عاکف سلیمانی
خیلی آرام گفتم: +جانم حاجی. _داریم با شیخ و بچه ها میبینیم تورو. این ماموریت خیلی مهمه. زنده میخوا
ساعت 8 شب
سوژه از خانه خارج نشده بود. کوچه خلوت شده بود و عبور و مرور خیابان هم کمتر شده بود و در خیابانهای تهران جوی کاملا امنیتی حاکم بود. نیروهای عملیاتی به ما ملحق شدند. باقر و محمدعلی هم که دوتا سرتیمِ آن دوتیم 5 نفره بودند، آمدند داخل ماشین روی صندلی عقب نشستند و باهم طراحی کردیم چه باید کنیم. قرار شد یکی از نیروهای محمدعلی برود درب را باز کند و یک نفر هم داخل خیابان جهت پایش بماند و عاصف هم داخل خودرو منتظر ما باشد؛ و بقیه نیروها به اتفاق من برویم بالا.
درب را بازکردند و فوری دوتا دوتا رفتیم داخل پارکینگ ساختمان. باقر با تیمش علیرغم اینکه گفته شده بود طبقه دوم خالی است، به آرامی رفتند بالا جهت اطمینان و پاکسازی. من و محمدعلی و تیمش هم در طبقه اول مستقر شدیم. شک ما روی طبقه اول بیشتر بود که نادر آنجا است. اسلحهام را که در دستانم آماده بود، مسلح کردم. حسین درب طبقه اول را باز کرد. به محمدعلی اشاره زدم اول خودم میروم داخل و بقیه پشت سرم وارد شوند. اصرار کرد که خودش بعنوان اولین نفر برود.
✍ادامه دارد...
عاکف سلیمانی
ساعت 8 شب سوژه از خانه خارج نشده بود. کوچه خلوت شده بود و عبور و مرور خیابان هم کمتر شده بود و در خ
✅کپی و هرگونه استفاده از این مطلب فقط با ذکر منبع و لینک کانال شخصی بنده(عاکف سلیمانی) مجاز است
✅ https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7
عاکف سلیمانی
ساعت 8 شب سوژه از خانه خارج نشده بود. کوچه خلوت شده بود و عبور و مرور خیابان هم کمتر شده بود و در خ
#قسمت_سوم
علیرغم میل باطنیام پذیرفتم که محمدعلی اول وارد شود. جان نیروها همیشه برایم مهم بود. بخصوص کسانی که متاهل بودند و توراهی داشتند. قفل درب ورودی به هال و پذیرایی را که حسین بازش کرد، محمدعلی فورا لگدی محکم به در زد و وارد شد. خواستم خیز بردارم و پشت سر محمدعلی وارد شوم که ناگهان صدای شلیک گلولهای تمام افکارم را به هم ریخت و محمدعلی جلوی پاهایم نقش زمین شد و گلوله صاف به زیر گلویش خورد.
فورا دستم را بردم بالا و به نیروهای پشت سرم دستور عقبگرد دادم. با نیروها عقب نشینی کردیم. حسین نارنجک دودزا را به داخل خانه انداخت و فورا درب را بست و رفتیم روی پلهها ایستادیم. منفجر شد و درب را باز کرد و چندشلیک کور انجام دادیم و سپس وارد شدیم.
ناگهان گلولهای به سمتم شلیک شد و خورد به جلیقهام. بچهها دونفر را با شلیک تیر به زانوهایشان از پای در آوردند و منم رفتم به سمت اتاقی که با نگاه اول به آن شک کردم. درب را باز کردم و اسلحهام را فورا نشانه گرفتم به سمت شخصی که دنبالش بودم. یعنی نادر.
نگاهمان به هم گره خورد و دیدم اسلحه را به سمت سرش و به نشانه زدن مغزش بالا برد. کپسول سیانور را بین دندانهایش گذاشته بود و لبخندی تحقیر آمیز حوالهام کرد.
اسلحهام را آوردم پایین و به نیروها گفتم: بروند عقبتر بایستند. نیروهای باقر هم حالا به ما اضافه شده بودند. به نادر که از اعضای رده بالا و عملیاتی گروهک تروریستی منافقین بود گفتم:
+آروم باش. کاری نکن. اسلحهت و بیار پایین.
کپسول را برد زیر زبانش و گفت:
_برو گمشو عقبتر. اسلحهتم بنداز زمین. با نیروهات از این خونه برید بیرون.
