#گندم_زارهای_طلایی 🌾🌾
#قسمت_دویستبیستهفتم
✨﷽✨
من از الان تا آخر عمرم خواهر تو می شم , ولت نمی کنم ... دیگه نگو بی کسی ... چون من هستم , اون وقت بهم برمی خوره ها ...
سودابه رفت ...
و من داشتم فکر می کردم آخه تو از دل من چه خبر داری ؟ یک وقت هایی منم مثل تو احساس می کنم بی کسم ... شاید همه ی آدما , دنبال کس می گردن ... یکی که براشون باشه , بی چون و چرا و بی توقع ...
این کس فقط می تونه مادر باشه , همین و بس ... ولی دیگه همچین کسی نیست ؟
نه , نیست ... چون همه به دنبال همونی هستن , که ما هستم ...
می خوان کس پیدا کنن و اینطوری توقع ها و انتظارشون برآورده نمی شه ... چه خوب بود که یک روز همه ی ما آدما می خواستیم کس یکی دیگه باشیم , نه به دنبال کس بگردیم ...
تلفن زنگ زد و منو از فکر بیرون آورد ...
گوشی رو برداشتم ... عفت خانم بود ... گفت : لیلا جون خودتی ؟
گفتم : بله ... سلام , چی شده به من زنگ زدین ؟
گفت : می تونی فردا شب بیای خونه ی ما ؟
گفتم : نه , فردا کار دارم ...
گفت : کارت که تموم شد , بیا ... بگو فقط چه ساعتی منتظرت بشم ؟ ...
گفتم : تو رو خدا بگین چیکارم دارین ؟ چون نمی دونم چه ساعتی کارم تموم می شه ...
گفت : خیلی خوب , امشب بیا ... می تونی ؟
گفتم : بگین چیکار دارین ؟
گفت : تو بیا اینجا , خودت می فهمی ... بگو ساعت چند میای ؟ ساعت هفت خوبه ؟
گفتم : باشه, چشم ... بیام ببینم چه خبره ...
گوشی رو که گذاشتم , دلم شور افتاد ... تا حالا نشده بود عفت خانم به من زنگ بزنه , حتما مسئله ی مهمی پیش اومده بود ...
هنوز هوا از شب قبل ابری بود و گاهی نم نم بارون زمین رو خیس می کرد ...
از پنجره به حیاط نگاه کردم ... برگ ها زرد شده بودن و عین یک تابلو نقاشی پهن شده بودن روی زمین ...
دل منم به شدت گرفته بود ؛ ابری و بارونی ... چشمام منتظر یک تلنگر بودکه بباره , درست مثل آسمون ...
یک حس غربیی داشتم ... هم از اتفاقاتی که ممکن بود بیفته می ترسم , هم از راهی که در پیش داشتم و اونطوری که می خواستم نمی تونستم از بچه ها مراقبت کنم , به وحشت افتاده بودم ...
و هم اینکه نمی تونستم در مورد هاشم تصمیم بگیرم ...
از طرفی فکر می کردم عفت خانم می خواد در مورد من و هاشم حرف بزنه ...
روانم رو به هم ریخته بود ...
با خودم فکر می کردم چرا من که شب قبل وقتی با هاشم بودم اونطور قلبم براش می زد و دلم سرشار از محبت اون بود اما امروز فقط به بچه هام فکر کرده بودم و اصلا انیس خانم و هاشم رو از یاد بردم ؟ ...
و اینطوری متوجه شدم که پرورشگاه انتخاب اول من تو زندگی شده و این راهی بوده که تقدیر جلوی من گذاشته ...
اصلا با تمام وجود می خواستم اینطوری باشه ...
اون شب بچه ها شام کتلت داشتن و باید همه با هم کمک می کردیم چون سرخ کردن و آماده شدن اونا کار سختی بود ...
برای همین رفتم به آشپزخونه ...
زبیده اونجا تنها بود و داشت مایع کتلت رو درست می کرد ... سر یک لگن بزرگ نشسته بود و اونو مالش می داد ...
منو که دید , گفت : لیلا ؟ یک چیزی ازت می پرسم راستش بگو ...
گفتم : تا حالا ازم دروغ شنیدی ؟
بدون مقدمه گفت : تو می خوای زن مرادی بشی ؟ پس چرا آقا هاشم رو دنبال خودت می کشی ؟ گناه داره به خدا ...
گفتم : بهم گفتی راست بگم ؟ ... باشه ... فردا شب مرادی میاد اینجا خواستگاری ...
ولی نه برای من , برای سودابه ...
از جاش پرید و گفت : وا خاک به سرم , چقدر این سودابه موذیه ... راست میگی تو رو خدا ؟
ببین اصلا بُروز نمی ده ...
گفتم : آره بابا , حالا هم مشغول این کاریم ... ببخش بهت نگفتم , چون از مادرش خاطرم جمع نبود ... ترسیدم سر زبون بیفته ...
و در مورد آقا هاشم , تو تا حالا دیدی من برم دنبال اون ؟ والله ندیدی ... عزیز دلم , خانم مهربون , بزرگ تر پرورشگاه , اگر کسی این حرفا رو به من زده بود می زدم تو دهنش ولی تو رو خیلی دوست دارم که بهت حرفی نمی زنم ...
