eitaa logo
🥀عکس نوشته ایتا🥀
3.4هزار دنبال‌کننده
20.1هزار عکس
5.2هزار ویدیو
48 فایل
😘همه چی تواین کانال هست😘 ⬅تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران➡ 💪تأسیس:1398/05/3💪 مدیر⤵️⤵️ @yazahra1084 @kamali220👈شنوای حرفاتونیم🎶🎶🎶 ادمین تبادلات⤵️⤵️ @Yare_mahdii313 تعرفه های کانالمون⤵️⤵️ https://eitaa.com/joinchat/4183359543C72fc8331a5
مشاهده در ایتا
دانلود
🌾🌾 ✨﷽✨ پول درشکه رو هم خودش حساب کرد و منو سوار کرد و با هم راه افتادیم ... خیلی افسرده به نظر رسید ... پرسیدم : تو خوبی ؟ گفت : تو چی ؟ خوبی ؟ گفتم : از من نپرس , اگر برات بگم سرت سوت می کشه ... نمی دونم چرا یک مرتبه اینقدر کارام تو در تو شد ! ... پس تو بگو چطوری ؟ چرا اوقاتت تلخه  ؟ گفت : در واقع چیز مهمی نیست , از اینجا که بریم درست می شه ... گفتم : هرمز من همیشه با تو درددل می کنم , تو چرا به من نمی گی ؟ ... سرشو تکون داد و گفت : آخه چیزی نیست که بگم ... لیتا بیخودی بهانه گیری می کنه و دعوا راه میندازه ... اصلا فکر نمی کردم اینطوری باشه , باید زودتر برگردم ... لیلا دارم می رم ولی دلم اینجاست ... بعد چونه شو یکم برد بالا و ابروشو در هم کرد و ادامه داد : راستش رو بهت بگم به کسی نمی گی ؟ گفتم : معلومه , نه که نمی گم ... گفت : پشیمون شدم ... از اینکه با لیتا ازدواج کردم خیلی پشیمونم ... دلم می خواد ایران بمونم , دوست ندارم برگردم ... همه ی کسانی که دوستشون دارم اینجان ... مادر از همه مهم تره ... دیگه تنها شده , داره پیر میشه و به من احتیاج داره ... اون تمام زندگیشو وقف ما کرد , از دل جون هر کاری از دستش بر میومد برای ما انجام داد ... حالا نوبت ما بود که بهش برسیم ... ملیزمان که فقط یکی رو می خواد ازش مراقبت کنه ... ایران بانو که سرگرم زندگی خودشه ... خان زاده هم که تکلیفش معلومه ... می مونه من که دارم می رم ... من ساکت بودم و گوش می کردم ... خودش ادامه داد : شنیدم انیس الدوله می خواد برای هاشم بیاد خواستگاری تو ؟ می خوای قبول کنی ؟ گفتم : نه , فکر نمی کنم ... راستش نمی دونم ... من به درد اونا نمی خورم , می ترسم وصله ی ناجور بشم ... گفت : تو از اونا سری , خودتو دست کم نگیر ... ولی فعلا این کارو نکن ... برو دنبال موسیقی , یاد بگیر و پیشرفت کن ... به کارِت برس ولی زن اون پسره نشو ... گفتم : چرا ؟ گفت : نگو چرا , چون خودت دلیلشو می دونی ... مناسب تو نیستن , به خدا همین ... فقط می ترسم تو دردسر بیفتی ... تو برای من خیلی عزیزی , خودتم می دونی چقدر برام ارزش داری ... همش حواسم دنبال توست ... نمی خوام دوباره عذاب بکشی  ... گفتم : مگه الان تو خودت رو تو دردسر ننداختی ؟ منم مثل تو , چه فرقی می کنه ؟ زندگی همینه دیگه ... یکم سکوت کرد و گفت : یادته وقتی تو ازدواج کردی , از ایران رفتم ؟ فکر می کردم دیگه هرگز نمی بینمت ... ولی برگشتم ... اما با لیتا ازدواج کردم و برگشتم ... کاش نمی اومدم ... حالا دارم با همون حال بدی که اون بار رفتم , دوباره می رم ... یک مرتبه احساس کردم دارم خفه می شم ... واقعا نمی تونستم نفس بکشم ... دستم رو گذاشتم روی سینه ام ... به زحمت گفتم : هرمز ... لیتا خیلی دختر خوبیه , بهت تبریک میگم ... تو آدمی نیستی که با زندگی یک دختر بازی کنی ... تو مردی , باشرفی , یک آقای به تمام معنی هستی ... برو هر چی تو دلش هست از بین ببر و باهاش زندگی کن ... اون دختر با هزار امید و آرزو زن تو شده و باهات اومده اینجا ... لیتا زن خوبی برای تو می شه ... بهم قول بده , خواهش می کنم ... به خاطر خواهر و برادریمون این کارو بکن , تو تنها برادر من توی این دنیایی ... باز اخم هاشو در هم کشید و  تا دم پرورشگاه حرفی نزد ... منم ساکت شدم ... می ترسیدم دیگه کلامی به زبون بیارم ... پیاده شدم ... اونم پیاده شد و کمک کرد به آقا یدی تا وسایل رو ببره تو ساختمون و گفت : لیلا چند روز دیگه من می رم , حتما بیا خونه ببینمت ... گفتم : البته که میام ... حتما ... و سریع سوار شد و رفت ... داشتم داغون می شدم ... اگر اون همه مسئولیت رو سرم نریخته بود , خدا می دونه اون شب من چه حالی پیدا می کردم .. ولی باید خودمو کنترل می کردم ... راستی چرا هرمز این کارو با من کرد ؟ اون مرد عاقلی بود و ازش نمی دیدم این همه بی فکر باشه , چطور دلش اومد اینطور با احساسات من بازی کنه ؟ ... من که منظور اونو فهمیدم , ولی کاش اشتباه کرده بودم ... شایدم می خواست منو تو تصمیمی که هنوز نگرفته بودم متزلزل کنه ... آخ , خدای من کمک کن ... نه لیلا ... نه , با خودت این کارو نکن ... اون شبی که من تو گندم زار خوابیدم , هرمز رو از دلم کاملا بیرون کردم و برگشتم ... حالام دیگه نمی خوام بهش فکر کنم ... هرگز ... اون برادر منه و همین طور خواهد بود ... خانجان دم درِ ساختمون منتظر من بود ... باز طبق معمول دلش شور می زد ... وقتی منو دید , گفت : کجا بودی مادر ؟ تو که هلاک شدی ... بیا یک چیزی بخور ... گفتم : ساکت خانجان ... تو رو خدا اینجا از این حرفا نزن , این بچه ها هیچ وقت مادر نداشتن ... مراقب باش ... 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🦋 🌹🦋 🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🌹🦋                    @Aksneveshteheitaa                🌻❤️🌻