دو نفر در عاشورا وداعنکرده رفتند… کسی پشت سرشان آب نریخت، جبینشان را بوسه نزد و برایشان «وإن یکاد» نخواند. از ذهنی نمیگذشت که شاید دیدار آخر باشد. گمان نمیکردند بازنگردند. یکی ابوفاضل، قلبِ حرم، که قصد آب کرد و به دل آب حسرت وصال ماند؛ و دیگری ششماههی بانو رباب.
تصویر بچههای میناب را ورق میزنم. تمام رسانههای جهان مملوء از عکس دانشآموزهای چندسالهای است که با مقنعهای صورتی و آرزوهای بزرگ به دوربین لبخند میزنند؛ آرزوی پزشک شدن، مادر شدن، مهندس شدن، خلبان جت جنگی شدن و حتی قهرمان شدن… قهرمان جهان لبریز از ظلم.
طفل معصومان به خون آغشتهی مدرسهی میناب، غربت این دو روضه را به خاطرم میآورند. پرستوهای بالوپر سپید هم وداعنکرده از سیارهی هبوط کوچ کردند. آنها را هم دلسیر نبوسیدند، نبوییدند و به سینه نفشردند.
صبح که خوابآلود و با چشمان معصوم پُفکرده، با لقمهای گوشهی لپ، چسبهای کتونی رنگیشان را میبستند، مادر گمان نمیکرد ناهار، سر سفره شیطنت نکنند؛ و بابا خیال نمیکرد غروب که از راه میرسد، بهجای آغوش مشتاق دخترکش، پیراهن عزا به استقبالش بیاید.
نشریه عین
دو نفر در عاشورا وداعنکرده رفتند… کسی پشت سرشان آب نریخت، جبینشان را بوسه نزد و برایشان «وإن یکاد»
کسی نمیدانست زنگ اول، درس شهادت است. و نمیدانستند نوگلهای مدرسهی میناب، درسشان را خوب میخوانند و آموزههای مادر را به خاطر دارند. یادشان بود مادر، چادر به سر میکشید و گوشهی روضه مینشست و برای سهسالهی سیدالشهدا اشک میریخت. یادشان بود بابا، عاشورا به عاشورا، وقتی گوشوارههایشان را درمیآورد، پلکش خیس میشد.
آنها خوب تربیت شده بودند؛ میدانستند برای حفظ تمامیت این سرزمین، شهید فهمیدهها به زیر تانک خوابیدند. یادشان بود معلم، زمانیکه از شهدا میگفت، بغض در گلویش چنبره میزد و سفارش میکرد: «تکتک ما باید از این خاک دفاع کنیم، حتی به قیمت جانمان…».
دانشآموزان مدرسهی میناب، زیر آسمان آبی، سینه سپر کردند و اولین شهدای جنگ رمضان شدند و به جهان نشان دادند هنوز خون فهمیدهها در رگ کودکان ما جاری است و دوباره به جملهی امام خمینی که «سربازان من در گهوارهاند» اعتبار بخشیدند.
بچههای مدرسهی میناب درسشان را خوب خوانده بودند…
🖊️ حنانهعزیززاده
📚 نشریه عین
«باران مهر»
باران ریز که تند شد اللهاکبرها هم قوت گرفت. جمعیت سفت در میدان ایستاده بود. خنکیِ آب هنوز درست روی صورتم ننشسته بود که دستی سمتم دراز شد:
- بفرمایید خانم!
چتر صورتی نو، در دستان مردانهاش خوشجلوه بود.
- ممنون، من راحتم
- بگیرید لطفاً
نگاهم روی ساک کنارش که پر از چترهای نو بود قفل شد.
چند دقیقه بعد میدان پر از چترهای رنگی بود.
🖊️ مریم صفدری
📚 نشریه عین
روزهای جنگزدگی را در کتابها خوانده بودم، اما لمس آن چیز دیگری است.
