eitaa logo
نشریه عین
277 دنبال‌کننده
523 عکس
84 ویدیو
1 فایل
نشریه خانوادگی و روایت‌محور عین تلگرام، اينستاگرام و بله: ainmag_ir ◾خرید و دریافت نشریه: ehyaamr.com/ainmag
مشاهده در ایتا
دانلود
برای زیارت همیشه نیاز نیست راه بیفتید سمت مشهد. گاهی از همین‌جا، وسط همین روزمره‌ها، ناگهان چیزی یادمان می‌افتد. چیزی از جنس دل‌تنگی... و همین می‌شود دلیلی، برای شروع سفر... حالا، به بهانه‌ی این شب و روز عزیز، چند روایت و متن از شماره‌های گذشته را کنار هم گذاشته‌ایم؛ برای رجوعی دوباره، برای شاید یک مکث کوتاه، یا حتی یک سلام از همین‌جا... 📌 داروخانه بین راهی | مسیحا رضوان (شهید مصباح‌الهدی باقری کنی) 📌 قول یک نذر روشن | تهمینه رحمانی 📌 امام رضای ما معمولی ها | محمدصالح عبداللهی کرمانی 📌 زائران همسفره در غربت | سپیده ناصری 📌 دوران دوران امام رضاست | سجاد امیدا 📌 هفته هشت روزه | محمدسعید صفاری 📌 خادم لازم | مهدیه مقدم 📌 پرواز بر فراز حرم | سمانه بهگام 📚 مجله عین سایت | بله | ایتا
چه قدر نور دیدید آقای سردبیر؟ 1⃣ وضعیت‌های پیام‌رسان بله را که باز می‌کنم پر است از عکس‌های آقامصباح، به همراه پیام‌های تبریک روز معلم و قلب‌های مشکی و ایموجی‌هایی که چشم‌هاشان اشکی است. بعضی‌ها هم چند خطی در وصف دکتر نوشته‌اند. از خاطره‌هایی که داشتند یا لطف‌هایی که دکتر در حقشان کرده است. 2⃣ من اما هر چه فکر می‌کنم که کدام عکس را بگذارم و چه بنویسم، چیزی به ذهنم نمی‌رسد. نمی‌دانم از اولین دیدارمان بنویسم یا از آخرینش. اصلا باید از خاطراتم بنویسم؟ یا فقط باید از جاهایی بنویسم که دکتر مربی بوده و مربی‌گری کرده؟ اصلا مگر جایی هم بوده که دکتر باشد و کسی به قول خودش طلب یادگرفتن داشته باشد، او دستش را نگرفته باشد؟ من از کجا بنویسم؟ از آن‌جایی که وقت کار و زحمت و دوندگی‌ها خودش جلو می‌افتاد؟ یا از آن‌جایی که وقت دیده شدن‌ها و جایزه گرفتن‌ها خودش را پشت جمع پنهان می‌کرد و شاگردانش را جلو می‌فرستاد؟ از ویس‌هایی بگویم که ساعت‌های بعد از نیمه شب و نزدیک اذان صبح برای پاسخ به سوالات دانشجوها ارسال می‌شدند؟ یا از پیام‌ها و تماس‌های گاه و بی‌گاهی که صرفا برای احوال‌پرسی از شاگردانش می‌گرفت؟ من از کدام‌شان بنویسم؟ 📚 @ainmag_ir
نشریه عین
چه قدر نور دیدید آقای سردبیر؟ 1⃣ وضعیت‌های پیام‌رسان بله را که باز می‌کنم پر است از عکس‌های آقامصبا
3⃣ من اصلا ترجیح می‌دهم که چیزی ننویسم. من ترجیح می‌دهم که آن چه خود دکتر در سرمقاله آخرین شماره نشریه «عین» نوشته بود را بازخوانی کنم. همان جایی که از قضا دکتر هم درباره «معلم» نوشته بود. درباره «راهنما». داستانش، داستان خواننده‌ جوانی بود که در آستانه انتشار آخرین و جدیدترین قطعه موسیقی‌اش، ناگهان و به واسطه یک تماس از یک معلم قدیمی به نام آقای هدایتی، شک می‌کند که اصلا آیا کارش و مسیرش درست است یا نه؟ 4⃣ دکتر نوشته بود: «تا اسم آقای هدایتی رو دیدم، خیلی تعجب کردم؛ معلم راهنمای سال پیش‌دانشگاهیم بود. دیربه‌دیر باهاش صحبت می‌کردم، اما چند وقتی بود تو فکرش بودم. برای اولین بار هم بود که ایشون زنگ می‌زد. جواب دادم و ابراز خوشحالی و دلتنگی کردم. بعد بهشون گفتم تو چه موقعیتی به من زنگ زدن. آقای هدایتی هم خیلی خوشحال شد که اولین کارم به سرانجام رسیده. گفت: «می‌خواستم حالتو بپرسم، حالا اما با توجه به تموم‌شدن ضبط کارت، همون سؤالی که همیشه تو مدرسه ازت می‌پرسیدم رو می‌پرسم.» گفتم: «آقا کدوم سؤال؟» گفت: «چقدر نور دیدی تو این کار؟ هرچقدر نور بیشتری دیدی، بیشتر بردی. هرچقدر سهم تاریکی بیشتر بود، باید حواست جمع‌تر باشه.» 5⃣ بعد از این تماس، جوان قصه‌ی عین، ذهنش درگیر می‌شود که واقعا دارد راه را درست می‌رود یا نه. نهایتا هم در میان این همه سردرگمی و حیرت، تصمیم می‌گیرد که برگردد پیش همان معلم قدیمی‌اش، پیش آقای هدایتی، تا ازش مشورت بگیرد. «گفتم: «آقا عرض فوریِ واجب دارم، میشه ببینمتون؟» انگار منتظرم باشه گفت: «از الان منتظرتم، هر وقت خواستی بیا. نگرانم نباش، همین که ذهنت مشغولشه خدا راه رو نشون میده. میشه با نشانه‌ها راه درست رو پیدا کرد و فهمید تا اینجا مسیر رو درست اومده یا نه.» با خوشحالی به سمت دفتر آقای هدایتی حرکت کردم؛ انگار نوری جلو پام قرار گرفته که می‌تونست تردید و ابهام رو از مسیرم دور کنه. یه الحمدلله از ته دل گفتم و راهنما زدم به راست. ته خیابون دفتر آقای هدایتی بود...» 6⃣ این مکالمه‌ای که دکتر توی اولین متن از آخرین شماره عین نوشته است، برای من و امثال من، آشناترین مکالمه ممکن است. برای همه ما که شاگردان دکتر بودیم. ما که هر کدام‌مان دست‌کم چندتا مکالمه شبیه همین با دکتر داشته‌ایم. درست مثل جوانِ خواننده قصه، ما هم گاه‌گاهی گم می‌شدیم. گیج می‌‌زدیم. سرمان گرم روزمرگی می‌شد. و همان موقع‌ها بود که آقای هدایتی قصه ما، آقا مصباح عزیزمان، زنگ می‌زد یا پیام می‌داد: «که چه خبر فلانی؟ چه می‌کنی؟ چه قدر نور می‌بینی توی کارهایت؟» و بعد ما می‌گفتیم: «عرضِ فوریِ واجب دارم استاد، میشه ببینم‌تون؟» و او یک زمانی را بعد از جلسه با فلان مسئول کشوری و قبل از جلسه با فلان استاد هیأت علمی، برای ما خالی می‌کرد و بعد ویس می‌گرفت که: «به شرط حیات، درخدمتم ان‌شاءالله!» 7⃣ حالا اما من می‌خواهم از شما سوال کنم آقای معلم، آقای استاد، آقای سردبیر، آقای هدایتی عزیز قصه زندگی ما، آقای مصباح! حالا ما کجا باید سراغ شما را بگیریم؟ انتهای کدام خیابان دفتر شماست؟ توی بله پیام بدهیم یا مثل روزهای بعد از جنگ 12 روزه باید با واسطه جلسات را هماهنگ کنیم؟ ما عرض‌هایِ واجبِ فوری داریم استاد! ما می‌خواهیم بپرسیم که آن لحظه، در آن صبح ملکوتی دهم رمضان، در کنار استاد و قائد شهیدتان، چه قدر نور دیدید؟ می‌شود برای سرمقاله شماره بعدی روایتش را بنویسید؟ 🆔 @ainmag_ir
شب‌های حیدر هر شب، حوالی ساعت ده، خیابان روبه‌روی خانه‌مان پر می‌شد از صدای آشنا؛ «حیدر… حیدر…» نمی‌دانستم از کجا می‌آید، اما هر بار، مثل یک نیروی جادویی من را از جا می‌کند. با شوق و کنجکاوی می‌دویدم تا کنار پنجره، پرده را کنار می‌زدم و از لای آن، خیابان را نگاه می‌کردم. مردمی را می‌دیدم با پرچم‌های در دست، داخل ماشین‌هایشان، صدای بلندگوهایشان در فضا پیچیده بود و شور خاصی داشتند. ماشین‌ها آرام از خیابان رد می‌شدند، صدای نوای حیدر آرام دور می‌شد و من دوباره به کارهای روزمره‌ام برمی‌گشتم. اما این تماشا، کم‌کم برایم شد عادت شبانه، بخشی از ریتم زندگی‌ام؛ مثل تپش قلبی که هر شب باید شنیده شود. آن شب، با همسرم برای خرید بیرون رفتیم. هوا خنک بود، خیابان‌ها شلوغ‌تر از معمول. جلو مجتمع زیتون، ناگهان همان صدا… همان آهنگ… همان شور مردم. ایستادم. مردم دور ماشین‌ها جمع شده بودند، پرچم‌ها در هوا می‌رقصیدند، و از بلندگوها صدای خواننده می‌آمد: «بزن که خوب می‌زنی!» جمعیت هم‌صدا با او شده بود. تمام بدنم یخ کرد، سر جایم خشک شدم. نفسم سنگین بود، اشک بی‌دعوت به چشم‌هایم آمد. انگار بغضی قدیمی از دل تاریخ در وجودم بیدار شده بود. دیدم قلبم می‌تپد، اما نه مثل همیشه… با هر ضربانش، حس غرور جریان داشت؛ غرور ایرانی بودن، غرور وطن، و یاد مردی که با خونش باغ را ترک گفت تا ریشه‌اش در دل ما بماند.
