eitaa logo
نشریه عین
277 دنبال‌کننده
523 عکس
84 ویدیو
1 فایل
نشریه خانوادگی و روایت‌محور عین تلگرام، اينستاگرام و بله: ainmag_ir ◾خرید و دریافت نشریه: ehyaamr.com/ainmag
مشاهده در ایتا
دانلود
نترس! علی را برد توی بالکن و دور از چشم مادرم بچه با گلدان‌های مامان بازی می‌کرد. چادر سر کردم و رفتم پیش‌شان. صدای بمب‌ها و انفجار‌ها بلند شده بود. هیچ واکنشی نداشت. دل‌آشوب شده بودم. اگر جای او بودم بچه را داخل می‌بردم، بغل می‌گرفتم اما او گذاشت بچه بازیش را بکند. تمام مدت علی حتی نفهمید صدا می‌آید، البته که صدا خیلی نزدیک را نشانه نگرفته بود. دو سه روز از جنگ گذشته بود و من تازه داشتم بحران جدید دو فرزندی را تجربه می‌کردم. آن‌چیزی را که از گفتنش خجالت کشیدم گفتم: «وقتی صدا میاد برا بچه‌ها نگران می‌شم، نمی‌دونم چی‌کارشون کنم.» بهم نگاه کرد و خیلی عادی گفت که بسپارمشان به خدا. نمی‌دانم دلم مکالمه بیشتری می‌خواست یا داشتم خودافشاگری می‌کردم. بی محابا گفتم: «می‌ترسم» کنجکاو شده بود: «از چی می‌ترسی؟» و من از انتخاب می‌ترسیدم. دلم می‌خواست بگذرد و نپرسد از انتخابِ چه چیزی. نپرسد و ادامه ندهد و اصلاً ندید بگیرد. ولی پرسید: «از چی می‌ترسی؟» سکوت کردم. سؤال تکرار شد: «گفتی از چی می‌ترسی؟ انتخاب؟». گفتم که از انتخاب می‌ترسم از اینکه مجبور بشوم انتخاب کنم کدام پسرم را نجات بدهم. پدرها قهرمانند. روحیه قوی‌ای دارند. که اگر نداشتند به من نمی‌گفت: «بسپارشون به خدا. اصلاً لازم نیست به این فکر کنی که کدومشون رو نجات بدی. خدا خودش نگهشون می‌داره.» و خدا برای او کافی بود. ولی هنوز ایمانِ من لق می‌زد.
نشریه عین
فکر می‌کردم دردهای سالی که گذراندم، تا آخر عمر انگشتهاشان را از روی خرخره‌ام برنمی‌دارند، حتی با آمد
ساعتی که گذشت تلویزیون کلیپی از آقا گذاشت. صدای دلنشینش داشت تفسیر یک آیه را می‌گفت. انگاری که او برای این روزهای امثالِ من حرف زده باشد. صدای رهبری که در دل همه ما زنده است: «فلاتَخافوهُم وَ خافونِ اِن کُنتُم مُؤمِنین»(۱) که دنباله‌ی آن آیه‌ی «اِنَّما ذلِکُمُ الشَّیطانُ یُخَوِّفُ اَولِیائَه» است، که آمدند گفتند «علیه شما دارند توطئه می‌کنند، بترسید»، [مسلمانان را] می‌ترساندند. قرآن می‌فرماید که نخیر، از آنها نترسید، از من بترسید؛ خدای متعال را عبادت بکنید، اعتماد به خدا بکنید، در مقابل دشمن محکم بِایستید و می‌توانید دشمن را به عقب برانید.» به خودم آمدم. من از چه ‌می‌ترسیدم؟ از چیزی غیر خدا نباید بترسم. و باز صدایِ آرامش بخشش در گوشم پیچید: «کسانی که از این قدرت‌ها ترسیده‌اند، دچار آزمون‌های سخت و تلخ زندگی شده‌اند.» می‌ترسیدم از اینکه شامل آن آزمون‌های سخت بشوم. عاشق شیوه تفسیر آقا بودم. چند باری آیه را خواند. طوری حرف می‌زد که یقین می‌کردی به آنچه او می‌بیند. عمقِ معنایش را متوجه است و حالا دارد برای ما می‌گوید بلکه کمی از آن را متوجه بشویم. که نباید بترسیم‌. آن روز باز هم صدا آمد و من تا چند روز هر بار ترس دزدکی به سراغم آمد و تا خواست چراغ قوه‌اش را روشن کند. صدایش درگوشم پیچید: «فلا تخافوهم و خافون ان کنتم مومنین» از دشمن نترسید، از خدا بترسید. ۱. آیه ۱۷۵ آل عمران سخنرانی تلویزیونی در پایان محفل انس با قرآن کریم 🖊️ محدثه حبیبی 📚 نشریه عین
