eitaa logo
🥀عکس نوشته ایتا🥀
3.4هزار دنبال‌کننده
20.2هزار عکس
5.2هزار ویدیو
48 فایل
😘همه چی تواین کانال هست😘 ⬅تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران➡ 💪تأسیس:1398/05/3💪 مدیر⤵️⤵️ @yazahra1084 @kamali220👈شنوای حرفاتونیم🎶🎶🎶 ادمین تبادلات⤵️⤵️ @Yare_mahdii313 تعرفه های کانالمون⤵️⤵️ https://eitaa.com/joinchat/4183359543C72fc8331a5
مشاهده در ایتا
دانلود
🌾🌾 ✨﷽✨ نمی دونستم می تونم بهش دل ببندم یا بازم مثل گذشته سرخورده و نا امید می شم , برای همین خیلی با ترس و احتیاط رفتار می کردم ...  مرادی جلوی پرورشگاه نگه داشت و خداحافظی کرد و رفت و من دیدم که هاشم هم یکم عقب تر ایستاد ... به سودابه گفتم : تو برو تو , من الان میام ... اول برو سراغ سوسن ببین حالش خوبه یا نه ؟ من یک چرخی می زنم و برمی گردم ... طفلک فکر کرد بود من از ملاقات با مادر مرادی چیزی متوجه شدم و نگرانم ... گفت : لیلا جون شب شده , برای چی می خواین قدم بزنین ؟ کسی چیزی گفته شما ناراحت شدین ؟ گفتم : نه عزیزم , مربوط به تو نیست ... زود میام ... باز با شک منو نگاه کرد ... با تندی گفتم : برو دیگه ... تا سودابه پاشو گذاشت تو حیاط و در بست , دویدم به طرف ماشین هاشم ... این بار پیاده نشد ... از پنجره ماشین نگاهش کردم ... عصبی به نظر میومد ... شیشه رو کشید پایین ولی به من نگاه نکرد ...  گفتم : سلام , با من کاری دارین ؟ گفت : بله ... کار دارم که سه ساعته دنبال شما راه افتادم ... گفتم : متوجه نشدم , الان شما از چی عصبانی هستین ؟  با لحن تندی گفت : سوار شو , بهتون می گم ... گفتم : خیلی معذرت می خوام , من کار دارم و باید برم ... یکی از بچه ها مریض شده , اگر کاری دارین همینجا بگین ... گفت : دو دقیقه بیشتر طول نمی کشه ... سوار شدم ... با همون حالی که به نظر عصبی میومد , پرسید : کجا رفته بودی ؟ گفتم : اینطوری که شما می پرسی من آدمی نیستم که جواب بدم ... ولی اگر درست و مودبانه همون طور که همیشه با من بودین می پرسیدین , می گفتم خونه ی آقای مرادی ... مادر ایشون می خواست سودابه رو ببینه ... آقای مرادی می خواد باهاش ازدواج کنه ... منم باهاش رفتم ... خوب دیگه ؟  گفت : آخه چرا تو هر کاری دخالت می کنی ؟ از کجا مرادی رو می شناسی ؟ ... دارم می ببینم اون هر روز اینجاس , فکر نکنم برای سودابه بیاد ... گفتم : آقا هاشم , اولا که کار آقای مرادی همینه ... دوما , حالا منظورتون چیه ؟ من الان باید چیکار کنم ؟ ... قسم بخورم ؟ یا مثل خودتون حرف بزنم ؟ ... آخه من نمی فهمم شما چرا به خودتون حق می دین که تو کار من دخالت کنین ؟ ... گفت : برای اینکه من خاطر تو رو می خوام , نگو که نمی دونی ... نگو که این همه بی تابی منو نمی فهمی , اینم بدون که من حسودم ... نمی خوام کسی  به تو نزدیک بشه , نمی تونم تحمل کنم ... گفتم : ولی من شنیدم که انیس خانم برای شما رفتن خواستگاری ... برگشت طرف من و با تعجب پرسید : چی ؟ کی گفته ؟ محال ممکنه , من به جز تو کسی رو نمی خوام ... لیلا اومده بودم بهت بگم بعد از عروسی هرمز میام خونه ی خاله ات و رسماً تو رو خواستگاری می کنم ... کسی هم نمی تونه جلوی منو بگیره .. باز ضربان قلبم رفته بود بالا ... صدای کوبیدنش تو سینه ام نمی گذاشت فکر کنم ... گفتم : آقا هاشم خواهش می کنم مادرتون رو وادار به این کار نکنین ... من صبر می کنم , قول می دم ... ولی دلم نمی خواد به زور با کسی ازدواج کنم ... اول مادرتون که من براشون احترام زیادی قائلم و دلم نمی خواد خلاف میلشون رفتار کنم , باید راضی بشه ... پس صبر کنین ... حالا هم اجازه بدین من برم ... می ترسم بیان دنبالم و ما رو ببینن , خودتون می دونین فورا انیس خانم با خبر می شه ... و در ماشین رو باز کردم که پیاده بشم ... در حالی که لحنش آروم و مهربون شده بود , گفت : لیلا , صبر کن ... نرو ... ببخشید فکر بد کردم ... تو هم جای من بودی شک می کردی ,, باور کن یک لحظه فکر کردم داری با مرادی ... استغفرالله , خدا اون روز رو نیاره ... همین طور که یک پام تو ماشین بود و یکی بیرون , در حال پیاده شدن گفتم : منم برای همین توضیح دادم وگرنه من از مرد عصبانی و بد اخلاق خوشم نمیاد .. و رفتم پایین و درو بستم ... 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 🦋 🌹🦋 🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🌹🦋                    @Aksneveshteheitaa                🌻❤️🌻