eitaa logo
🥀عکس نوشته ایتا🥀
3.4هزار دنبال‌کننده
20.1هزار عکس
5.2هزار ویدیو
48 فایل
😘همه چی تواین کانال هست😘 ⬅تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران➡ 💪تأسیس:1398/05/3💪 مدیر⤵️⤵️ @yazahra1084 @kamali220👈شنوای حرفاتونیم🎶🎶🎶 ادمین تبادلات⤵️⤵️ @Yare_mahdii313 تعرفه های کانالمون⤵️⤵️ https://eitaa.com/joinchat/4183359543C72fc8331a5
مشاهده در ایتا
دانلود
🌾🌾 انیس خانم هم گفت : آره , بابا ... بریم هاشم , دیر شد ... بچه های منم الان منتظر هستن , بریم ... موفق باشی لیلا جون , می بینمت ... و راه افتاد طرف در ... هاشم گفت : بانو یک نصیحت بهتون بکنم ؟ گفتم : بفرمایید ... گفت : زیاد خودتون رو درگیر و ناراحت این بچه ها نکنین ... سرمو به علامت تایید پایین آوردم ولی خودمم نمی دونستم چی رو تایید می کنم ... خاله گفت : بریم ؟  گفتم : من امشب پیش بچه ها می مونم , اگر شما اجازه بدین ... نمی خوام تنهاشون بذارم , من که برم اونا غمگین می شن ... کسی رو ندارن , امشب شب عیده ... خواهش می کنم ... خاله گفت : دختر جون , بیا بریم ... فردا باید بریم دیدن خانجان و فامیل هم میان دیدن تو  , خوبیت نداره تو نباشی ... عید اولت هست و باید بیان دیدنت ... گفتم : روز دوم می ریم , چی میشه مگه ؟ این بچه ها گناه دارن , تو رو خدا خاله بذار بمونم ... به ناچار خاله قبول کرد و با نارضایتی رفت ... وقتی برگشتم تو اتاق , دیدم همشون خیره شدن به اون شیرینی ها ... با صدای بلند گفتم : بچه ها من امشب پیشتون می مونم , با هم هستیم ... فریاد شادی اونا به هوا رفت ... ریختن دورم ؛ طوری که نمی تونستم تعادلم رو حفظ کنم ... دیگه تشرها و فحش های زبیده هم کاری از پیش نمی برد ... گفتم : چیزی به سال تحول نمونده , باید اول شیرینی بخوریم که تا آخر سال کاممون شیرین باشه . جلوی هر کدوم می گرفتم , اونقدر نگه می داشتم تا هر چی دلش می خواد برداره ... زبیده حرص و جوش می خورد و مرتب می گفت : نفری یکی ... و من حرف اونو خنثی می کردم و می گفتم : هر چی دلت می خواد بردار ... بازم هست ... همین که اونا با ولع می خوردن و قورت می دادن , من تو آسمون سیر می کردم ... احساس می کردم یکی یکی اونا رو دوست دارم ... حالا می فهمیدم که چرا وقتی خدیجه مُرد خاله تا مدت ها عزادار بود و سر حال نمی شد ... خاله ی من بی نظیرترین انسانی بود که من تا حالا دیدم و شنیدم ... بچه ها از این تغییری که براشون پیش اومده بود , شوق و ذوقی پیدا کرد بودن و موقتا بی کسی خودشون رو فراموش کردن ... همه رو نشوندم و دعای تحویل سال رو خوندم و اونا با من تکرار کردن ... این فکر درس دادن به اونا بیشتر ذهن منو به خودش مشغول کرد ... خوشم اومده بود و فکر می کردم با حرف شنوی که از من دارن حتما زود باسواد می شن ... ولی خوب بازم باید به هاشم و انیس خانم رو مینداختم ... پس باید کمی صبر می کردم ... سال تحویل شد ... همدیگر رو بوسیدیم ... نسا و زبیده رفتن شام رو آماده کنن ... بعد از شام , آقا یدی رفت به اتاقش که کنار در حیاط جلوی ساختمون بود و زبیده و نسا رفتن خونه شون تا صبح زود بیان ... من و دخترا ظرف ها رو شستیم و آشپزخونه رو تمیز کردیم ... حالا جز من و اونا کسی نبود ... درِ سالن رو قفل کردم و دف رو برداشتم و زدم ... محکم و با احساس ... پنجه هامو روی دف می کوبیدم و احساس دوست داشتن رو به اون دخترا نشون می دادم ... دخترایی که به من , به من که خودم هنوز بچه بودم , پناه آورده بودن و وادارم کردن که فراموش کنم چند سال دارم و شدم همه کس اونا ... زدم و زدم , با خیال راحت از اینکه کسی منو منع نمی کنه و برای زدن دف متهم به گناه کردن نمی شم ... دخترا از کوچیک و بزرگ می رقصیدن و شادی می کردن ... وقتی صورت خندون اونا رو می دیدم , بازم محکم تر انگشتانم رو روی دف می لرزوندم و از اون نوای شاد , شادی رو تو وجود اون بچه ها می ریختم ... 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 🦋 🌹🦋 🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🌹🦋                    @Aksneveshteheitaa                🌻❤️🌻