+چرا میلرزی؟
_خفهشو.
+دلت به حال اون دوتا زن و دختر بیحجاب نسوخت که زدیش؟
_دروغ میگی!
+خودم دیدم. سلاح اندازه خودکار بود. دوتا بی حجاب و زدی که بندازی گردن نظام!؟
_من باید از اینجا برم. به نیروهاتم بگو گورشون و گم کنن برن اونطرفتر بایستن.
با دست اشاره زدم و تایید کردم خواستهاش را. همانطور که به من نگاه میکرد، خودش را به پنجره پشت سرش چسباند و دستش را به سمت پنجره برد و روی لبه پنجره نشست. گفت:
_برید بیرون و درب اتاق و ببندید
+خب خواستهت و بگو صحبت میکنیم راجبش. چرا داری از پنجره میری بیرون. مثل آدم بیا از در برو بیرون.
_من حرفم و با شما توی کف خیابون میزنم. برو گمشو بیرون.
رفتم عقب و درب اتاق و بستم. عماد به سمتم آمد و تبلتی که در دستش بود برایم آورد. دستم و بردم سمت گوشم و به تک تیراندازی که بالای ساختمان روبرویی مستقر شده بود گفتم: «زانو به پایین. منتظر دستور باش.»
با تبلت داشتم فیلم مستقیم دوربینی که روی پیشانی تک تیراندازمان نصب شده بود، لحظه پریدن نادر را میدیدم. ارتفاعی نداشت، نهایتا 4_5 متر ارتفاع طبقه اول با کف پیاده رو بود. از روی طاقچهی پنجرهی آن خانه قدیمی کمی خیز برداشت که بپرد، فورا به تک تیرانداز گفتم: «حالا بزن...».
تک تیرانداز جوری دقیق و حساب شده شلیک کرد که نادر را به کف اتاق خواب پرت کرد.
در را باز کردم و نیروها رفتند بالای سرش. فورا به باقر گفتم: «دهنش.» باقر اسلحه نادر را با لگدی از او دور کرد و با لگد محکمی که به صورتش کوبید، کپسول سیانور را از دهانش خارج کرد.
رفتم بالای سرش، نگاهی به او کردم و گفتم:
+اون مریم رجوی لجن، خوب مُختون و شستشو داد. فکر کردید دلش برای شماها سوخته؟
با دردی که داشت، به زور تقلا کرد و گفت:
_درمورد خواهر مریم درست صحبت کن مزدور نظام.
+آدم مزدور جمهوری اسلامی باشه سگش شرف داره به اینکه بخواد کاسه ادرار آمریکا و اسرائیل و سعودیها رو لیس بزنه.
باقر گفت:
_اون خواهر مریم شما، خودش یک هفته میره توی کشتی تفریحی الفیصل رییس سابق اطلاعات سعودیها میخوابه، بعد شماهارو میفرسته کف خیابونای تهران علیه مردمتون اقدام تروریستی کنید و دختر و زن بی حجاب بکشید؟!
گفتم: «ولش کنید این احمق و؛ بچههای اورژانس سرکوچه مستقر هستند. فورا بهشون خبر بدید که بیان تن لشش و جمع کنن ببرن برای درمانش. تا آماده بشه برای یه بازجویی درست و حسابی.»
به بچههایی که توی خیابون مستقر بودن گفتم کوچه رو خلوت کنن تا نادر و به راحتی ببرنش. قرار شد چندتا از بچههای عملیاتی هم آمبولانس و هدایت کنن تا از اون منطقه بره و مابین حملش راهزنی نکنن از ما.
فورا رفتم سراغ محمد علی... محمدعلی همون لحظه به محض اصابت گلوله به گردنش شهید شد. بغلش کردم...
دیدم گوشیش داره زنگ میخوره...
مداحی مجتبی رمضانی بود. «دلم گرفته، بازم چشام بارونیه، خبر آوردن، بازم تو شهر مهمونیه...شهید گمنام سلام»...
دلم داشت کباب میشد. با دست به سینهم میکوبیدم و میگفتم محمدعلی خوشنام و گمنام، سلام مارو به امام حسین برسون.
چندسالی بود که دیگه جلوی اشکام و نمیگرفتم و بالای سر همکاران شهیدم همون صحنه عملیات چندقطره هم بود اشک میریختم.
