eitaa logo
🥀عکس نوشته ایتا🥀
3.4هزار دنبال‌کننده
20.1هزار عکس
5.2هزار ویدیو
48 فایل
😘همه چی تواین کانال هست😘 ⬅تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران➡ 💪تأسیس:1398/05/3💪 مدیر⤵️⤵️ @yazahra1084 @kamali220👈شنوای حرفاتونیم🎶🎶🎶 ادمین تبادلات⤵️⤵️ @Yare_mahdii313 تعرفه های کانالمون⤵️⤵️ https://eitaa.com/joinchat/4183359543C72fc8331a5
مشاهده در ایتا
دانلود
🌾🌾 ✨﷽✨ درد شدیدی تو تنم پیچیده بود که برام قابل تحمل نبود ... زبیده رفت طرف تلفن و گوشی رو برداشت و همین طور که شماره می گرفت , ادامه داد : به خدا فکر کردم خسته ای ... وقتی  دیدم رنگ به صورت نداری , با خودم گفتم از اینکه موهاشو زده این شکلی شده ... ولی شک کرده بودم ... الو انیس الدوله ... سلام , منم زبیده ... تو رو خدا یک کاری بکنین ... لیلا خانم و یاسمن و یک تعدادی دیگه از بچه ها گرفتن ... لطفا بگین دکتر بیاد ... اینا رو هم ببره بیمارستان ... دارم دق می کنم خانم , نمی دونم چه خاکی تو سرم بریزم ... خودم دارم از خستگی از پا در میام , مگه من چقدر جون دارم ؟ این همه بچه ی مریض و این همه کار ... و شروع کرد به گریه کردن ... و با همون حال گفت : اگر ما هم بگیریم چی ؟ تکلیف بقیه ی بچه ها چی میشه ؟ ... باشه خانم , من که دارم سعی خودمو می کنم ... چشم ... رو چشمم ... و گوشی رو گذاشت ... و گفت : والله سواره از پیاده خبر نداره ... دارم میگم دیگه طاقت ندارم ، نمی تونم ، خسته شدم , اون داره با من دعوا می کنه ... سرم داد زد ... و دوباره گوشی رو برداشت و زنگ زد خونه ی خاله و جریان رو گفت ... منم دلم می خواست خاله ام بدونه ... می خواستم نجاتم بده ... احتیاج به کمک داشتم ... تیفوس وقتی به جون کسی میفتاد , مثل برق و باد نیروی بدنی اونو تحلیل می برد و تب چنان بالا می رفت که مریض رو به حال اغماء مینداخت ... وقتی خاله رسید , من دیگه داشتم به همون حال میفتادم ... خاله ی صبور من نمی تونست جلوی خودشو بگیره و گریه و زاری نکنه ... تا به من رسید , فورا بغلم کرد و روی سینه اش فشار داد و در حالی که صورتش خیس از اشکی بود که از خونه تا اونجا ریخته بود , مرتب می گفت : دورت بگردم ... خوب میشی عزیز دلم , نترسی ها ... اگر شده برای معالجه ی تو , دنیا رو زیر رو می کنم ...   هرمز گفت : لیلا , پاشو عزیزم ... نگران نباش , خوب میشی ... آمبولانس تو راهه , میاد یاسمن و بچه ها رو می بره ... هنوز اونا حالشون به اندازه ی تو بد نیست ... ما خودمون تو رو می بریم بیمارستان ... خودم بالای سرت هستم , خاطرت جمع باشه ... گفتم : می دونم خیلی باعث زحمت شما شدم ... گفت : پاشو , این حرف رو نزن ... آهسته بلند شدم ولی توانی نداشتم ... در یک چشم بر هم زدن , هرمز منو بغل زده و با سرعت به طرف ماشین برد ... گفتم : یاسمن چی ؟ محبوبه ؟ ... بچه ها هم مریض شدن , اونا چی ؟  همینطور که نفس نفس می زد , گفت : پشت سر ما , اونا رو هم میارن ... تو آروم باش ...  🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 🦋 🌹🦋 🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🌹🦋                    @Aksneveshteheitaa                🌻❤️🌻