#ازبامتاآسمان 🪴
#قسمتهفتادنهم♻️
🌿﷽🌿
****
پایین کلوت ھا ایستاده ایم و زل زده ایم به زن و مردھایی که از تپه شنی بالا می روند و از آن
بالا خودشان را پرت می کنند روی شن ھای نرم و روان. صدای جیغ و شادی اشان ریخته
میان کویر.
امیریل دست در جیب می گوید:
-الکی خوش ھا!.
خوب به الکی خوش ھا نگاه می کنم. اگر تن من ھم سالم بود حتما به جمع آن ھا اضافه
می شدم و شور و شوقم را می ریختم روی تن کویر. زندگی سخت را فراموش می کردم و
خودم را با کویر یکی می کردم. ھر کدام بطری آبی دستمان گرفته ایم. راه می افتیم طرف
کسانی که روی شن ھای روان ماشین می رانند. مرد و زن ھایی بالای بلندی ایستاده اند و
نگاه می کنند به ماشینی که از تپه ھای کوچک و بزرگ بالا و پایین می رود. ھر بار که
ماشین بالا و پایین می کند صدای سوت و دست شا ن بلند می شود. امیریل با دقت زیاد
ماشین را دنبال می کند. ماشین که متوقف می شود به او می گویم:
-تو ھم امتحان کن.
با تعجب سرش را به طرف من می چرخاند. لبخند می زنم.
-چرا که نه!. امتحانش کن.
دوباره نگاھش تا ماشین شاسی بلند زرد رنگ کشیده می شود. دستم را روی بازویش می
گذارم و آرام به طرف جلو ھلش می دھم.
-برو. اینقدر مراقب من نباش. قول می دم اینجا وایسم و تکون نخورم. ھر بار که ماشینت می
پره بالا و میفته پایین برات دست می زنم.
و دوبار دستانم را به ھم می کوبم. اشتیاق را می توانم از چشمانش بخوانم. برو امیریل. برو.
این سفر، سفر توست وگرنه من جانی برای کویر آمدن ندارم. برو و با خودت آشتی کن.
پشت لبش را می خاراند و شل می گوید:
-ولش کن. بی خیال.
می نشینم روی شن. بطری آب را می گذارم روی پایم و سرم را بالا می گیرم.
-ببین. ھمین جا می شینم و جم نمی خورم. برو خیالت تخت.
نگاھی به ماشین می اندازد و نگاھی به من. انگشت سبابه اش را تکان می دھد.
-جایی نمیری!.
با لبخند بزرگی سرم را به طرف پایین تکان می دھم.
ادامه می دھد.
-اومدم ھمینجایی.
چشم می دوزم به جلو.
-برو تا کسی سوار نشده. من ھمینجام.
می رود و ھر چند قدم یکبار به طرف من برمی گردد. دستم را مشت می کنم و در ھوا به
نشانه "تو می تونی" تکان می دھم. سوار ماشین می شود و من ھندزفری را توی گوشم
می گذارم. می ایستم. ماشین روی شن ھا راه می افتد و آھنگ را پلی می کنم. ماشین از
سراشیبی شنی بالا می رود و من دست ھایم را در دو طرفم باز می کنم. صدای دف میان
گوشم می پیچد.
امیریل ماشین را از یک تپه کوچک بالا می برد و من دور خودم می چرخم.
-مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک.
ماشین می پرد پایین و من دستھایم را بالا می برم و می چرخم.
-دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم.
ماشین دو دور، دور خودش می پیچد و من با دستھای بالا رفته دور خودم می چرخم و می
چرخم و می چرخم.
-روزھا فکر من اینست و ھمه شب سخنم
ماشین سرعت می گیرد و من رھا می شوم میان دل کویر. می چرخم و می چرخم.
-که چرا غافل از احوال دل خویشتنم.
ماشین از تپه ای بالا می رود و روح من اوج می گیرد و می رود بالا و بالاتر. بالا و بالاتر. دف
نواخته می شود و من سبک می شوم. شاید امیریل ھم سبک می شود. دستھایم را باز
می کنم و دور خودم می چرخم و زیر لب آھنگ را زمزمه می کنم. از دور چرخش ماشین را
می بینم که اوج میگیرد و می گردد و می گردد.
-مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا.
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻
#درازایمرگپدرم🪴
#قسمتهفتادنهم🦋
🌿﷽🌿
*آیه*
خوابم نمیبرد چون نمیتونستم هجوم افکار بی سرو تهی
رو که به مغزم حمله ور می شدن رو کنار
بزنم هرکدوم مثل تیری به سمتم پرتاب میشدن وبرام
عجیب این بودکه هدف تمام تیرها،قلبم
بود...مدام رو تخت غلت میخوردم وپهلوعوض میکردم
امابی فایده بودخواب یک لحظه هم مهمون
چشمای خستم نمیشد...حسابی کفری شده بودم ومسبب
بیخوابیموپاکان میدونستم تو این مدت
هیچ چیز بدی ازش ندیده بودم و تقریبا تمام حرفهای دور
و اطرافم رو راجب ناخلف بودن پاکان به
فراموشی سپرده بودم حتی یادم رفته بود اولین بار
چطوری با پاکان آشنا شدم تمام زخم زبون ها و
نیش و کنایه هاش رو فراموش کرده بودم اما با شنیدن
مکالمه ی تلفنی اش و فهمیدن اینکه پاکان
امشب شبش رو کجاقراره صبح کنه ،شده بود خوره ای که
داشت ذره ذره منو نابود میکرد ... تمام
احساسات ضد و نقیص دنیا دقیقا همین امشب اومدن
سراغم تا بی خوابم کنن تا بهم یاد آوری کنن
که من اینجا عین یه مهمونم و باید هرچی سریع تر به
فکر جمع کردن پولهام بشم ،اینکه باید مواظب رابطه ی خودم و پاکان باشم نباید فراموش کنم
کنم که پاکان کی بود و کی هست ....فردی
که توی مرداب گناه فرو بره هیچ راهی برای کمک کردن
بهش وجود نداره فقط هر لحظه بیشتر
غرق میشه ...من نباید نزدیک پاکان بشم چون اون ممکنه
منو هم همراه خودش داخل مرداب بکشه
.....با شنیدن اذان سریع از جام بلند شدم و وضو گرفتم
بعد از خوندن نماز آرامش خاصی وجودم رو
گرفت یه آرامش ناب که میتونستی دنباله ی گردشش رو
همراه با گردش خونت تو بدنت احساس
کنی احساس خوب همنشینی با خدا اینکه خدا همیشه
هست ،همیشه با منه اینکه هر جا که برم زمین
و آسمونش تجلی نور و توکل رو یادم میاره اینکه ذکر روی
لبهای بابا این بود که خدا فقط بهش
اجازه بده که تو خط خدا کار کنه ....من میخوام ادامه
دهنده ی کار بابا باشم شاید به یه نحو دیگه
شاید نتونم عین بابا یه قهرمان باشم شاید نتونم جون
خیلی ها رو نجات بدم زندگی های مردم رو
حفظ کنم اما میتونم قهرمان وجدانم باشم که وقتی
۱۰سال دیگه تو آینه خودم رو دیدم خجالت
نکشم و خودم رو سرزنش نکنم به خاطر تصمیمات
اشتباهم من میتونم نجابت خودم رو نجات بدم
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