#گندم_زارهای_طلایی 🌾🌾
#قسمت_صدسیچهارم
فقط مرتب گریه می کرد و دلسوزی که : الهی برات بمیرم که تو این سن بیوه شدی ... تو که تو بخت و اقبال دست منم از پشت بستی , مادرت بمیره الهی
شاید باورکردنی نباشه ولی من با همون چند روزی که رفته بودم یتیم خونه , دیگه اون لیلای سابق نبودم ...
طور دیگه ای به زندگی نگاه می کردم ... چقدر این حرفا به نظرم مسخره میومد ...
حتی حرفای عزیز خانم برام کوچیک و بی ارزش شده بود ...
و از اینکه چرا من اینقدر به اون حرفا اهمیت می دادم و روزگارم رو بی سبب سیاه کرده بودم , پشیمون بودم ...
خانجان همون شب با حسین رفت و در میون ناباوری من اصلا از من نپرسید حالا که شوهرت نیست تو می خوای چیکار کنی ؟ ...
اول دلم خیلی شکست ولی به زودی به خودم اومدم و فکر کردم حتما معذوریتی داره وگرنه اون مادر منه ...نمی خوام دیگه برای حرفای پیش پا افتاده خودمو ناراحت کنم , ولش کن ..
ده روزی بود که من تو یتیم خونه کار می کردم ... شکل اونجا عوض شده بود ؛ تمیز و مرتب ...
بچه ها خوشحال بودن ... تقریبا شپش از بین رفته بود و من مرتب لباس و سر بچه ها چک می کردم و اگر موردی بود , سریع برای رفعش اقدام می کردم ...
شاید باورکردنی نباشه که من ظرف ده روز به اندازه ی ده سال بزرگ شده بودم ...
اون روز بعد از ناشتایی همه ی بچه ها رو تو یک اتاق جمع کردم و داشتم ناخن های بچه های کوچیک تر رو می گرفتم و آهسته براشون شعر می خوندم ...
همه دورم نشسته بودن و محو خوندن من شده بودن که در باز شد و هاشم پسر انیس خانم اومد تو ..
از جام پریدم و سلام کردم ... تو دلم گفتم خدا کنه صدای منو نشنیده باشه ...
گفت : سلام , خسته نباشین .. لیلا خانم چقدر اینجا تغییر کرده , باورکردنی نیست ... می شه تو دفتر ,شما رو ببینم ؟
گفتم : شما برو , من الان میام ...
به سودابه که حالا دست راست من بود , گفتم : تو مسئولی , وقتی برگشتم کسی نباید ناخن داشته باشه ...
هاشم از در رفت بیرون و شروع کرد به بازدید از اونجا .. همه جا رو گشت و من زودتر از اون رسیدم تو دفتر ...
زبیده دنبالش می دوید و طوری براش توضیح می داد که انگار همه ی کارا رو اون کرده ... می گفت : آقا خیلی زحمت کشیدم تا اینجا تمیز شد , پدرمون در اومد ... من که دیگه نای حرکت ندارم ...
ولی فکر کنم حالا تونستم باب میل شما اینجا رو درست کنم ...
هاشم گفت : آره جون خودت ... بس کن زبیده , منو نفهم فرض کردی ؟ سه ساله دارم بهت التماس می کنم , گفتی نمی شه ... گفتی این بچه ها لایق نیستن ... دیدی شد ؟ ... دیدی لیلا خانم تونست ؟ ... حالا حقت نیست بیرونت کنم ؟ تا تو باشی این قدر از کار نزنی ...
نسا کجاست ؟ بازم که نیست ... تو داری به فامیلت باج می دی ...
گفت : به دوازده امام معصوم قسم می خورم مریضه آقا ... فکر کنم فردا بیاد آقا , امروز حالشو پرسیدم گفت بهترم ...
شما در مورد من اشتباه می کنین , به خدا من کمک نداشتم ... الان لیلا خانم کمک می کنه , خوب کردم دیگه ...
هاشم اومد تو دفتر و درو رو زبیده بست و گفت : واقعا بهتون آفرین می گم , خیلی عالی شده ... یکی از غصه های من , کثیفی اینجا بود ... گند همه جا رو برداشته بود ... امروز می دادیم تمیز می کردن , فردا میومدیم همین طور بود ...
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