نشریه عین
ساعتشمار غم و تصمیم برای نماز صبح بیدار میشوم. همسرم در تاریکی پای گوشی نشسته، آنقدر در عمق فضا
صفحهٔ امروز را باز میکنم. آیهٔ ۱۴۹ سورهٔ آلعمران اول صفحه است. قلبم از جا کنده میشود. اهل قرآن باز کردن در لحظات بحرانی نیستم، ولی این یکی خودش از قبل برای چنین روزی تنظیم شده بود. خدایا، ما نمیخواهیم به عقب بازگردیم. اما آیهٔ دوم کمی آرامم میکند: «آری، تنها خدا مولای شماست و همو بهترین یاریکنندگان است.» آیهٔ بعد نتیجهٔ پذیرفتن ولایت خدا را میگوید: «بهزودی در دل کافران رعب و وحشت خواهیم افکند، زیرا آنها …»
دربارهٔ جنگ احد هم توضیحاتی داده. انگار یک دنیا توصیه است، برای خودِ خودِ من؛ برای همین لحظات من.
قرآن را میبوسم و روی طاقچه میگذارم، خدا را شکر میکنم.
گوشی را برمیدارم و همهجا را سرک میکشم. دلم فقط یک چیز میخواهد: پیام امامم را. تشنهام، قدر کویری خشکیده. اما همهجا فقط خبر است و تحلیل. در همهٔ گروهها سکوت میکنم. از نیمهشب حرفها را زدهاند.
گوشی را میگذارم کناری. باید به کارهای خانه برسم. همزمان تحلیلها را در ذهنم میچرخانم و بر اساس آنها برای امروز و امشب خودم برنامه میچینم.
🔹 دیشب به علی (پسرم) قول داده بودم برویم ساختمان جهاد سازندگی، همین یک چهارراه آنطرفتر، که ببیند آنجا چه کارهایی از دستش برمیآید.
🔹 برنامهریزی برای تجمع امشب مسجد با اهالی محل.
🔹 نوشتن روایت آن لحظهٔ غم و رسیدن به اقدام و عمل.
🔹 یادم باشد فکر کنم خبر را چطور به بچهها بگویم که مثل خودم چند لحظهٔ اول از هم نپاشند.
🔹 و دعا، دعا، دعا. توصیههای رهبر شهیدم را امروز شاید چند بار بخوانم: سورهٔ فتح، دعای توسل، دعای ۱۴ صحیفهٔ سجادیه. این بار فرشتهها باید این اذکار را قوت کنند و قدرت در دل مسئولین و تیمی که میروند پای گفتگو، تا در تمام لحظات از موضع بالا پیش بروند، تا لحظهای از خدا و ولایت او بر تمامی جهان غفلت نکنند. این بار مسئولین محتاج دعای ما مردم هستند، نه سربازان پای لانچرها.
خدایا، کمک کن تمام ایران از این امتحان جدید سربلند بیرون بیاید.
🖋️ فهیمه فرشتیان
📚 نشریه عین
«قلک پربرکت» #ناداستان
اسفند که شروع شد، هر روز که میگذشت روی تقویم آشپزخانه یک عدد را خط میزدند. بابا برای روز سال تحویل بلیت قطار گرفته بود. آن روز صبح مهدی خطهای روی تقویم را شمرد. هشت روز خط خورده بود. ریحانه باقیماندهها را شمرد. درست بیست روز تا عید مانده بود. مهدی قلک سفالی نارنجی را تکان داد. صدایی نمیآمد:
- حسابی پر شده!
صدای مادر بلند شد:
- زود باشید. دیر شد. الان زنگ میخوره.
ریحانه مقنعهی سفید را سر کرد. بدو بدو رفت سراغ بابا که داشت لباس میپوشید:
- بابا جون خواهش میکنم امروز هم پول بده!
بابا خندید. صورت ریحانه را بین دستانش گرفت:
- تو که همین دیروز پول تو جیبی گرفتی!
- میخوایم بندازیم تو قلک. چند روز بیشتر نمونده، باید پولی که امسال میندازیم تو ضریح از پارسال بیشتر باشه!
مگر میشد بابا گردن کج کرده و ابروهای بالا رفتهی دختر را ببیند و دست در جیب نکند.
چند ساعت بعد از جسم نحیف ریحانه و مهدی چیز زیادی باقی نمانده بود. برای مامان و بابا هم مشتی آرزوی دود شده به جا مانده بود و یک قلک نارنجی.