خانههای کوچه بالایی منزلمان که آسیب دید و از موج انفجار نصیبی هم به ما رسید، تصمیم گرفتیم که به اطراف تهران برویم.
چند روز بعد در شهری اطراف تهران؛ در صف نانوایی ایستادهام.
شاطر از کنار تنور بلند میگوید: "این تنور آخره شاید به خیلیها نرسه."
خیلیها پا پس میکشند و از صف خارج میشوند. اما من میایستم تا شاید سهمی از نان داشته باشم.
ذهنم میرود به روزهای پیشین، روزهایی که مادربزرگم از جنگ جهانی دوم تعریف میکرد.
مادربزرگم در روستایی دورافتاده در یزد، جنگ جهانی دوم را لمس کرده بود و بارها از روزهای قحطی که در آن روزگاران به جان مردم افتاده بود، داستانها برایمان تعریف کرده بود.
روزهای بینانی عجیب به یادش مانده بود و برایمان از رنجهایش در آن سالهای قحطی میگفت.
مادربزرگ از روزهایی میگفت که ساعتها در صف میایستاده است و سهمش تنها خمیر سیاه رنگی میشده است که با التماس از شاطر میگرفته تا طفلانش را سیر کند.
خمیر سیاه آنروزها به خاطر آرد ناخالص بوده است. مادربزرگ خمیر سیاه را به خانه میآورد تا خودش آن خمیر را با مهر مادریاش نان کند؛ اما خمیر سیاه به تنور نمیچسبد و در آتش میسوزد و مادربزرگ بر سر تنور مویه میکند از این نداری و .....
نشریه عین
روزهای جنگزدگی را در کتابها خوانده بودم، اما لمس آن چیز دیگری است. خانههای کوچه بالایی منزلما
با صدای شاطر ذهنم کوک میخورد به لحظهی اکنون.
"شما ده نفر آخر صف، نفری یک نان صلواتی امروز سهم شماست."
گرمای نان صلواتی به جانم مینشیند و شاکر خدایم که برکت در این روزها بر سر سفرههایمان است و این حس دلدادگی به میهن را حتما وامدار گذشتگانی هستیم که پای ایران ماندهاند و رنجها خریدهاند تا ایران همچنان سرافراز بماند.
🖊 فاطمه مختاریفرد
📚 نشریه عین
کولهام را روی شانهام جابهجا میکنم و روی اولین نیمکتی که در محوطه دانشکده میبینم، مینشینم. باغبان پیر اما سرزندهی دانشکده مقابلم سروهای رعنا را آب میدهد. درختها تمام جان این پیرمرداند. سالهاست که اینجا خدمت میکند. ماگ آبم را بالا میگیرم تا سر بکشم، دریغ از یک قطره. پاهای کوفتهام توان سیراب کردن گلوی خشکم را ندارند. ماگ را رها میکنم.
صدایی میگوید: دخترم؟!
قدمهایی که پیش رویم میایستند نگاهم را به لبخند مهربان پیرمرد گره میزنند: باباجان حواست کجاست؟!
به احترامش سریع بلند میشوم، کنارم مینشیند و ماگ آبم را دستش میگیرد: دیدم آبت تموم شده... خستهای؟!
خجالتزده درجواب میگویم: بله، پام نکشید تا آبخوری برم.
میخندد. چشم از مقنعه کجم میگیرد و همانطور که دست روی زانو میگذارد با یک یاعلی بلند میشود. ماگم هنوز دستش هست. همچنان نگاهش میکنم. میرود، با ماگ. مات و مبهوتم، ماگ را کجا برد؟ به دهانم میآید بگویم: عمو؟! نمیشنود، میرود.