عاکف سلیمانی
#قسمت_سوم علیرغم میل باطنیام پذیرفتم که محمدعلی اول وارد شود. جان نیروها همیشه برایم مهم بود. بخصو
#قسمت_چهارم
بچهها پیکر مطهر محمدعلی رو با یه آمبولانس زودتر بردن. آمبولانس بعدی اومد و نادر و بردن.
وقتی رفتن، من و عاصف و دوتا از بچههای عملیات موندیم توی خونه. برای پاکسازی کامل و جمع آوری موارد مورد نیاز.
توی طبقه اول بودم و داشتم به مواردی که بچهها جمع میکردن نگاه میکردم که مادرم زنگ زد. خواستم جوابش و بدم، چون میدونستم وقتی کشور آشوب میشه مادرم نگرانیش صدبرابر میشه.
خواستم ردش کنم و جواب ندم که یه صدایی از توی خیابون تموم تمرکزم و به هم زد و باعث شد زودتر ردش کنم تماس مادرم و؛
سرم و از پنجره آوردم بیرون و دیدم دوتا دختره فریاد میزنن و میخندن و میگن «زن زندگی آزادی...». معلوم بود که از اغتشاشات دارن بر میگردن.
یه کوچه داخل اون خیابون داشت که سه چهارتا جوان ریختن سر اون دختره و کشیدنش توی اون کوچه تنگ و تاریک.
اول میخواستم دخالت نکنم، چون کار ما امنیتی بود و انتظامی نبود. ولی به دلم افتاد بی ارتباط با امور امنیتی نیست.
به باقر گفتم: «فوری بریم پایین که یه دختره رو دارن میدزدنش.»
به دونفر از بچهها که جهت پاکسازی مانده بودند با ما، گفتم: من و باقرو از همین اتاق پوشش بدید. همانطور که داشتم میدویدم به سمت پلهها، دستم را بردم سمت گوشم و دکمه را فشار دادم و به سیدعاصف عبدالزهرا گفتم:
+دیدی دختره رو بردن توی کوچه؟
_بله حاجی.
+با احتیاط کامل خیلی فوری و مسلح خودت و برسون سر کوچه.
فوری رفتم سمت درب پارکینگ و درب را باز کردم و پشت سرم باقر و از وسط پیاده رو هم سیدعاصف به ما اضافه شد و رفتیم سمت کوچه. همین که نزدیک کوچه شدیم، دیدم دخترک جوان که حدودا 22_23 سال سنش میشد، با لباسی پاره و شلواری که تا زانوهایش پایین کشیده شده بود، با اشک و جیغ از کوچه خارج شد و دارد فرار میکند. باقر مسلح رفت داخل کوچه و من پشت سر دختر دویدم تا او را بگیرم. مجبور شدم موهایش را از پشت سرش بکشم تا مهارش کنم.
برگشتم به عاصف که 50 قدم از من فاصله داشت گفتم: «برو ماشینو بیار.»
به دختره گفتم:
+رفیقت کجاست.
با گریه و ترس گفت:
_بردنش...
فورا کاپشنم را در آوردم و دور کمرش پیچیدم که بدنش معلوم نباشد.
همزمان دختر جوان با سیلی محکم زد به گوشم گفت:
_ولم کن. بزار برم.
دختر جوان و دو پیرمرد و آن زن و مرد میانسال که حواسشان انگار به دست راستم نبود، وقتی اسلحهام را دیدند، فهمید یا مامورم، یا امنیتی، کمی عقب نشینی کردند و دخترک خواست داد و بیداد کند که به او گفتم: «نق بزنی زدم توی دهنت. شلوارت و اول بکش بالا.»
عاصف با ماشین جلویمان ترمز کرد و رفت سمت آن چندنفر با شوکر آنها را تهدید کرد متفرق شوند. چندبار شاسی شوکر را فشار داد و صدایش باعث شد آنها متفرق شوند.
سیدعاصف رفت پشت فرمان نشست. فورا درب عقب را باز کردم و همانطور که موهای دختر جوان را به آرامی دور دستم پیچانده بودم که فرار نکند، سرم را به داخل ماشین بردم و به عاصف گفتم: «دستبند.»
دستبند را داد به من و دختر را داخل ماشین نشاندم و دستانش را با دستبند به دستگیره سقف خودرو قفل کردم.