چند روز بعد بابا قلک را در دست تولیت حرم امام رضا گذاشت. حاجآقا قلک را بویید و بوسید:
- به نیت نذر ریحانه و مهدی، آستان قدس رضوی هشت مدرسه به نام شجرهی طیبهی رضوی در نقاط محروم میسازد.
🖋️ مریم صفدری
#شجره_طیبه
#شهدای_میناب
📚 نشریه عین
💠 یا منتقم
🩸 فراخوان شماره یازدهم مجله عین؛ «خون»
🏴 روز را بدون خورشید تصور کنید؛ شب میشود. دریا را بدون آب تصور کنید؛ کویر میشود و بدن را بدون خون تصور کنید؛ میمیرد. ما لااقل به پنج لیتر خون نیاز داریم و قلب، این خونِ سرخ را در سرتاسر بدن میچرخاند تا زنده بمانیم. ولی روزی، جایی و یک وقتی، همین خون، همین مایهی حیات بر زمین ریخته میشود تا بیدار شویم و حرکت کنیم. خونی که در تن میچرخد، بدن را حیات میبخشد و خونی که بر زمین ریخته میشود، دل و دلها را زنده میکند. چشمها را باید شست، گاهی اما نه با آب، که با خون؛ این خون است که چشمها را روشن خواهد کرد.
🔻در عینِ یازدهم، میخواهیم همین سوگ و حماسه، این دو یار همیشگی شیعه در طول تاریخ را روایت کنیم. تعریف کنیم که این خونهای بر زمین ریخته، چطور ما را زنده کرد و به میدان کشاند؛ چطور دستهایمان را به هم دادیم و بغضآلود، سفت و محکم ایستادیم.
📝 از شما نویسندگان و مخاطبان گرامی دعوت میکنیم روایتها، سوژهها، تصاویر و موضوعات مرتبط با موضوع این شماره را برای عین ارسال کنید.
✅ برای توضیحات بیشتر و معیارهای داوری متنها به سند پیوست مراجعه کنید.
📬 ارتباط با مجله، پرسش و ارسال آثار (در قالب word) به @ain_mag
#فراخوان #خون #حماسه #سوگ #ماه_محرم
⭕ آخرین مهلت ارسال آثار: چهارشنبه ۱۶ اردیبهشتماه ۱۴۰۵
📚 مجله عین
سایت | بله | ایتا
برای زیارت همیشه نیاز نیست راه بیفتید سمت مشهد.
گاهی از همینجا، وسط همین روزمرهها، ناگهان چیزی یادمان میافتد. چیزی از جنس دلتنگی...
و همین میشود دلیلی، برای شروع سفر...
حالا، به بهانهی این شب و روز عزیز، چند روایت و متن از شمارههای گذشته را کنار هم گذاشتهایم؛
برای رجوعی دوباره، برای شاید یک مکث کوتاه،
یا حتی یک سلام از همینجا...
📌 داروخانه بین راهی | مسیحا رضوان (شهید مصباحالهدی باقری کنی)
📌 قول یک نذر روشن | تهمینه رحمانی
📌 امام رضای ما معمولی ها | محمدصالح عبداللهی کرمانی
📌 زائران همسفره در غربت | سپیده ناصری
📌 دوران دوران امام رضاست | سجاد امیدا
📌 هفته هشت روزه | محمدسعید صفاری
📌 خادم لازم | مهدیه مقدم
📌 پرواز بر فراز حرم | سمانه بهگام
📚 مجله عین
سایت | بله | ایتا
چه قدر نور دیدید آقای سردبیر؟
1⃣ وضعیتهای پیامرسان بله را که باز میکنم پر است از عکسهای آقامصباح، به همراه پیامهای تبریک روز معلم و قلبهای مشکی و ایموجیهایی که چشمهاشان اشکی است. بعضیها هم چند خطی در وصف دکتر نوشتهاند. از خاطرههایی که داشتند یا لطفهایی که دکتر در حقشان کرده است.