نشریه عین
کولهام را روی شانهام جابهجا میکنم و روی اولین نیمکتی که در محوطه دانشکده میبینم، مینشینم. باغب
عطر شمعدانیهایی که با دستان پیرمرد قد کشیدهاند زیر بینیام میپیچد. یاد آن روز کذایی میفتم که ازدحام دانشجویان آتش به عمر زحمات این پیرمرد زد. همان روز که آدمکهای تهیمغزی که زیر پرچم ایران برای خودشان و واقعا تنها برای خودشان کسی شده بودند و نان این بیرق را خورده بودند، قداست این پرچم را فراموش کردند و در شعلهها سوختنش را جشن گرفتند. امان از آن روز کذایی که همین پیرمرد مقابل آن بیشرفانی که ناموس سرشان نمیشد ایستاد و نگذاشت چادر از سر محارم مردم بردارند. چه غوغایی بود...*وسط دانشگاه نماز خواندیم و از آن سو سنگ میخوردیم که چرا سر برای خدا خم میکنیم نه دشمن. سجده به خدای عرض و سماء میکنیم نه به بتِ بعلِ پدوفیلها.* حماسه آنجا رقم خورد که جوانی خودش را به آسمان رساند، الله وسط پرچم را بوسید و با تمام غرور و جوانمردیاش یاد و خاطرهی همتها و مقدمها را زنده کرد. همین پیرمرد باغبان فریاد کشید: شیر مادرت حلالت پسرم...و اشک گوشه چشمش را پاک کرد. شریف چنین مردان شریفی دارد.
کسی کنارم مینشیند به خودم میآیم. برگشته، ماگ را دستم میدهد و لبخند پدرانه میزند: بخور بابا، رنگت پریده دخترم...
خاطرهی مهربانیاش بغض در گلویم میاندازد، کاش دستش را میبوسیدم. پیرمردِ باغبان دانشکده شریف که مرا دخترت میدانی، حالا کجایی؟! سرت سلامت هست؟! هنوز هستی تا دوباره تشنههایی چون من را سیراب کنی؟! گلهایت زیر بمباران پژمردهاند باباجان و درختانی که یک عمر آبشان دادی، سوختهاند. آرزو میکنم هنوز سرزنده باشی و وقت ریختن موشکها فرسخها از انجا دور بوده باشی. من نگران توام...نگران غریبهای که برایم قطرهای پدری کرده است. شریف را دوباره میسازیم... شریف را مهندسانِ وطنپرست میسازند، گلها دوباره جوانه میزنند و هزاران سرو رشد میکنند اما مردان شریفی چون تو دیگر برمیگردند.
🖋️ نویسنده: حنانه عزیززاده
📚 نشریه عین
بهنام خدایی که حافظ است و حفیظ
«مرگ در سایه نشستهست، به ما مینگرد.»
سهشنبه هجدهم فروردینماه، زنگ سوم، منطق دهم انسانی، ادوبیکانکت:
اسم بچهها یکییکی ظاهر میشود: ملیکا، دنیز، آدرینا، کمی بعد آتریسا و نصفههای زنگ، باران و بقیه هم شاید ترجیح دادهاند اسمهایشان در لیست غایبها تیک بخورد. انسان است و قاعدهٔ اختیار، حتی در مجبورترین شرایط ممکن. صدای معلم دوقلوها در فضای خانه پیچیده و هرکدامشان در یک اتاق سر کلاس آنلاین هستند. مصیبت بزرگیست قواعد قیاس را، منطق ارسطویی را، با شنیدن قواعد عددهای اعشاری چهارم دبستان درس دادن.
درس را شروع میکنم. درس نهم را برای سومینبار مرور میکنم. اصطلاحهای قبلاً گفتهشده برایشان غریبه است. با صبر دوباره و دوباره تکرار میکنم: «اگه شرایط قیاس استثنایی رو رعایت نکنیم، دچار مغالطه میشیم. رعایت وضع مقدم و رفع تالی رو در این مثالها دقت کنید.» تایپ میکنم:
اگر دل قوی دارم، آنگاه در زندگی پیروز میشوم (مقدمهٔ اول)، دل قوی میدارم (مقدمهٔ دوم)، پس پیروز میشوم (نتیجه)
سعی میکنم مثالها را منطبق بر شرایط بزنم. صدای پدافند بلند میشود. لرزش قلبهایشان پشت صفحهٔ شیشهای لپتاپ را حس میکنم.
