eitaa logo
🥀عکس نوشته ایتا🥀
3.4هزار دنبال‌کننده
20.1هزار عکس
5.2هزار ویدیو
48 فایل
😘همه چی تواین کانال هست😘 ⬅تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران➡ 💪تأسیس:1398/05/3💪 مدیر⤵️⤵️ @yazahra1084 @kamali220👈شنوای حرفاتونیم🎶🎶🎶 ادمین تبادلات⤵️⤵️ @Yare_mahdii313 تعرفه های کانالمون⤵️⤵️ https://eitaa.com/joinchat/4183359543C72fc8331a5
مشاهده در ایتا
دانلود
🪴 ♻️ 🌿﷽🌿 وقتی پا می گذارم توی صحن تعجب می کنم. چند سال پیش که اینجا آمده بودم دیوارھا گچ بودند و حالا از پایین تا بالا سنگ شده اند. میروم جلوتر. زن و دخترھا گوشه گوشه صحن نشسته اند. بعضی ھا زل زده اند به نقطه ای نامعلوم در فضا. بعضی ھا زیارت نامه دستشان است و زیر لب زمزمه می کنند. زنی میانسال دست ھایش را تا جایی که می تواند بالا گرفته و زار زار گریه می کند و تاب می خورد. حسی دست مرا گرفته و می برد طرف ضریح. از در کوچک می روم تو و یکباره نور سبز ضریح می پاشد توی صورتم. قلبم می ریزد پایین. حس عجیبی دارم. اینکه فرھاد ھم آن طرف دارد مثل من به ضریح نگاه می کند یک جور خاصی است. ھر دو اینجاییم و دلمان گیر ھم است. آرام آرام گوشه دیوار می نشینم. سرم را تکیه می دھم به دیوار و چشم می دوزم به صالحی که اینجا خوابیده. می گویم _آقا وضعت روبراه شده!. سالھا قبل که می اومدم خودمونی تر بودی! خاکی تر. دم و دستگاھی برات ساختن!. زنی انگشتانش را داخل میله ھا کرده، صورتش را به ضریح چسبانده و از عمق وجودش گریه می کند. زانوھایم را بغل می کنم. شقیقه ام را می گذارم رویش. شانه ھای زن جوان می لرزد. موھایش ریخته بیرون. نمی دانم چه بخواھم. فقط نشسته ام و در سکوت تماشا می کنم. آرامش عجیبی اینجا غوطه ور است. گریه ھای زن که ته می کشد، دست می کند توی کیفش و اسکناس ده تومانی درمی آورد و می اندازد داخل ضریح. نگاھم می آید پایین و چشمم می افتد به کپه اسکناس ھای دور قبر آقا. نمی دانم چرا یاد عزت مرادی در ذھنم پررنگ می شود. یاد چادرھای زده شده کنار خیابان بیمارستان. درد و دل ھای بیمارھا برای پول یک دوره شیمی درمانی. زنی دیگر می آید تو و پولی که داخل صحن می اندازد و قلب من دارد می ترکد برای غریبی بیمارھای سرطانی. صالح تو نیازمندتری یا آنھا؟!. طاقتم طاق می شود و بلند می شوم. می روم توی حیاط. نفس می کشم. فرھاد را منتظر توی حیاط می بینم می روم کنارش. با لبخند می گوید: -قبول باشه. من ھم لبخند می زنم. -از شما قبول باشه. 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 🦋 🌹🦋 🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🌹🦋                    @Aksneveshteheitaa                🌻❤️🌻
🪴 🦋 🌿﷽🌿 نگرانی چشماش بیشترشد:خب عزیزم حقیقتوبگو -چیزی نیست بابافقط دلم میخوادبخوابم- آیه داری نگرانم میکنی- نه نمیخوامم راست بگم مرددنگاهم کرد:باشه دخترم هرطوردوست داری پس من دیگه میرم لبخندی زدم وبعدرفتن بابادوباره دروقفل کردم وروتخت درازکشیدم...دوباره حرفایی که اززبون شخصی که تازه تازه داشت بذراعتمادتوی دلم می کاشت مثل پتک توسرم کوبیده شد...وافکاری که بهم دهن کجی میکردن به سمتم هجوم اوردن...ومن بی سلاح بودم دربرابردهن کجی های اونا... مسخره ام میکردن ومیگفتن دیدی اینم لایق اعتمادت نبود؟مثل فرهود...فرهودبه نوعی اعتمادموبهش ازبین برده بودوپاکان به نوعی دیگه....اعتمادمن شکسته بود...اعتمادی که به فرهودوبه پاکان داشتم شکسته بود....اماچرااعتمادی که به پاکان کرده بودم وشکسته بودانقدراذیتم میکرد؟چراداشتم دردمیکشیدم؟چراخرده های این اعتمادتکه تکه شده تاعمق پوست وگوشتم فرومیرفت؟چراانقدرداشتم شکنجه میشدم؟چرااعتمادشکسته ی پاکان انقدردردداشت؟؟؟؟چرا؟ *پاکان* باقدمهایی سست واردسالن طبقه بالا شدم وآرمان به محض دیدنم به سمتم اومد:چی شد؟ -حق داره دختربیچاره- چی میخواستی بشه اصلا نذاشت حرف بزنم -من دیگه حال وحوصله ندارم میخوام بخوابم- من که تازه اومدم- آرمان تونمیخوای بری؟ سریع وارداتاقم شدم وبرای جلوگیری ازمزاحمت کسی دروقفل کردم ...وشروع کردم به لگدپرتاپ کردن سمت هرچیزی که تواتاقم بود...کمد..تخت...دیوار...بایدیه طوری خودموخالی میکردم وگرنه منفجرمیشدم...فریادزدم، دکوری های تواتاقموشکوندم، صندلی میزمطالع موبلندکردم ومحکم پرتش کردم زمین ...هرچی که دستم میومد میزدم ومیشکوندم امابازهم پربودم...اونقدرپرکه داشتم منفجرمیشدم...چرابایداینطورمیشد؟چرابایدحرفایی که حرفای دلم نبودنو به زبون میاوردم؟وچرابایدآیه حرفامومیشنید...کاش حقیقتوبه زبون میاوردم وازخواب سرهنگ خدادادمیگفتم ...ازحس نااشنای قلبم...کاش دل خرگوش کوچولوموبااون حرفانمیشکوندم...هزارباره دل آیه روشکوندم../.قلب دخترموشکوندی...اشکش رودراوردی...ازت نمیگذرم پاکان پاکزاد.../باصدای سرهنگ که توگوشم پیچیدتنم لرزید...من هزارباره قلب دخترشوشکوندم...امااینبارقلب خودمم شکست ...چون اون حرفایی که زدم حرفای دل منم نبودن...من بااون حرفایی که بخاطرپنهان کردن واقعیت خوب شدنم باآیه به زبون اوردم قلب خودمم شکوندم چه برسه به قلب شیشه ای خرگوش کوچولوم... 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 🦋 🌹🦋 🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🌹🦋                    @Aksneveshteheitaa                🌻❤️🌻