درب را بستم و به سمت کوچهای که باقر رفته بود رفتم. اسلحه را مسلح کردم. کوچه تنگ و تاریک و غرق سکوت بود؛ اما نوری کم از دور دیده میشد که خیابان کریمخان منتهی به هفت تیر را نشان میداد. چراغ قوهام را روشن کردم. صدای خس خسی آرام به گوش میرسید. حساس شدم و با احتیاط به سمت صدا رفتم. زانو به پایینِ پای یک نفر را که در کنار سطل زباله و انبوه زبالههای کنار سطل آشغال دراز شده بود داشتم میدیدم.
خدای من، چه میدیدم. فورا رفتم به سمتش. دیدم باقر دستش را بر روی شکمش گذاشته و دارد با درد نفس میکشد و میخواهد چیزی بگوید. مشخص بود با چاقو او را زدهاند. نشستم روبرویش. گفتم:
+هیچ چی نگو باقرجان. حرف نزن خون ریزیت بیشتر میشه.
سرش را به سمت انتهای کوچه برگرداند و به من اشاره زد، یعنی از این سمت رفتند. به سختی گفت: «یه دختر و بردند.»
رفتم روی خط سیدرضی گفتم:
+یه مجروح داریم. آمبولانس اعزام کنید به موقعیت الف 12.
باقر نفس نفس زدنش و خس خسش بیشتر شد. دیدم دستش را برد سمت جیب کاپشن ورزشی سادهای که بر تن داشت، یک چیز کوچک را که در آن تاریکی به سختی میتوانستم ببینم کشید بیرون و بین مشتش گره کرد.
دیدم به زور دارد خودش را به سمتی میچرخاند... نشستم پشتش، سرش را به سینه ام چسباندم. بغض تمام گلویم را گرفته بود. دستانم که به خون باقر آغشته شده بود را بردم سمت گوشم، به عاصف گفتم:
«دختره رو ببر سمت سایت، چون باقر زمین گیر شده.»
عاصف (یا حسینی) گفت و ارتباطمان را قطع کردیم. آمبولانس رسیده بود و همانطور که سر باقر را به سینه ام چسبانده بودم، شروع کردند به زدن آمپول و سُرُم.
عاکف سلیمانی
#قسمت_سوم علیرغم میل باطنیام پذیرفتم که محمدعلی اول وارد شود. جان نیروها همیشه برایم مهم بود. بخصو
باقر هردوتا دستانش را به روی سینه اش گذاشت و خودم شنیدم که گفت «السلام علیک یا علی بن ابی طالب. علی جانم. سنه قربان.» ناگهان سرش را کمی به سینه ام محکم فشار داد و همانطور که چشمانش به انتهای کوچهای که دختر فریب خورده جنبش زن زندگی آزادی را ربوده بودند دوخته شده بود، آسمانی شد.
من ماندم و بغض هایم. من ماندم و حسرت رفقایی که پر کشیدند.
بیسیم زدم به ستاد، گفتم: «وضعیت، یاحسین شهید.»
باقر را لحظاتی بعد با آمبولانس بردند. با یکی از نیروها برگشتم سمت ستاد و بازجویی از آن دختری که به بهانه زن زندگی آزادی آمده بود کف خیابان، ولی همان مردان هرزه ای که از این جریان و جنبش فواحش حمایت میکردند، هدفشان در شبی تاریک و کوچه ای خلوت این بود که به او تجاوز کنند.
اما باقر و محمدعلی فدا شدند تا حتی دست نامحرم به زنان فریب خورده جنبش زن زندگی آزادی نرسد.
وَ چه باقرها و محمدعلیها در سوریه و عراق و لبنان فدا شدند تا دشمن با داعشیها وارد کشور نشود، تا همه از شل حجاب و باحجاب در کنار هم در اوج آرامش زندگی کنند.
یاعلی
#عاکف_سلیمانی
نوکر ملت ایران
✅کپی و هرگونه استفاده از این مطلب فقط با ذکر منبع و لینک کانال شخصی بنده(عاکف سلیمانی) مجاز است
✅ https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7
#عاکف_سلیمانی
#عاکف_سلیمانی
#عاکفسلیمانی
@akef_soleimany
@akef_soleimany
@akef_soleimany
مواظب نفوذ در بین سربازها باشید.
دشمن بدنبال درگیری قومیتی بین سربازان شیعه و سنی است که در یک پادگان هستند، تا به روی هم اسلحه بکشند.
آنوقت دیگر نمیتوان آن حادثه شوم را جمع کرد. قطعا تبعات بدی خواهد داشت.