نشریه عین
بهنام خدایی که حافظ است و حفیظ «مرگ در سایه نشستهست، به ما مینگرد.» سهشنبه هجدهم فروردینم
با شور و هیجان مثالها را از زندگی میزنم و مغالطهها را اضافه میکنم. یکساعتی یادمان میرود در چه شرایطی سر کلاس هستیم. دنیز آرامِ مگوی کلاس تندتند مثالها را تایپ میکند. مشارکت ملیکا باورنکردنیست. دلم میخواست این لحظه در خیابان بهزاد سعادتآباد، طبقهٔ سوم مدرسهٔ واله، کلاس سمت چپ راهرو، کنار هم بودیم. قبل از زنگ، به رسم این چند ماه اول، برای هم آغوش باز میکردیم و بعد کلاس را شروع میکردیم. صدای جیغ عروسهلندی خانهٔ همسایه با صدای کلاغ سرماخوردهٔ درخت کاج حیاط ترکیب ناهنجاری میساخت و چند دقیقهای به آن میخندیدیم. قول میدادم اگر درس زود تمام شود، با هم به حیاط برویم و دور آن میز سایهباندار حیاط مدرسه بنشینیم و گپ بزنیم. گنجشکها برای خوردن نانریزههای ساندویچهای خوردهشده در زنگ تفریح دورمان جمع شوند و ما خوشحال باشیم که آنقدر وجودمان امن است که آنها نمیترسند.
زنگ سوم را با تصور خیالانگیز آن روزهای فارغ از جنگ تمام میکنم. سی دقیقه فرصت کمیست برای زنگ زدن به پشتیبان مدرسه، برای پرسیدن حال بچههایی که سر کلاسم نیامدهاند. دیدن اسمشان هم قلبم را گرم میکند. سلامتیشان برایم مهمتر است از نیامدنشان. باید در این سی دقیقه غذای بچهها را بدهم. زنگ چهارم طولانیست. صدای ماشین لباسشویی شبیه پدافند پشت سر هم اعلام حضور میکند. در دقایق آخر خودش را به در و دیوار میکوبد تا مرحلهٔ خشککردن را تمام کند. یاد همسایهٔ طبقهٔ پایین میافتم که ممکن است باشد یا نه، مثل بقیهٔ همسایهها جانش را برداشته باشد و رفته باشد. سی دقیقه زمان کمی است برای انجام کارهای ضروری، مثل زندگی.
زنگ چهارم شروع میشود. سایت قطع و وصل میشود. با پشتکار ادامه میدهیم.
«بچهها، مبحث درس نهم چاه کنکوره. اگه حل مسئلهش رو الان یاد نگیرین، تراز یقهتون رو میگیره ول نمیکنه.» با تمام تلاششان در حل تمرینها مشارکت میکنند. یادشان رفته جنگ است. برای رقابت در کنکور، این لحظات را پر میکنند با بررسی شرایط اعتبار قیاس استثنایی اتصالی. مقدم را وضع میکنند، تالی را رفع.
ساعت ١/٢٠ است. صدای سه انفجار خانه را میلرزاند. ایلیا را که با بازیگوشی کنار پنجره رفتار تا رد دود و انفجار را ببیند، با صدایی لرزان صدایش میکنم. صدایم در حال ضبط شدن است. میدانم سالها بعد فقط کلمه و صداست که صاحب اثر است برای به خاطر آوردن آنچه در لحظهٔ حال گذشت.