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻
#گندم_زارهای_طلایی 🌾🌾
#قسمت_دویستبیستهفتم
✨﷽✨
بلافاصله دنبالش رفتم ...
منو کشوند تو اتاق خودش که روبروی اتاق من بود ... گفت : اول بگو از هاشم خبر داری یا نه ؟
گفتم : راستش امشب که رفتم کلاس , اونم اونجا بود ... بعدم منو رسوند ...
گفت : دیگه نرو باهاش , خاله جون یک چیزی می دونم که می گم ...
امشب انیس بدون مقدمه زنگ زده بود , کلی حاشیه رفت و بعدم گفت می خواد بره برای هاشم خواستگاری دختر وزیر ...
نمی دونی با چه آب و تابی برای من تعریف می کرد , الاغ فکر می کنه ما آرزوی پسر اونو داریم ...
منم گفتم به سلامتی , الهی خوشبخت بشه ...
می دونی ؛ از ماجرای بیمارستان و بسط نشینی هاشم اونجا , دوباره کک افتاده تو پاچه ی انیس ...
گفتم : نه خاله , از اون نیست ... دیشب هاشم با مادرش حرف زده و امشب هم اومده بود ازم خواستگاری کنه ...
خاله حیرت زده گفت : نه ؟؟ تو رو خدا ؟ مرگ من راست میگی ؟ ای دل غافل ... که اینطور ؟ خوب تو چی گفتی ؟ ...
سری تکون دادم و گفتم : جوابی که بهش ندادم ... ولی گفتم تا انیس خانم راضی نباشه من جوابی ندارم ...
گفت : وای خاله , بمیرم برات ... نکنه دل بستی به هاشم ؟ ...
گفتم : نه خاله جون , یاد گرفتم تو زندگی نه می شه به کسی دل بست نه می شه نبست ... آدم ها با احساس خودشون زندگی می کنن , ولی باید یک افسار گردن اون احساس بندازن تا هر کجا می خواد آدم رو نبره ...
شما هم بهش فکر نکنین , برای من مهم نیست ...
شد , شد ... نشد , می شه مثل حالا ...
راستش حس و حال کلنجار رفتن با انیس خانم رو ندارم ...
کارای مهم تری پیش رو دارم که سرم با اونا گرمه , خدا رو شکر ...
بذار هر کاری می خوان مادر و پسر بکنن ...
گفت : الهی فدات بشم که دختر خودمی ... خوشم اومد , آفرین به تو ... دیگه دارم جلوت کم میارم ...
من اینو گفتم ولی دوباره دلم گندم زار می خواست ... و این نشون می داد که چه آشوبی درونم به پا شده ...
دو روزی گذشت و از هاشم خبری نبود ...
با اینکه سعی می کردم منطقی با موضوع کنار بیام , ولی نمی شد و نمی تونستم جلوی احساسم رو بگیرم و منتظر خبری از اون نباشم ...
گاهی هم فکر می کردم به زودی خبر عروسی هاشم هم به دستم می رسه ...
تا یکشنبه بیست و دوم شهریور ؛ اون روزی که نتیجه ی امتحان بچه ها اومد ...
خوب اون همه ماجرا باعث شده بود که تو امتحان شهریور فقط هفت تا دیگه از بچه ها که اونم خودشون به درس علاقه داشتن , قبول بشن ...
من شکست رو دوست نداشتم ... از همون لحظه ای که این خبر به دستم رسید , با خودم عهد کردم که اون بچه ها رو به مدرسه بفرستم ...
فرصت زیادی نداشتم و باید هر چی زودتر دست به کار می شدم ...
کیفم رو برداشتم ، پرورشگاه رو سپردم به زبیده و رفتم پیش آقای مدیر , شاید بتونه کمکم کنه ...
اون روز نتونستم آقای مدیر رو پیدا کنم ... یکم منتظر شدم تا برگرده ولی خبری نشد ...
تصمیم گرفتم خودم برم اداره آموزش و پرورش ...
و سراغ رئیس اداره رو گرفتم ... در زدم و رفتم داخل اتاق ...
یک مرد لاغر اندام سبزه رو پشت میز نشسته بود ...
گفتم : آقای رئیس ازتون یک خواهش بیجا دارم ...
سرش که پایین بود بلند کرد و گفت : اگر بیجاست مطرح نکنین و وقت من نگیرید , من خارج از عرف کاری نمی کنم ... رفوزه شدین ؟
گفتم : نه , موضوع شخصی نیست ... من مسئول پرورشگاه ... هستم , می خوام بچه هام تو مدرسه درس بخونن ...
سال گذشته خودم بهشون درس دادم و متفرقه امتحان دادن و بیست و یک نفر قبول شدن ولی این کار خیلی سختی بود و من تجربه ی کافی ندارم ...
اون دخترا به جرم نداشتن پدر و مادر , بی سواد بار میان و آینده ای ندارن ... در صورتی که خیلی هاشون با استعداد و باهوش هستن ...
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