«مدار الکتریکی» با ناخن انگشت اشاره و شَستش، روکش نارنجی‌رنگ انتهای سیم‌ها را گرفت و کشید تا کَنده شود. چند تار فلزی و برّاق از قسمت بریده‌شدۀ روکش، بیرون زد. همه دورش جمع شده بودند و در سکوت به حرکت‌ دست‌هایش نگاه می‌کردند. سیم‌های فلزی بیرون‌زده را فِر داد و پیچ‌گوشتی را برداشت. پیچ‌های جاباتری را شُل کرد؛ تارهای فلزی فِرشدۀ دو سیم را دور پیچ‌ها پیچاند و محکم‌شان کرد. عینکی را که برای ژست مهندسی به مدرسه‌ آورده بود، به چشم‌هایش زد و لامپ کوچکی را در پایه‌اش پیچاند. «ادیسون» سال ۱۸۸۲ میلادی، برق را به نیویورک و «مهیار» آن را در اسفندماه سال ۱۴۰۴ خورشیدی به آبیِک قزوین آورد. دو سر سیم‌ها را که به پایۀ لامپ وصل می‌کرد، لحظۀ موعود فرا می‌رسید. سیم اول را با دقت وصل کرد. لامپ هنوز خاموش بود. سیم دوم را که وصل کرد، میدان الکتریکی از قطب مثبت باتری در سیم جاری شد به لامپ رسید؛ از سیم بعدی عبور کرد و به قطب منفی باتری رسید. برق... همزمان لامپ و چشمان مهیار را روشن کرد. همه‌چیز در کمتر از یک لحظه اتفاق افتاد. زنگ‌ تفریح، آغوش صدایش را باز کرد. لذت شوق بازی در حیاط، از کشف برق و روشنی لامپ، بیش‌تر بود. بچه‌ها مدار روشن را روی میز رها کردند و رفتند دنبال بازی.
نشریه عین
«مدار الکتریکی» با ناخن انگشت اشاره و شَستش، روکش نارنجی‌رنگ انتهای سیم‌ها را گرفت و کشید تا کَند
آستانۀ شنوایی انسان از ۰ تا۱۴۰ دسی‌بل است. صفرش، کمترین صدایی‌ است که انسان می‌شنود مانند صدای نفس کشیدن. ۷۰ دسی‌بل ممکن است صدایی شبیه زنگ تفریح باشد اما ۱۴۰ دسی‌بل را «آستانۀ دردناکی» می‌گویند... مانند صدای شلیک، انفجار یا بلندشدن هواپیما از نزدیک که تحمل آن برای انسان دردناک است. هنوز زنگ کلاس نخورده بود که صدایی شبیه فریادی با دامنهٔ ۱۴۰دسی‌بل، تپهٔ پشت حیاط را از جا کَند. بچه‌ها گوش‌هایشان را گرفتند و ‌دویدند به سوی کلاس‌ و راهرو‌ها. غبارِ انفجار تپه‌های پشت مدرسه، حیاط و آسمان را پر کرد. چیزهایی در هوا معلق بودند و پرتاب می‌شدند به این‌سو و آن‌سو. شیشه‌ها شکسته شدند. آستانۀ شنوایی به «دردناکی» رسید. عینکی تنهامانده‌درکلاس، زیر پا مانده و عدسی‌هایش خرد شده بودند. بقایای سیم‌های نارنجی، باتری‌ها، پیچ‌گوشتی و پایۀ لامپ زیر میز، روی زمین افتاد. اثری از لامپ کوچک نبود. جریان، در میدان الکتریکی قطع شد و روشنایی از آبیِک رفت. همه‌چیز در کمتر از یک لحظه‌ اتفاق افتاد. بچه‌ها فریاد می‌زدند و گریه می‌کردند، معلم‌ها بچه‌ها را در آغوش‌ می‌گرفتند... مهیار اما در سکوت روی زمین حیاط خوابش برده بود. درمیان لب‌هایش، صدایی به اندازهٔ ۰ دسی‌بل خوابیده بود. در خواب، با عینک مهندسی‌اش، روی «بالابر» صحن آزادی ایستاده‌ بود انگار... لامپ‌های سبز را در سرپیچ‌ها می‌گرداند و لامپ‌های محکم‌شده، روشن می‌شدند. مهیار بود انگار که مدار میدان‌های الکتریکیِ روشنایی را پیوند می‌داد. صحن آزادی چراغانی‌شد. همه‌چیز در کمتر از یک لحظه اتفاق افتاد لحظۀ موعود، رسیده بود. ------ برداشتی آزاد از حادثۀ دبستان امام رضا در شهرستان آبیک قزوین و شهادت مهیار زنگنه. 🖊️ فاطمه معیا 📚 نشریه عین