بچهها تندتند تایپ میکنند: «خانم خیلی وحشتناکه.» «خانم من تنهام تو خونه، مادرپدرم سر کارند.» «خانم من خیلی میترسم.» «خانم، خانم…» صدای نفسهای مرگ را میشنوم. صدای لرزانم را صاف میکنم: «بچهها کنار شیشه نباشید. منم میترسم. ترسیدن طبیعیه. اگه اینجا الان با هم نباشیم بیشتر میترسیم، ولی فرق ما با بقیهٔ موجودات اینه مهارت داریم به خودمون مسلط بشیم.» میدانم به طور تصنعی شعار میدهم. من حتی بیشتر از آنها میترسم. ترس از دستدادن، وجود لرزانم را احاطه کرده.
«درس رو میذاریم برای بعد. به رسم آخر هر کلاس با هم حرف بزنیم. از امیدهامون بگیم.» کلاس به دقیقهٔ آخر میرسد، همانجا که فقط یک امید مشترک داریم: «دلقوی داشتن برای پیروزی» که معتبرترین قیاس این روزهاست برای اتصال ما به زندگی.
ملیکا آخرین نفر است که قرار است دکمهٔ خروج را بزند. تحسینش میکنم برای مشارکت بالا.
«خانم، من شمالم. مثل بقیه زیر بمباران نیستم. در نترسیدنم فضیلتی نیست.» احساس گناهش از چندصد کیلومتر توی صورتم میخورد. محکم میگویم: «اما تا آخر ایستادن فضیلت است.»
🖋️ نیلوفر حسینخانی
📚 نشریه عین
ساعتشمار غم و تصمیم
برای نماز صبح بیدار میشوم. همسرم در تاریکی پای گوشی نشسته، آنقدر در عمق فضای مجازی است که متوجه حضورم نمیشود. چیزی که در ذهنم میگذرد را لحظهای هم نگه نمیدارم: «خبری شده؟»
تا میگوید از ساعت ۳ بیدار است، میفهمم جواب مثبت است؛ اما جملهاش با چیزی که فکر میکردم زمین تا آسمان فرق دارد: «آتشبسِ موقت شده».
نمیتوانم روی پاهایم بایستم. همهٔ چهل روز گذشته یکجا هوار میشود بر سرم. کلمه ندارم که بگویم. چند بار جملهای را شروع میکنم، اما انگار از نیمه دود میشود در هوا.
نمازم مانده. همهٔ اتفاقات دنیا را به حال خود رها میکنم و میروم برای وضو گرفتن.
توی نماز بغض دارم، اما اشکم خشک شده انگار. تسبیحات که تمام میشود، آنقدر بیحالم که میخواهم خودم را بزنم به خواب. دلم هیچچیز نمیخواهد. خلأ است. جانماز را که میگذارم روی طاقچه، چشمم میافتد به قرآن. انگار یکی محکم خوابانده باشد پای گوشم: «یک صفحهٔ امروزت رو بخون، خواب رو ول کن، قرآنو باز کن، شاید آروم شی.»
نشریه عین
ساعتشمار غم و تصمیم برای نماز صبح بیدار میشوم. همسرم در تاریکی پای گوشی نشسته، آنقدر در عمق فضا
صفحهٔ امروز را باز میکنم. آیهٔ ۱۴۹ سورهٔ آلعمران اول صفحه است. قلبم از جا کنده میشود. اهل قرآن باز کردن در لحظات بحرانی نیستم، ولی این یکی خودش از قبل برای چنین روزی تنظیم شده بود. خدایا، ما نمیخواهیم به عقب بازگردیم. اما آیهٔ دوم کمی آرامم میکند: «آری، تنها خدا مولای شماست و همو بهترین یاریکنندگان است.» آیهٔ بعد نتیجهٔ پذیرفتن ولایت خدا را میگوید: «بهزودی در دل کافران رعب و وحشت خواهیم افکند، زیرا آنها …»
دربارهٔ جنگ احد هم توضیحاتی داده. انگار یک دنیا توصیه است، برای خودِ خودِ من؛ برای همین لحظات من.
