#گندم_زارهای_طلایی 🌾🌾
#قسمت_صدسیسوم
باشه , این لیست رو من فردا تهیه می کنم و میارم ... کم بود خودم می ذارم ...
با تردید گفتم : خیلی کمه ؟
خندید و گفت : در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست ...
فردا اولین کاری که کردم , این بود که با زبیده خانم رابطه ی بهتری پیدا کنم ...
نمی خواستم باز با بچگی و بی توجهی و لجبازی کاری کنم یکی مثل عزیز خانم برای خودم درست کنم ...
برای همین وارد که شدم , زبیده رو بغل کردم و گفتم : اونقدر دیشب از شما برای خالم تعریف کردم که نگو و نپرس ...
خندید و گفت : واقعا ؟ چی گفتین ؟
گفتم : از خوبی و خانمی شما گفتم , از اینکه چقدر با من همکاری کردین ... شما واقعا دارین بهشت رو برای خودتون می خرین ...
عجب زن با گذشت و مهربونی هستین , دلم می خواد یک روز مثل شما باشم ... این همه بچه رو هر روز نگهداری داری می کنین , کم نیست به خدا ...
خلاصه بعد از تعریف های من , زبیده دو کیلو دیگه چاق شد ...
متعجب بودم اون همه بچه ی لاغر و ضعیف اونجا بود و زبیده خانم از چاقی نمی تونست راه بره ...
حتی آقا یدی هم به طور وحشتناکی لاغر بود ...
اون روز بچه ها از دیدن من چنان به وجد اومده بودن که در اتاق هاشونو باز کرده بودن و از سر و کول هم بالا می رفتن تا منو ببینن ...
حالا حتی بچه های کوچیکترم می خواستن کمک کنن و من مدام باید هوای زبیده رو می داشتم که یک وقت کارشکنی نکنه ...
آشپزخونه و انباری و سالن هم تمیز شد ... همه چیز به شدت برق می زد ...
نوبت حموم کردن بچه ها بود ... خودم و سودابه و دخترای بزرگتر به سر بچه ها دِدِتِ می زدیم و روش پلاستیک می کشیدیم ... لباس های بچه ها رو تو آب جوش جوشوندم و دور تا دور اتاق ها رو دِدِتِ هایی که به مقدار فراوان اونجا بود , زدم ...
دخترای بزرگتر رو من و زبیده زدیم ...
وقتی خاله رسید , من تو حموم بودم داشتم بچه ها رو می شستم ...
اومد جلوی در و گفت : وای , لیلا چیکار می کنی ؟ این بچه ها رو فردا کارگر میاد می شوره ...
گفتم : شما برو دستور غذا رو بده ... من دیگه داره کارم تموم می شه , الان میام ...
بچه ها همه تمیز شده بودن ... با ذوق و شوق موهاشونو شونه کردن و لباس مرتب پوشیدن ...
خاله از دیدن اون محیط تمیز به وجد اومده بود ... خواست از من تشکر کنه که اشاره کردم به زبیده ...
اونم فورا متوجه شد که من منظورم چیه ... به زبیده گفت : می دونستم اگر کمک داشته باشه اینجا سر و سامون می گیره , دست هر دوی شما درد نکنه ...
خاله خودشم موندگار شد ... دست بالا زد و مرغ ها رو با زبیده و آقا یدی پاک کردن ... برنج خیس کردیم و مرغ ها رو بار گذاشتیم ...
من یکم خستگی در کردم و باز به کمک سه تا از دخترا بشقاب ها و قاشق رو روی میز گذاشتیم و اون شب بچه ها پلو مرغ خوردن ...
لذتی وصف نشدنی تمام وجودم رو گرفت ... لذتی که با هیچ چیزی توی دنیا عوض نمی کردم ...
برای چهلم صبح خیلی زود با خاله رفتیم سر خاک ... با علی حرف زدم ... گفتم که چقدر دلم براش تنگ شده و براش تعریف کردم که چقدر از کار کردن تو یتیم خونه راضیم ...
وقتی برگشتیم , خانجانم با برادرام و زن هاشون اومدن ... ولی من خیلی از حسین و حسن دلگیر بودم ... حتی از خانجان که تو این چهل روز سراغی از من نگرفته بودن .. .
خاله بعد از ظهر برای علی یک مراسم کوچیک گرفته بود ... روضه خون دعوت کرد و حلوا و خرما آماده بود ...
در صورتی که خانجانم دست خالی اومده بود و حتی از من نپرسید تو چیکار می کنی ...
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