشان آب نریخت، جبینشان را بوسه نزد و برایشان «وإن یکاد» نخواند. از ذهنی نمیگذشت که شاید دیدار آخر باشد. گمان نمیکردند بازنگردند. یکی ابوفاضل، قلبِ حرم، که قصد آب کرد و به دل آب حسرت وصال ماند؛ و دیگری ششماههی بانو رباب.
تصویر بچههای میناب را ورق میزنم. تمام رسانههای جهان مملوء از عکس دانشآموزهای چندسالهای است که با مقنعهای صورتی و آرزوهای بزرگ به دوربین لبخند میزنند؛ آرزوی پزشک شدن، مادر شدن، مهندس شدن، خلبان جت جنگی شدن و حتی قهرمان شدن… قهرمان جهان لبریز از ظلم.
طفل معصومان به خون آغشتهی مدرسهی میناب، غربت این دو روضه را به خاطرم میآورند. پرستوهای بالوپر سپید هم وداعنکرده از سیارهی هبوط کوچ کردند. آنها را هم دلسیر نبوسیدند، نبوییدند و به سینه نفشردند.
صبح که خوابآلود و با چشمان معصوم پُفکرده، با لقمهای گوشهی لپ، چسبهای کتونی رنگیشان را میبستند، مادر گمان نمیکرد ناهار، سر سفره شیطنت نکنند؛ و بابا خیال نمیکرد غروب که از راه میرسد، بهجای آغوش مشتاق دخترکش، پیراهن عزا به استقبالش بیاید.
نشریه عین
دو نفر در عاشورا وداعنکرده رفتند… کسی پشت سرشان آب نریخت، جبینشان را بوسه نزد و برایشان «وإن یکاد»
کسی نمیدانست زنگ اول، درس شهادت است. و نمیدانستند نوگلهای مدرسهی میناب، درسشان را خوب میخوانند و آموزههای مادر را به خاطر دارند. یادشان بود مادر، چادر به سر میکشید و گوشهی روضه مینشست و برای سهسالهی سیدالشهدا اشک میریخت. یادشان بود بابا، عاشورا به عاشورا، وقتی گوشوارههایشان را درمیآورد، پلکش خیس میشد.
آنها خوب تربیت شده بودند؛ میدانستند برای حفظ تمامیت این سرزمین، شهید فهمیدهها به زیر تانک خوابیدند. یادشان بود معلم، زمانیکه از شهدا میگفت، بغض در گلویش چنبره میزد و سفارش میکرد: «تکتک ما باید از این خاک دفاع کنیم، حتی به قیمت جانمان…».
دانشآموزان مدرسهی میناب، زیر آسمان آبی، سینه سپر کردند و اولین شهدای جنگ رمضان شدند و به جهان نشان دادند هنوز خون فهمیدهها در رگ کودکان ما جاری است و دوباره به جملهی امام خمینی که «سربازان من در گهوارهاند» اعتبار بخشیدند.
بچههای مدرسهی میناب درسشان را خوب خوانده بودند…
🖊️ حنانهعزیززاده
📚 نشریه عین
«باران مهر»
باران ریز که تند شد اللهاکبرها هم قوت گرفت. جمعیت سفت در میدان ایستاده بود. خنکیِ آب هنوز درست روی صورتم ننشسته بود که دستی سمتم دراز شد:
- بفرمایید خانم!
چتر صورتی نو، در دستان مردانهاش خوشجلوه بود.
- ممنون، من راحتم
- بگیرید لطفاً
نگاهم روی ساک کنارش که پر از چترهای نو بود قفل شد.
چند دقیقه بعد میدان پر از چترهای رنگی بود.
🖊️ مریم صفدری
📚 نشریه عین
روزهای جنگزدگی را در کتابها خوانده بودم، اما لمس آن چیز دیگری است.
خانههای کوچه بالایی منزلمان که آسیب دید و از موج انفجار نصیبی هم به ما رسید، تصمیم گرفتیم که به اطراف تهران برویم.
چند روز بعد در شهری اطراف تهران؛ در صف نانوایی ایستادهام.
شاطر از کنار تنور بلند میگوید: "این تنور آخره شاید به خیلیها نرسه."
خیلیها پا پس میکشند و از صف خارج میشوند. اما من میایستم تا شاید سهمی از نان داشته باشم.
ذهنم میرود به روزهای پیشین، روزهایی که مادربزرگم از جنگ جهانی دوم تعریف میکرد.
مادربزرگم در روستایی دورافتاده در یزد، جنگ جهانی دوم را لمس کرده بود و بارها از روزهای قحطی که در آن روزگاران به جان مردم افتاده بود، داستانها برایمان تعریف کرده بود.
روزهای بینانی عجیب به یادش مانده بود و برایمان از رنجهایش در آن سالهای قحطی میگفت.
مادربزرگ از روزهایی میگفت که ساعتها در صف میایستاده است و سهمش تنها خمیر سیاه رنگی میشده است که با التماس از شاطر میگرفته تا طفلانش را سیر کند.
خمیر سیاه آنروزها به خاطر آرد ناخالص بوده است. مادربزرگ خمیر سیاه را به خانه میآورد تا خودش آن خمیر را با مهر مادریاش نان کند؛ اما خمیر سیاه به تنور نمیچسبد و در آتش میسوزد و مادربزرگ بر سر تنور مویه میکند از این نداری و .....