#گندم_زارهای_طلایی 🌾🌾
#قسمت_دویستپنجاهیکم
✨﷽✨
گفت : ای بابا , برای چی به تو برخورده ؟
گفتم : تو رو خدا بسه دیگه ... من یک دختر دهاتی هستم , همین که می ببینین ... ولی نمی خوام این حرفا رو بشنوم ...
هاشم با صدای بلند گفت : همین می خواستی مادر ؟ ... می خوای مدام به لیلا هم همین حرفا رو بزنی ؟
خوب مادر من , منم داشتم حرص می خوردم ... آخه به لیلا چه مربوط که شما اصل نسب داری ؟ تا کی باید تاوان اینو ما پس بدیم ؟ ... بابای بیچاره ی منو دق مرگ کردی از بس گفتی , حالا نوبت ماست ؟ ...
انیس خانم ناراحت شد و گفت : هاشم خجالت بکش , حرف دهنت رو بفهم ...
ای بابا , تو که باز جوش آوردی ... هر کاری گفتی کردم , بازم طلبکاری ؟
لیلا جون , دخترم , این حرفا رو زدم تا بدونی با چه خانواده ای وصلت می کنی تاخودتو همپای ما بکنی ...
نمی شه که عروس من از کسی کم بیاره ... به خدا عزیزم منظوری نداشتم , نمی خواستم تو رو ناراحت کنم ...
بریم پایین دیگه , منتظرن ... ای بابا , به هم بزنیم یعنی چی ؟
حرف زدیم , بچه بازی که نیست ...
هم من هم هاشم اوقاتمون تلخ شده بود و هر دو اینو می دونستیم که انیس خانم بازم برای ساکت کردن هاشم و حفظ آبروش سر و ته قضیه رو هم آورده ...
خاله و خانجان هم رسیده بودن ... همه با هم رفتیم تو طلافروشی ...
و نمی دونم برای چی انیس خانم گرون ترین حلقه و زیباترین جواهرات رو برای من خرید ؟ ...
سرویسی که اون انتخاب کرد , خرج یک سال پرورشگاه بود که می تونستن به راحتی هر چی می خوان بخورن ...
خانجان و خاله خوشحال بودن و تمام حواسشون به اون جواهرات بود ...
ولی هاشم هوای منو داشت و سعی می کرد دوباره منو سر حال بیاره ...
دلم برای اون سوخت و به خاطرش دیگه به روی خودم نیاوردم ...
یک هفته بعد من داشتم تو پرورشگاه به بچه ها شام می دادم که خاله زنگ زد و گفت : زود بیا خونه , کارِت دارم ... لیلا گفتم زود ... اومدی ها ...
و قبل از اینکه من حرفی بزنم , گوشی رو گذاشت ...
دوباره خونه رو گرفتم , ولی کسی جواب نداد ...
خیلی دلم شور افتاده بود و تنها فکری که می کردم این بود که خانجان حالش بد شده باشه ...
کیفم رو برداشتم و دویدم تو راهرو و داد زدم : زبیده , من دارم می رم ... مراقب باش , درا رو قفل کن ...
و رفتم تو حیاط ... هنوز به دم در نرسیده بودم که مرادی وارد حیاط شد ...
گفت : سلام , کجا می رین ؟ من باهاتون کار دارم ...
گفتم : آقای مرادی باشه برای بعد , عجله دارم ...
گفت : من شما رو می رسونم ...
گفتم : خیلی خوب می شه , مزاحم نیستم ؟
همینطور که می رفت طرف ماشین , گفت : نه بابا خواهش می کنم , سوار شین ...
وقتی راه افتاد , با نگرانی گفت : ان شالله که خیره , چرا عجله دارین ؟
گفتم : خودمم نمی دونم , از خونه زنگ زدن که زود برم ... شما با من چیکار داشتین ؟
گفت : می خواستم سودابه خانم رو ببریم خرید , حتما باید شما باشین ... مادرم داره کاراشو می کنه ولی خوب دلخوره , میگه نمی دونه درست و حسابی با کی حرف بزنه و گیج شده ...
گفتم : والله حق داره ... باشه , فردا با من تماس بگیرین بهتون می گم چیکار کنین ... الان فکرم مشغوله ...
گفت : در ضمن همون آقا که قبلا کمک کرده بود , یک مقدار دیگه پول داد به من ... اونم آوردم , تاکید کرده حتما بدم به خود شما ...
و باز همون طور که رانندگی می کرد , پول رو از جیب بغلش درآورد و داد به من ...
فورا در پاکت رو باز کردم ... به اندازه ی قبل نبود ولی بازم خوب بود و کمک زیادی به من می کرد ...
پرسیدم : تو اون آقا رو می شناسی ؟
گفت : بله , از نزدیک های خودتون هستن ولی قسم داده به شما نگم ...
گفتم : نگو ولی من می دونم که آقا هاشم این کارو می کنه ...
با تعجب گفت : چرا فکر کردین آقا هاشم کرده ؟ ایشون که مستقیم کمک می کنه ... نه ... نه , آقا هاشم نیست ...
گفتم : شما مطمئنی ؟
گفت : بله خوب , ایشون نیست ... کس دیگه ای بود ... خدا خیرش بده ...
پاکت رو گذاشتم تو کیفم ... از وقتی اومده بودم پرورشگاه , چنین پولی دستم نیومده بود و حالا نمی دونستم صرف کدوم یکی از کمبودهای بچه ها بکنم ...
رسیدیم در خونه ... تشکر کردم و فورا پیاده شدم ...
در زدم و منظر درو باز کرد ... پرسیدم : منظر جان , خانجان خوبه ؟
گفت : بله همه خوبن , چرا نگران شدین ؟
وارد شدم ... چمدون های هرمز که تو راهرو دم در بود , منو متوجه کرد که خاله می خواست قبل از رفتن هرمز خونه باشم ...
بی اختیار انگار یکی قلب منو تو مشتش گرفت و فشار داد ... یک حس غریب و نا آشنا تمام وجودم رو گرفت ...
یک حالی شبیه به روزی که اومده بود و رویاهای منو خراب کرده بود ...
به خودم مسلط شدم تا اونو موقع رفتن طوری بدرقه کنم که هرگز یاد من نیفته و به زندگیش برسه ...
و اولین کسی که دیدم , هرمز بود ...
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌹🌻🌹