eitaa logo
🥀عکس نوشته ایتا🥀
3.4هزار دنبال‌کننده
20.1هزار عکس
5.2هزار ویدیو
48 فایل
😘همه چی تواین کانال هست😘 ⬅تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران➡ 💪تأسیس:1398/05/3💪 مدیر⤵️⤵️ @yazahra1084 @kamali220👈شنوای حرفاتونیم🎶🎶🎶 ادمین تبادلات⤵️⤵️ @Yare_mahdii313 تعرفه های کانالمون⤵️⤵️ https://eitaa.com/joinchat/4183359543C72fc8331a5
مشاهده در ایتا
دانلود
پلک هاش کم کم تکان خوردند... چشم هاش رو آروم آروم باز کرد.... سرفه ی عمیقی زد .... نگاهش توی چشمام قفل شد.... چشماش گشادتر شد... تقریبا از جاش پرید... انگار تازه یاد موقعیتش افتاده بود... پتوی دورش را مثل روسری دور سرش پیچید ..... با اخم نگاهم کرد و گفت: از این خونه برو بیرون .... اینجا چیزی برای دزدی نیست... انگشت اشاره اش را به سمتم گرفت و تهدید آمیز ادامه داد: اگه نری زنگ می زنم صد و ده بیاد اونوقت برات بد می شه خوشتیپ... به پتویی که دورش پیچیده بود چنگ زدم .... نگاه عصبیم توی چشمای گستاخ و وحشیش گره خورد.... هرم نفس های گرم و پراسترسش به صورتم می خورد.... دهان باز کرد حرفی بزند که پیش دستی کردم و با پوزخند گفتم: آروم باش مادر جان...ناسلامتی بعد این همه وقت داری پسرت رو می بینی اینطوری مهمون نوازی می کنن؟ پتو را از زیر دستم بیرون کشید و با اخم گفت: من مامانت نیستم آقای خفاش شب .. اینجا هم خونت نیست پس به نفعته هرچه زودتر بزنی به چاک و گرنه برات گرون تموم میشه... دوباره به پتو چنگ زدم.... این بار با قدرت بیشتری پارچه ی پتو را در مشتم می فشردم.... صورتم را نزدیک صورتش بردم... توی چشمای سرکش و وحشیش براق شدم.... حس می کردم دیگه اثری از جسوری توشون نیست و جای خودش را به ترس داده بود.... خودش را کمی عقب کشید و با پا لگد محکمی به شکمم زد.... درد بدی توی قفسه سیـ ـنه و شکمم پیچید.... دستم را روی شکمم گذاشتم .... دندان هایم عصبی روی هم کلید شد.... نگاهش کردم که تهدید آمیز انگشتش را تکان داد،اشاره به در اتاق زد و گفت: برو بیرون.... دستم را از روی شکمم برداشتم... پوزخندی زدم و گفتم: هه جالبه...کی به کی می گه برو بیرون.... من رو داره از خونه ی خودم می ندازه بیرون... اخم هایم را در هم کشیدم و عصبی ادامه دادم: هی خانم مادمازل من نمی دونم تو کی هستی و توی اتاق مامان من چی کار می کنی..... اما به نفعته با من در نیفتی برات خیلی بد تموم میشه.... در افتادن با من مثل بازی کردن با دم شیر می مونه....این رو هیچ وقت یادت نره.... حالا هم دارم می رم استراحت کنم.... زود وسایلت رو جمع کن صبح که بلند شدم باید از اینجا رفته باشی...فهمیدی؟ کلمه ی آخر را تقریبا با فریاد گفتم... حس کردم ترسید چون چشم هاش یک لحظه خودبخود باز و بسته شد 🔹🔹🔹🔹💙🔹🔹🔹🔹 🌹 ❇️ @aksneveshtehEitaa