#عاکف_سلیمانی
🔗 https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7
روز پدر را و روز مرد را به مادرانی که در نبود همسر شهیدشان، مردانه و پدرانه فرزندانی را تربیت کردند که به درد اسلام و مردم و انقلاب بخورند، تبریک میگویم.
یاعلی مدد حیدر
#عاکف_سلیمانی
@akef_soleimany
Mohsen Chavoshi - Hamkhaab (128).mp3
2.96M
دلتنگم و با هیچکسی میل سخن نیست
جات خالیه حاج آقا قاسم.
امروز روزت بود
ولی خودت نیستی
هستی
ولی چشمان کور من نمیبینه شمارو.
امروز چقدر جات خالی بود
انالله و انا الیه راجعون
لحظاتی قبل به بنده خبر دادند که همسر شهید سجاد طاهرنیا از شهدای دفاع از حرم به دیدار معبودشان شتافتند.
بنده حقیر، ضمن عرض تسلیت به خانواده این مرحومه، برای بازماندگان از خداوند متعال و سبحان، تقاضای صبر دارم.
انشاءالله تعالی سبحان شهید طاهرنیا دستمان بگیرند.
یاعلی
عاکف سلیمانی
برای درست و سالم برگزار شدن انتخابات، عدم حمله تروریستی به برخی حوزه های انتخاباتی، به سرقت نرفتن آراء مردم، خیلی از جوانان گمنام و خوشنام این کشور فدا شدند و نامشان هم در جایی ثبت نشده و کسی نفهمیده است. مردم نجیب و صبور و باحیای کشورمان از وضع موجود گله دارند، اما گله خود را با حضور در پای صندوق رای و با رای دادن به کاندیدایی که انسان های متواضع و مردمی و دلسوز و رنج کشیده هستند نشان خواهند داد تا نماینده شان، بتواند وکیلشان و صدایشان در مجلس باشد.
بسیجی و خادم مردم
عاکف سلیمانی
یک دلیل برای رأی دادن همه کافیست ؛ دشمنای حاج قاسم میگن رأی نده!
امروز قرارگاه حسین بن علی، ایران است. بدانید جمهوری اسلامی حرم است و این حرم اگر ماند، دیگر حرمها میمانند.
امروز آمریکا و سازمان سیا و نتانیاهو میخواهند تو رأی ندهی.
گله داریم همه.
اما راهکارش رای ندادن نیست.
اگر مشارکت در انتخابات فردا پایین باشد، دشمن امیدوار میشود. گرچه غلطی نمیتواند کند، اما مجددا هوس به آشوب کشیدن کشور را میکند.
دشمن بدنبال فعال کردن گسلهای اجتماعی در ایران است.
سرویس امنیتی امریکا
موساد
قطر
عربستان
امارات
فرانسه
سوئد
انگلیس
اردن
آلمان
ترکیه فاسد
و...
میخواهند فردا تو نیایی.
فردا بیایید رأی بدهید.
به احترام تمام شهدای گمنام.
وضع اقتصادي خراب است
ولی من و تو میتوانیم با رأی درست خودمان
بهترش کنیم.
بخاطر دستان پینه بسته آن کارگر بیا و رای بده و انسانهای درست را وارد مجلس کن.
به احترام آن رفتگر شهرداری که در این روزهای سرد و برفی دارد زحمت میکشد و نمایندگانی را دیگران در دورههای گذشته وارد مجلس کردند که حقش همچمان تضییع مانده.
خواهر گلم
داداش عزیزم
با همسرت
پدرت و مادرت
با بچههات
بیا و فردا رای بده.
دست که نه
پاهاتون و میبوسم و نگذارید
دشمن شهر و کشور من و شما مردم و به هم بریزه.
همه ی نگاه ها به فردای من و شماست
آقای خامنهای فرمود ما به قله نزدیکیم.
اگر میخوایم به دولت کمک کنیم تا اقتصادمون خوب بشه
باید یک مجلس انقلابی داشته باشیم.
حساب انقلاب و از اصولگرایان و اصلاحات جدا کنید.
خادم شما
عاکف سلیمانی حقیر
مواظب اغتشاشات پیشِ رو باشید.
دشمن به شدت برنامه دارد.
هر اغتشاش، کشور را دهها سال عقب خواهد انداخت.
مواظب باید بود
هم تصمیمات اقتصادی مسئولین
هم ضد زدن دشمن به ایران را