دو نفر در عاشورا وداع‌نکرده رفتند… کسی پشت سرشان آب نریخت، جبینشان را بوسه نزد و برایشان «وإن یکاد» نخواند. از ذهنی نمی‌گذشت که شاید دیدار آخر باشد. گمان نمی‌کردند بازنگردند. یکی ابوفاضل، قلبِ حرم، که قصد آب کرد و به دل آب حسرت وصال ماند؛ و دیگری شش‌ماهه‌ی بانو رباب. تصویر بچه‌های میناب را ورق می‌زنم. تمام رسانه‌های جهان مملوء از عکس دانش‌آموزهای چندساله‌ای است که با مقنعه‌ای صورتی و آرزوهای بزرگ به دوربین لبخند می‌زنند؛ آرزوی پزشک شدن، مادر شدن، مهندس شدن، خلبان جت جنگی شدن و حتی قهرمان شدن… قهرمان جهان لبریز از ظلم. طفل معصومان به خون آغشته‌ی مدرسه‌ی میناب، غربت این دو روضه را به خاطرم می‌آورند. پرستوهای بال‌و‌پر سپید هم وداع‌نکرده از سیاره‌ی هبوط کوچ کردند. آنها را هم دل‌سیر نبوسیدند، نبوییدند و به سینه نفشردند. صبح که خواب‌آلود و با چشمان معصوم پُف‌کرده، با لقمه‌ای گوشه‌ی لپ، چسب‌های کتونی رنگی‌شان را می‌بستند، مادر گمان نمی‌کرد ناهار، سر سفره شیطنت نکنند؛ و بابا خیال نمی‌کرد غروب که از راه می‌رسد، به‌جای آغوش مشتاق دخترکش، پیراهن عزا به استقبالش بیاید.
نشریه عین
دو نفر در عاشورا وداع‌نکرده رفتند… کسی پشت سرشان آب نریخت، جبینشان را بوسه نزد و برایشان «وإن یکاد»
کسی نمی‌دانست زنگ اول، درس شهادت است. و نمی‌دانستند نوگل‌های مدرسه‌ی میناب، درسشان را خوب می‌خوانند و آموزه‌های مادر را به خاطر دارند. یادشان بود مادر، چادر به سر می‌کشید و گوشه‌ی روضه می‌نشست و برای سه‌ساله‌ی سیدالشهدا اشک می‌ریخت. یادشان بود بابا، عاشورا به عاشورا، وقتی گوشواره‌هایشان را درمی‌آورد، پلکش خیس می‌شد. آنها خوب تربیت شده بودند؛ می‌دانستند برای حفظ تمامیت این سرزمین، شهید فهمیده‌ها به زیر تانک خوابیدند. یادشان بود معلم، زمانی‌که از شهدا می‌گفت، بغض در گلویش چنبره می‌زد و سفارش می‌کرد: «تک‌تک ما باید از این خاک دفاع کنیم، حتی به قیمت جانمان…». دانش‌آموزان مدرسه‌ی میناب، زیر آسمان آبی، سینه سپر کردند و اولین شهدای جنگ رمضان شدند و به جهان نشان دادند هنوز خون فهمیده‌ها در رگ کودکان ما جاری است و دوباره به جمله‌ی امام خمینی که «سربازان من در گهواره‌اند» اعتبار بخشیدند. بچه‌های مدرسه‌ی میناب درسشان را خوب خوانده بودند… 🖊️ حنانه‌عزیززاده 📚 نشریه عین
«باران مهر» باران ریز که تند شد الله‌اکبرها هم قوت گرفت. جمعیت سفت در میدان ایستاده بود. خنکیِ آب هنوز درست روی صورتم ننشسته بود که دستی سمتم دراز شد: - بفرمایید خانم! چتر صورتی نو، در دستان مردانه‌اش خوش‌‌جلوه بود. - ممنون، من راحتم - بگیرید لطفاً نگاهم روی ساک کنارش که پر از چترهای نو بود قفل شد. چند دقیقه بعد میدان پر از چترهای رنگی بود. 🖊️ مریم صفدری 📚 نشریه عین
