eitaa logo
🥀عکس نوشته ایتا🥀
3.4هزار دنبال‌کننده
20.1هزار عکس
5.2هزار ویدیو
48 فایل
😘همه چی تواین کانال هست😘 ⬅تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران➡ 💪تأسیس:1398/05/3💪 مدیر⤵️⤵️ @yazahra1084 @kamali220👈شنوای حرفاتونیم🎶🎶🎶 ادمین تبادلات⤵️⤵️ @Yare_mahdii313 تعرفه های کانالمون⤵️⤵️ https://eitaa.com/joinchat/4183359543C72fc8331a5
مشاهده در ایتا
دانلود
🌾🌾 ✨﷽✨ خدا کنه زبیده دوباره پرونده واسه ی من نسازه ... گفت : فردا جمعه است , نزدیک ظهر میام دنبالت ... ملیزمان هم برمی داریم و می ریم یک سر به آبجیم بزنیم ... تو دلت برای خانجانت تنگ نشده ؟  گفتم : چرا به خدا , خیلی زیاد ... ولی ازش دلخورم ... اصلا نمی گه یک دختر به اسم لیلا دارم ... ولم کرده به امون خدا ... گفت : نه بابا , اینطوری نیست ... اون تو رو خیلی دوست داره ولی دست و پای جایی رفتن رو نداره , افتاده زیر دست حسین و زنش ... فعلا که داره خدمت اونا رو می کنه ... من می دونم که دلش برای تو تنگ شده ... گفتم : باشه خاله , تا ظهر کارامو می کنم و حاضر می شم ... به شرط اینکه شب دوباره برم گردونین پرورشگاه , خیلی کار دارم ... گفت : اوه , از دست تو با اون پرورشگاهت ... کُشتی ما رو ... دستم بشکنه که تو رو بردم اونجا ... خودم کردم که لعنت بر خودم باد ... صبر کن خودم میرسونمت ... سر راه یکم شیرینی بگیریم بچه ها بخورن ... الان آمنه می ره میگه خورده , نکنه اون طفل معصوم ها دلشون بخواد ... وقتی با جعبه های شیرینی وارد پرورشگاه شدم , همه از خوشحالی بالا و پایین می پریدن ... این بار بهشون سهمیه ندادم , گذاشتم وسط و گفتم : سودابه , یک پیشدستی برای زبیده خانم ببر ... بقیه شو بذار تا هر کس هر چقدر دلش می خواد بخوره ... و خودم رفتم تو اتاقم ... فرش رو پهن کردم و رختخوابم رو انداختم ... من هنوز جای مشخصی تو پرورشگاه نداشتم ... گاهی پیش بچه ها می خوابیدم و گاهی تو دفتر ؛ روی زمین ... اون شب قبل از اینکه به رختخواب برم , آسمون روشن شد و پشت سرش صدای وحشتناک رعد , زمین رو لرزوند ... از ترس نمی تونستم از جام جم بخورم ... فقط به فکر خودم بودم که تو اون موقعیت به چه کسی پناه ببرم ؟ ... در همین موقع برق هم قطع شد ... بچه ها ترسیده بودن ... راستش من خودم از رعد و برق , بیشتر از اونا می ترسیدم ... کوچیک که بودم می رفتم تو بغل خانجانم و بعد که زن علی شدم به آغوش اون پناه می بردم ... در حالی که قلبم تند تند می زد , با صدای هر غرش خودمو بیشتر به علی می چسبونم و چشمم رو می بستم تا رعد و برق تموم بشه ... اما اون شب خیلی ترسناک شده بود ... حالا نمی دونستم اونا باید منو آروم کنن یا من اونا رو ... بلند گفتم : نترسین , من اینجام ... سودابه , برو ببین زبیده خانم شمع داره ؟ ... زبیده تو تاریکی داشت میومد ... گفت : لیلا خانم چراغ گرد سوز داریم , بذار کبریت رو پیدا کنم می رم میارم , تو انباریه ... غرش دوباره ی آسمون و بارش تند بارون و تگرگ که به سقف و در و پنجره می خورد , بچه ها رو بیشتر ترسوند ...  جیغ زدن و ریختن دور من ... گفتم : همه بیاین دنبال من تا یک جا جمع بشیم ... و تو نور برق آسمون که هر بار طولانی تر می شد , اونا رو با خودم بردم توی اتاقی که فرش کرده بودم ... چند دقیقه بعد زبیده با یک گردسوز اومد ... گذاشت وسط اتاق و خودشم کنار من نشست ... خندیدم و آهسته در گوشش گفتم : تو هم می ترسی ؟ گفت : اگر به کسی نمی گی , آره ... خوب برق هم که نیست , آدم خوف می کنه ... تو چی ؟ نمی ترسی ؟  یواش گفتم : اگر به کسی نمی گی , چرا می ترسم ... 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 🦋 🌹🦋 🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🌹🦋                    @Aksneveshteheitaa                🌻❤️🌻