#گندم_زارهای_طلایی 🌾🌾
#قسمت_صدسینهم
انیس خانم هم گفت : آره , بابا ... بریم هاشم , دیر شد ... بچه های منم الان منتظر هستن , بریم ...
موفق باشی لیلا جون , می بینمت ...
و راه افتاد طرف در ...
هاشم گفت : بانو یک نصیحت بهتون بکنم ؟
گفتم : بفرمایید ...
گفت : زیاد خودتون رو درگیر و ناراحت این بچه ها نکنین ...
سرمو به علامت تایید پایین آوردم ولی خودمم نمی دونستم چی رو تایید می کنم ...
خاله گفت : بریم ؟
گفتم : من امشب پیش بچه ها می مونم , اگر شما اجازه بدین ... نمی خوام تنهاشون بذارم , من که برم اونا غمگین می شن ...
کسی رو ندارن , امشب شب عیده ... خواهش می کنم ...
خاله گفت : دختر جون , بیا بریم ... فردا باید بریم دیدن خانجان و فامیل هم میان دیدن تو , خوبیت نداره تو نباشی ... عید اولت هست و باید بیان دیدنت ...
گفتم : روز دوم می ریم , چی میشه مگه ؟ این بچه ها گناه دارن , تو رو خدا خاله بذار بمونم ...
به ناچار خاله قبول کرد و با نارضایتی رفت ...
وقتی برگشتم تو اتاق , دیدم همشون خیره شدن به اون شیرینی ها ...
با صدای بلند گفتم : بچه ها من امشب پیشتون می مونم , با هم هستیم ...
فریاد شادی اونا به هوا رفت ... ریختن دورم ؛ طوری که نمی تونستم تعادلم رو حفظ کنم ...
دیگه تشرها و فحش های زبیده هم کاری از پیش نمی برد ...
گفتم : چیزی به سال تحول نمونده , باید اول شیرینی بخوریم که تا آخر سال کاممون شیرین باشه .
جلوی هر کدوم می گرفتم , اونقدر نگه می داشتم تا هر چی دلش می خواد برداره ...
زبیده حرص و جوش می خورد و مرتب می گفت : نفری یکی ...
و من حرف اونو خنثی می کردم و می گفتم : هر چی دلت می خواد بردار ... بازم هست ...
همین که اونا با ولع می خوردن و قورت می دادن , من تو آسمون سیر می کردم ... احساس می کردم یکی یکی اونا رو دوست دارم ...
حالا می فهمیدم که چرا وقتی خدیجه مُرد خاله تا مدت ها عزادار بود و سر حال نمی شد ... خاله ی من بی نظیرترین انسانی بود که من تا حالا دیدم و شنیدم ...
بچه ها از این تغییری که براشون پیش اومده بود , شوق و ذوقی پیدا کرد بودن و موقتا بی کسی خودشون رو فراموش کردن ...
همه رو نشوندم و دعای تحویل سال رو خوندم و اونا با من تکرار کردن ...
این فکر درس دادن به اونا بیشتر ذهن منو به خودش مشغول کرد ...
خوشم اومده بود و فکر می کردم با حرف شنوی که از من دارن حتما زود باسواد می شن ...
ولی خوب بازم باید به هاشم و انیس خانم رو مینداختم ... پس باید کمی صبر می کردم ...
سال تحویل شد ... همدیگر رو بوسیدیم ...
نسا و زبیده رفتن شام رو آماده کنن ...
بعد از شام , آقا یدی رفت به اتاقش که کنار در حیاط جلوی ساختمون بود و زبیده و نسا رفتن خونه شون تا صبح زود بیان ...
من و دخترا ظرف ها رو شستیم و آشپزخونه رو تمیز کردیم ...
حالا جز من و اونا کسی نبود ... درِ سالن رو قفل کردم و دف رو برداشتم و زدم ...
محکم و با احساس ... پنجه هامو روی دف می کوبیدم و احساس دوست داشتن رو به اون دخترا نشون می دادم ...
دخترایی که به من , به من که خودم هنوز بچه بودم , پناه آورده بودن و وادارم کردن که فراموش کنم چند سال دارم و شدم همه کس اونا ...
زدم و زدم , با خیال راحت از اینکه کسی منو منع نمی کنه و برای زدن دف متهم به گناه کردن نمی شم ...
دخترا از کوچیک و بزرگ می رقصیدن و شادی می کردن ...
وقتی صورت خندون اونا رو می دیدم , بازم محکم تر انگشتانم رو روی دف می لرزوندم و از اون نوای شاد , شادی رو تو وجود اون بچه ها می ریختم ...
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