2⃣ من اما هر چه فکر میکنم که کدام عکس را بگذارم و چه بنویسم، چیزی به ذهنم نمیرسد. نمیدانم از اولین دیدارمان بنویسم یا از آخرینش. اصلا باید از خاطراتم بنویسم؟ یا فقط باید از جاهایی بنویسم که دکتر مربی بوده و مربیگری کرده؟ اصلا مگر جایی هم بوده که دکتر باشد و کسی به قول خودش طلب یادگرفتن داشته باشد، او دستش را نگرفته باشد؟
من از کجا بنویسم؟ از آنجایی که وقت کار و زحمت و دوندگیها خودش جلو میافتاد؟ یا از آنجایی که وقت دیده شدنها و جایزه گرفتنها خودش را پشت جمع پنهان میکرد و شاگردانش را جلو میفرستاد؟ از ویسهایی بگویم که ساعتهای بعد از نیمه شب و نزدیک اذان صبح برای پاسخ به سوالات دانشجوها ارسال میشدند؟ یا از پیامها و تماسهای گاه و بیگاهی که صرفا برای احوالپرسی از شاگردانش میگرفت؟ من از کدامشان بنویسم؟
📚 @ainmag_ir
نشریه عین
چه قدر نور دیدید آقای سردبیر؟ 1⃣ وضعیتهای پیامرسان بله را که باز میکنم پر است از عکسهای آقامصبا
3⃣ من اصلا ترجیح میدهم که چیزی ننویسم. من ترجیح میدهم که آن چه خود دکتر در سرمقاله آخرین شماره نشریه «عین» نوشته بود را بازخوانی کنم. همان جایی که از قضا دکتر هم درباره «معلم» نوشته بود. درباره «راهنما». داستانش، داستان خواننده جوانی بود که در آستانه انتشار آخرین و جدیدترین قطعه موسیقیاش، ناگهان و به واسطه یک تماس از یک معلم قدیمی به نام آقای هدایتی، شک میکند که اصلا آیا کارش و مسیرش درست است یا نه؟
4⃣ دکتر نوشته بود: «تا اسم آقای هدایتی رو دیدم، خیلی تعجب کردم؛ معلم راهنمای سال پیشدانشگاهیم بود. دیربهدیر باهاش صحبت میکردم، اما چند وقتی بود تو فکرش بودم. برای اولین بار هم بود که ایشون زنگ میزد. جواب دادم و ابراز خوشحالی و دلتنگی کردم. بعد بهشون گفتم تو چه موقعیتی به من زنگ زدن. آقای هدایتی هم خیلی خوشحال شد که اولین کارم به سرانجام رسیده.
گفت: «میخواستم حالتو بپرسم، حالا اما با توجه به تمومشدن ضبط کارت، همون سؤالی که همیشه تو مدرسه ازت میپرسیدم رو میپرسم.»
گفتم: «آقا کدوم سؤال؟»
گفت: «چقدر نور دیدی تو این کار؟ هرچقدر نور بیشتری دیدی، بیشتر بردی. هرچقدر سهم تاریکی بیشتر بود، باید حواست جمعتر باشه.»
5⃣ بعد از این تماس، جوان قصهی عین، ذهنش درگیر میشود که واقعا دارد راه را درست میرود یا نه. نهایتا هم در میان این همه سردرگمی و حیرت، تصمیم میگیرد که برگردد پیش همان معلم قدیمیاش، پیش آقای هدایتی، تا ازش مشورت بگیرد.
«گفتم: «آقا عرض فوریِ واجب دارم، میشه ببینمتون؟»
انگار منتظرم باشه گفت: «از الان منتظرتم، هر وقت خواستی بیا. نگرانم نباش، همین که ذهنت مشغولشه خدا راه رو نشون میده. میشه با نشانهها راه درست رو پیدا کرد و فهمید تا اینجا مسیر رو درست اومده یا نه.»
با خوشحالی به سمت دفتر آقای هدایتی حرکت کردم؛ انگار نوری جلو پام قرار گرفته که میتونست تردید و ابهام رو از مسیرم دور کنه. یه الحمدلله از ته دل گفتم و راهنما زدم به راست. ته خیابون دفتر آقای هدایتی بود...»