قرآن را میبوسم و روی طاقچه میگذارم، خدا را شکر میکنم.
گوشی را برمیدارم و همهجا را سرک میکشم. دلم فقط یک چیز میخواهد: پیام امامم را. تشنهام، قدر کویری خشکیده. اما همهجا فقط خبر است و تحلیل. در همهٔ گروهها سکوت میکنم. از نیمهشب حرفها را زدهاند.
گوشی را میگذارم کناری. باید به کارهای خانه برسم. همزمان تحلیلها را در ذهنم میچرخانم و بر اساس آنها برای امروز و امشب خودم برنامه میچینم.
🔹 دیشب به علی (پسرم) قول داده بودم برویم ساختمان جهاد سازندگی، همین یک چهارراه آنطرفتر، که ببیند آنجا چه کارهایی از دستش برمیآید.
🔹 برنامهریزی برای تجمع امشب مسجد با اهالی محل.
🔹 نوشتن روایت آن لحظهٔ غم و رسیدن به اقدام و عمل.
🔹 یادم باشد فکر کنم خبر را چطور به بچهها بگویم که مثل خودم چند لحظهٔ اول از هم نپاشند.
🔹 و دعا، دعا، دعا. توصیههای رهبر شهیدم را امروز شاید چند بار بخوانم: سورهٔ فتح، دعای توسل، دعای ۱۴ صحیفهٔ سجادیه. این بار فرشتهها باید این اذکار را قوت کنند و قدرت در دل مسئولین و تیمی که میروند پای گفتگو، تا در تمام لحظات از موضع بالا پیش بروند، تا لحظهای از خدا و ولایت او بر تمامی جهان غفلت نکنند. این بار مسئولین محتاج دعای ما مردم هستند، نه سربازان پای لانچرها.
خدایا، کمک کن تمام ایران از این امتحان جدید سربلند بیرون بیاید.
🖋️ فهیمه فرشتیان
📚 نشریه عین
«قلک پربرکت» #ناداستان
اسفند که شروع شد، هر روز که میگذشت روی تقویم آشپزخانه یک عدد را خط میزدند. بابا برای روز سال تحویل بلیت قطار گرفته بود. آن روز صبح مهدی خطهای روی تقویم را شمرد. هشت روز خط خورده بود. ریحانه باقیماندهها را شمرد. درست بیست روز تا عید مانده بود. مهدی قلک سفالی نارنجی را تکان داد. صدایی نمیآمد:
- حسابی پر شده!
صدای مادر بلند شد:
- زود باشید. دیر شد. الان زنگ میخوره.
ریحانه مقنعهی سفید را سر کرد. بدو بدو رفت سراغ بابا که داشت لباس میپوشید:
- بابا جون خواهش میکنم امروز هم پول بده!
بابا خندید. صورت ریحانه را بین دستانش گرفت:
- تو که همین دیروز پول تو جیبی گرفتی!
- میخوایم بندازیم تو قلک. چند روز بیشتر نمونده، باید پولی که امسال میندازیم تو ضریح از پارسال بیشتر باشه!
مگر میشد بابا گردن کج کرده و ابروهای بالا رفتهی دختر را ببیند و دست در جیب نکند.
چند ساعت بعد از جسم نحیف ریحانه و مهدی چیز زیادی باقی نمانده بود. برای مامان و بابا هم مشتی آرزوی دود شده به جا مانده بود و یک قلک نارنجی.
چند روز بعد بابا قلک را در دست تولیت حرم امام رضا گذاشت. حاجآقا قلک را بویید و بوسید:
- به نیت نذر ریحانه و مهدی، آستان قدس رضوی هشت مدرسه به نام شجرهی طیبهی رضوی در نقاط محروم میسازد.
🖋️ مریم صفدری
#شجره_طیبه
#شهدای_میناب
📚 نشریه عین