روزهای جنگ‌زدگی را در کتاب‌ها خوانده بودم، اما لمس آن چیز دیگری است. خانه‌‌های کوچه‌ بالایی منزل‌مان که آسیب دید و از موج انفجار نصیبی هم به ما رسید، تصمیم گرفتیم که به اطراف تهران برویم. چند روز بعد در شهری اطراف تهران؛ در صف نانوایی ایستاده‌ام. شاطر از کنار تنور بلند می‌گوید: "این تنور آخره شاید به خیلی‌ها نرسه." خیلی‌ها پا پس می‌کشند و از صف خارج می‌شوند. اما من می‌ایستم تا شاید سهمی از نان داشته باشم. ذهنم می‌رود به روزهای پیشین، روزهایی که مادربزرگم از جنگ جهانی دوم تعریف می‌کرد. مادربزرگم در روستایی دور‌افتاده در یزد، جنگ جهانی دوم را لمس کرده بود و بارها از روزهای قحطی که در آن روزگاران به جان مردم افتاده بود، داستان‌ها برایمان تعریف کرده‌ بود. روزهای بی‌نانی عجیب به یادش مانده بود و برایمان از رنج‌هایش در آن سال‌های قحطی می‌گفت. مادربزرگ از روزهایی می‌گفت که ساعت‌ها در صف می‌ایستاده‌ است و سهمش تنها خمیر سیاه رنگی می‌شده‌ است که با التماس از شاطر می‌گرفته تا طفلانش را سیر کند. خمیر سیاه آن‌روزها به خاطر آرد ناخالص بوده است. مادربزرگ خمیر سیاه را به خانه می‌آورد تا خودش آن خمیر را با مهر مادری‌اش نان کند؛ اما خمیر سیاه به تنور نمی‌چسبد و در آتش می‌سوزد و مادربزرگ بر سر تنور مویه می‌کند از این نداری و .....
نشریه عین
روزهای جنگ‌زدگی را در کتاب‌ها خوانده بودم، اما لمس آن چیز دیگری است. خانه‌‌های کوچه‌ بالایی منزل‌ما
با صدای شاطر ذهنم کوک می‌خورد به لحظه‌ی اکنون. "شما ده نفر آخر صف، نفری یک نان صلواتی امروز سهم شماست." گرمای نان صلواتی به جانم می‌نشیند و شاکر خدایم که برکت در این روزها بر سر سفره‌هایمان است و این حس دلدادگی به میهن را حتما وامدار گذشتگانی هستیم که پای ایران مانده‌اند و رنج‌ها خریده‌اند تا ایران همچنان سرافراز بماند. 🖊 فاطمه مختاری‌فرد 📚 نشریه عین
کوله‌ام را روی شانه‌ام جابه‌جا می‌کنم و روی اولین نیمکتی که در محوطه دانشکده می‌بینم، می‌نشینم. باغبان پیر اما سرزنده‌ی دانشکده مقابلم سروهای رعنا را آب می‌دهد. درخت‌ها تمام جان این پیرمرد‌اند. سال‌هاست که اینجا خدمت می‌کند.‌ ماگ آبم را بالا می‌گیرم تا سر بکشم، دریغ از یک قطره. پاهای کوفته‌ام توان سیراب کردن گلوی خشکم را ندارند. ماگ را رها می‌کنم. صدایی می‌گوید: دخترم؟! قدم‌هایی که پیش رویم می‌ایستند نگاهم را به لبخند مهربان پیرمرد گره می‌زنند: باباجان حواست کجاست؟! به احترامش سریع بلند می‌شوم، کنارم می‌نشیند و ماگ آبم را دستش می‌گیرد: دیدم آبت تموم شده... خسته‌ای؟! خجالت‌زده‌ درجواب می‌گویم: بله، پام نکشید تا آبخوری برم. می‌خندد. چشم از مقنعه کجم می‌گیرد و همان‌طور که دست روی زانو می‌گذارد با یک یاعلی بلند می‌شود. ماگم هنوز دستش هست. همچنان نگاهش می‌کنم. می‌رود، با ماگ. مات و مبهوتم، ماگ را کجا برد؟ به دهانم می‌آید بگویم: عمو؟! نمی‌شنود، می‌رود.
