#گندم_زارهای_طلایی 🌾🌾
#قسمت_دویستسیششم
✨﷽✨
درد شدیدی تو تنم پیچیده بود که برام قابل تحمل نبود ...
زبیده رفت طرف تلفن و گوشی رو برداشت و همین طور که شماره می گرفت , ادامه داد : به خدا فکر کردم خسته ای ... وقتی دیدم رنگ به صورت نداری , با خودم گفتم از اینکه موهاشو زده این شکلی شده ... ولی شک کرده بودم ...
الو انیس الدوله ... سلام , منم زبیده ... تو رو خدا یک کاری بکنین ...
لیلا خانم و یاسمن و یک تعدادی دیگه از بچه ها گرفتن ... لطفا بگین دکتر بیاد ... اینا رو هم ببره بیمارستان ...
دارم دق می کنم خانم , نمی دونم چه خاکی تو سرم بریزم ...
خودم دارم از خستگی از پا در میام , مگه من چقدر جون دارم ؟ این همه بچه ی مریض و این همه کار ...
و شروع کرد به گریه کردن ...
و با همون حال گفت : اگر ما هم بگیریم چی ؟ تکلیف بقیه ی بچه ها چی میشه ؟ ...
باشه خانم , من که دارم سعی خودمو می کنم ... چشم ... رو چشمم ...
و گوشی رو گذاشت ...
و گفت : والله سواره از پیاده خبر نداره ...
دارم میگم دیگه طاقت ندارم ، نمی تونم ، خسته شدم , اون داره با من دعوا می کنه ... سرم داد زد ...
و دوباره گوشی رو برداشت و زنگ زد خونه ی خاله و جریان رو گفت ...
منم دلم می خواست خاله ام بدونه ... می خواستم نجاتم بده ... احتیاج به کمک داشتم ...
تیفوس وقتی به جون کسی میفتاد , مثل برق و باد نیروی بدنی اونو تحلیل می برد و تب چنان بالا می رفت که مریض رو به حال اغماء مینداخت ...
وقتی خاله رسید , من دیگه داشتم به همون حال میفتادم ...
خاله ی صبور من نمی تونست جلوی خودشو بگیره و گریه و زاری نکنه ...
تا به من رسید , فورا بغلم کرد و روی سینه اش فشار داد و در حالی که صورتش خیس از اشکی بود که از خونه تا اونجا ریخته بود , مرتب می گفت : دورت بگردم ... خوب میشی عزیز دلم , نترسی ها ...
اگر شده برای معالجه ی تو , دنیا رو زیر رو می کنم ...
هرمز گفت : لیلا , پاشو عزیزم ... نگران نباش , خوب میشی ... آمبولانس تو راهه , میاد یاسمن و بچه ها رو می بره ...
هنوز اونا حالشون به اندازه ی تو بد نیست ...
ما خودمون تو رو می بریم بیمارستان ...
خودم بالای سرت هستم , خاطرت جمع باشه ...
گفتم : می دونم خیلی باعث زحمت شما شدم ...
گفت : پاشو , این حرف رو نزن ...
آهسته بلند شدم ولی توانی نداشتم ...
در یک چشم بر هم زدن , هرمز منو بغل زده و با سرعت به طرف ماشین برد ...
گفتم : یاسمن چی ؟ محبوبه ؟ ... بچه ها هم مریض شدن , اونا چی ؟
همینطور که نفس نفس می زد , گفت : پشت سر ما , اونا رو هم میارن ... تو آروم باش ...
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