نشریه عین
#روایت_های_عینی شب‌های حیدر هر شب، حوالی ساعت ده، خیابان روبه‌روی خانه‌مان پر می‌شد از صدای آشنا؛ «
همسرم آرام گفت: «عزیزم، بریم؟ دیروقت شده، کارمون عقب می‌افته.» به سختی خودم را از آن لحظه جدا کردم و آرام جواب دادم: «بذار یه کم بمونیم… من اینجا، بین این مردم، حال دلم خوبه. دلم می‌خواد یه کار کوچیک برای کشورم بکنم، هرچند فقط همین موندن باشه.» و او فقط لبخند زد.دستش را گرفتم، در کنار جمعیت ایستادیم، همراه با پرچم‌ها و نغمه‌ها. آن شب، ما نرفتیم تا مراسم تمام شد. بعد که در مسیر خرید قدم می‌زدیم، هنوز صدای «حیدر» در گوشم زنگ می‌زد. با خودم گفتم: بعضی صداها فقط شنیده نمی‌شوند، در دل آدم خانه می‌کنند. 🖋️ زهرا شریفی 📚 @ainmag_ir
💠 برشی کوتاه از « دانه‌بودن » نوشته‌ی «فاطمه محمدی» 📖 این روایت را در شماره جدید نشریه عین می‌توانید بخوانید. نور عین در ۱۹۲ صفحه منتشر شده است. 📥 دریافت نسخه کامل نشریه: 🔗 ainmag.ir 📱 مطالعه نسخه الکترونیکی چوب‌پر در طاقچه بی‌نهایت 📚 نشریه عین سایت | بله | ایتا | طاقچه
📣 مهلت فراخوان شماره یازدهم تا ۲۳ اردیبهشت ماه ! 🩸 فراخوان شماره یازدهم مجله عین؛ «خون» 🏴 روز را بدون خورشید تصور کنید؛ شب می‌شود. دریا را بدون آب تصور کنید؛ کویر می‌شود و بدن را بدون خون تصور کنید؛ می‌میرد. ما لااقل به پنج لیتر خون نیاز داریم و قلب، این خونِ سرخ را در سرتاسر بدن می‌چرخاند تا زنده بمانیم. ولی روزی، جایی و یک وقتی، همین خون، همین مایه‌ی حیات بر زمین ریخته می‌شود تا بیدار شویم و حرکت کنیم. خونی که در تن می‌چرخد، بدن را حیات می‌بخشد و خونی که بر زمین ریخته می‌شود، دل و دل‌ها را زنده می‌کند. چشم‌ها را باید شست، گاهی اما نه با آب، که با خون؛ این خون است که چشم‌ها را روشن خواهد کرد. 🔻در عینِ یازدهم، می‌خواهیم همین سوگ و حماسه، این دو یار همیشگی شیعه در طول تاریخ را روایت کنیم. تعریف کنیم که این خون‌های بر زمین ریخته، چطور ما را زنده کرد و به میدان کشاند؛ چطور دست‌هایمان را به هم دادیم و بغض‌آلود، سفت و محکم ایستادیم. 📝 از شما نویسندگان و مخاطبان گرامی دعوت می‌کنیم روایت‌ها، سوژه‌ها، تصاویر و موضوعات مرتبط با موضوع این شماره را برای عین ارسال کنید. ✅ برای توضیحات بیشتر و معیارهای داوری متن‌ها به سند پیوست مراجعه کنید. 📬 ارتباط با مجله، پرسش و ارسال آثار (در قالب word) به @ain_mag ⭕ آخرین مهلت ارسال آثار: چهارشنبه ۲۳ اردیبهشت‌ماه ۱۴۰۵ 📚 نشریه عین سایت | بله | ایتا | طاقچه
▪️ این ۱۳۳ کلمه، برشی بود از روایتِ « به اندازه یک نخود! » به قلمِ «مائده مرادی» در عینِ نور 📖 این روایت را در شماره جدید نشریه عین می‌توانید بخوانید. نور عین در ۱۹۲ صفحه منتشر شده است. 📥 دریافت نسخه کامل نشریه: 🔗 ainmag.ir 📱 مطالعه نسخه الکترونیکی چوب‌پر در طاقچه بی‌نهایت 📚 نشریه عین سایت | تلگرام | بله | ایتا | اینستاگرام | طاقچه