نشریه عین
کوله‌ام را روی شانه‌ام جابه‌جا می‌کنم و روی اولین نیمکتی که در محوطه دانشکده می‌بینم، می‌نشینم. باغب
عطر شمعدانی‌هایی که با دستان پیرمرد قد کشیده‌اند زیر بینی‌ام می‌پیچد. یاد آن روز کذایی میفتم که ازدحام دانشجویان آتش به عمر زحمات این پیرمرد زد. همان روز که آدمک‌های تهی‌مغزی که زیر پرچم ایران برای خودشان و واقعا تنها برای خودشان کسی شده بودند و نان این بیرق را خورده بودند، قداست این پرچم را فراموش کردند و در شعله‌ها سوختنش را جشن گرفتند. امان از آن روز کذایی که همین پیرمرد‌ مقابل آن بی‌شرفانی که ناموس سرشان نمی‌شد ایستاد و نگذاشت چادر از سر محارم مردم بردارند. چه غوغایی بود...*وسط دانشگاه نماز خواندیم و از آن سو سنگ می‌خوردیم که چرا سر برای خدا خم می‌کنیم نه دشمن. سجده به خدای عرض و سماء می‌کنیم نه به بتِ بعلِ پدوفیل‌ها.* حماسه آنجا رقم خورد که جوانی خودش را به آسمان رساند، الله وسط پرچم را بوسید و با تمام غرور و جوان‌مردی‌اش یاد و خاطره‌ی همت‌ها و مقدم‌ها را زنده کرد. همین پیرمرد باغبان فریاد کشید: شیر مادرت حلالت پسرم...و اشک گوشه چشمش را پاک کرد. شریف چنین مردان شریفی دارد. کسی کنارم می‌نشیند به خودم می‌آیم. برگشته، ماگ را دستم می‌دهد و لبخند پدرانه می‌زند: بخور بابا، رنگت پریده دخترم... خاطره‌ی مهربانی‌اش بغض در گلویم می‌اندازد، کاش دستش را می‌بوسیدم. پیرمردِ باغبان دانشکده شریف که مرا دخترت می‌دانی، حالا کجایی؟! سرت سلامت هست؟! هنوز هستی تا دوباره تشنه‌هایی چون من را سیراب کنی؟! گل‌هایت زیر بمباران پژمرده‌اند باباجان و درختانی که یک عمر آبشان دادی، سوخته‌اند. آرزو می‌کنم‌ هنوز سرزنده باشی و وقت ریختن موشک‌ها فرسخ‌ها از انجا دور بوده باشی. من نگران توام...نگران غریبه‌ای که برایم قطره‌ای پدری کرده است. شریف را دوباره می‌سازیم... شریف را مهندسانِ وطن‌پرست می‌سازند، گل‌ها دوباره جوانه می‌زنند و هزاران سرو رشد می‌کنند اما مردان شریفی چون تو دیگر برمی‌گردند. 🖋️ نویسنده: حنانه‌ عزیززاده 📚 نشریه عین
به‌نام خدایی که حافظ است و حفیظ «مرگ در سایه نشسته‌ست، به ما می‌نگرد.» سه‌شنبه هجدهم فروردین‌ماه، زنگ سوم، منطق دهم انسانی، ادوبی‌کانکت: اسم بچه‌ها یکی‌یکی ظاهر می‌شود: ملیکا، دنیز، آدرینا، کمی بعد آتریسا و نصفه‌های زنگ، باران و بقیه هم شاید ترجیح داده‌اند اسم‌هایشان در لیست غایب‌ها تیک بخورد. انسان است و قاعدهٔ اختیار، حتی در مجبورترین شرایط ممکن. صدای معلم دوقلوها در فضای خانه پیچیده و هرکدامشان در یک اتاق سر کلاس آنلاین هستند. مصیبت بزرگی‌ست قواعد قیاس را، منطق ارسطویی را، با شنیدن قواعد عددهای اعشاری چهارم دبستان درس دادن. درس را شروع می‌کنم. درس نهم را برای سومین‌بار مرور می‌کنم. اصطلاح‌های قبلاً گفته‌شده برایشان غریبه است. با صبر دوباره و دوباره تکرار می‌کنم: «اگه شرایط قیاس استثنایی رو رعایت نکنیم، دچار مغالطه می‌شیم. رعایت وضع مقدم و رفع تالی رو در این مثال‌ها دقت کنید.» تایپ می‌کنم: اگر دل قوی دارم، آنگاه در زندگی پیروز می‌شوم (مقدمهٔ اول)، دل قوی می‌دارم (مقدمهٔ دوم)، پس پیروز می‌شوم (نتیجه) سعی می‌کنم مثال‌ها را منطبق بر شرایط بزنم. صدای پدافند بلند می‌شود. لرزش قلب‌هایشان پشت صفحهٔ شیشه‌ای لپ‌تاپ را حس می‌کنم.