6⃣ این مکالمهای که دکتر توی اولین متن از آخرین شماره عین نوشته است، برای من و امثال من، آشناترین مکالمه ممکن است. برای همه ما که شاگردان دکتر بودیم. ما که هر کداممان دستکم چندتا مکالمه شبیه همین با دکتر داشتهایم. درست مثل جوانِ خواننده قصه، ما هم گاهگاهی گم میشدیم. گیج میزدیم. سرمان گرم روزمرگی میشد. و همان موقعها بود که آقای هدایتی قصه ما، آقا مصباح عزیزمان، زنگ میزد یا پیام میداد: «که چه خبر فلانی؟ چه میکنی؟ چه قدر نور میبینی توی کارهایت؟» و بعد ما میگفتیم: «عرضِ فوریِ واجب دارم استاد، میشه ببینمتون؟» و او یک زمانی را بعد از جلسه با فلان مسئول کشوری و قبل از جلسه با فلان استاد هیأت علمی، برای ما خالی میکرد و بعد ویس میگرفت که: «به شرط حیات، درخدمتم انشاءالله!»
7⃣ حالا اما من میخواهم از شما سوال کنم آقای معلم، آقای استاد، آقای سردبیر، آقای هدایتی عزیز قصه زندگی ما، آقای مصباح! حالا ما کجا باید سراغ شما را بگیریم؟ انتهای کدام خیابان دفتر شماست؟ توی بله پیام بدهیم یا مثل روزهای بعد از جنگ 12 روزه باید با واسطه جلسات را هماهنگ کنیم؟ ما عرضهایِ واجبِ فوری داریم استاد! ما میخواهیم بپرسیم که آن لحظه، در آن صبح ملکوتی دهم رمضان، در کنار استاد و قائد شهیدتان، چه قدر نور دیدید؟ میشود برای سرمقاله شماره بعدی روایتش را بنویسید؟
🆔 @ainmag_ir
#روایت_های_عینی
شبهای حیدر
هر شب، حوالی ساعت ده، خیابان روبهروی خانهمان پر میشد از صدای آشنا؛ «حیدر… حیدر…»
نمیدانستم از کجا میآید، اما هر بار، مثل یک نیروی جادویی من را از جا میکند. با شوق و کنجکاوی میدویدم تا کنار پنجره، پرده را کنار میزدم و از لای آن، خیابان را نگاه میکردم. مردمی را میدیدم با پرچمهای در دست، داخل ماشینهایشان، صدای بلندگوهایشان در فضا پیچیده بود و شور خاصی داشتند. ماشینها آرام از خیابان رد میشدند، صدای نوای حیدر آرام دور میشد و من دوباره به کارهای روزمرهام برمیگشتم.
اما این تماشا، کمکم برایم شد عادت شبانه، بخشی از ریتم زندگیام؛ مثل تپش قلبی که هر شب باید شنیده شود.
آن شب، با همسرم برای خرید بیرون رفتیم. هوا خنک بود، خیابانها شلوغتر از معمول. جلو مجتمع زیتون، ناگهان همان صدا… همان آهنگ… همان شور مردم. ایستادم. مردم دور ماشینها جمع شده بودند، پرچمها در هوا میرقصیدند، و از بلندگوها صدای خواننده میآمد: «بزن که خوب میزنی!» جمعیت همصدا با او شده بود.
تمام بدنم یخ کرد، سر جایم خشک شدم. نفسم سنگین بود، اشک بیدعوت به چشمهایم آمد. انگار بغضی قدیمی از دل تاریخ در وجودم بیدار شده بود. دیدم قلبم میتپد، اما نه مثل همیشه… با هر ضربانش، حس غرور جریان داشت؛ غرور ایرانی بودن، غرور وطن، و یاد مردی که با خونش باغ را ترک گفت تا ریشهاش در دل ما بماند.
نشریه عین
#روایت_های_عینی شبهای حیدر هر شب، حوالی ساعت ده، خیابان روبهروی خانهمان پر میشد از صدای آشنا؛ «
همسرم آرام گفت: «عزیزم، بریم؟ دیروقت شده، کارمون عقب میافته.»
به سختی خودم را از آن لحظه جدا کردم و آرام جواب دادم: «بذار یه کم بمونیم… من اینجا، بین این مردم، حال دلم خوبه. دلم میخواد یه کار کوچیک برای کشورم بکنم، هرچند فقط همین موندن باشه.»
و او فقط لبخند زد.دستش را گرفتم، در کنار جمعیت ایستادیم، همراه با پرچمها و نغمهها.
آن شب، ما نرفتیم تا مراسم تمام شد. بعد که در مسیر خرید قدم میزدیم، هنوز صدای «حیدر» در گوشم زنگ میزد. با خودم گفتم: بعضی صداها فقط شنیده نمیشوند، در دل آدم خانه میکنند.
🖋️ زهرا شریفی
📚 @ainmag_ir