#گندم_زارهای_طلایی 🌾🌾
#قسمت_صدشصتیکم
اون شب وقتی شام بچه ها رو که عدسی بود دادیم , رفتم پیش زهرا که همینطور ماتم زده به یک گوشه خیره شده بود ... ولی زهره حال بهتری داشت ...
کنارش نشستم و گفتم : میشه یکم با هم حرف بزنیم ؟
روشو برگردوند و هر چی تلاش کردم نتونستم اون بچه رو از اون حالت در بیارم ...
تا همه خوابیدن , تازه متوجه شده بودم که جای خواب ندارم و از خستگی هم توان هیچ حرکتی رو نداشتم ... روی صندلی تو دفتر نشستم ...
زبیده که حال و روزم رو دید , گفت : بیا بریم تو اتاق من بخواب ...
گفتم : اگر داری یک پتو و یک بالش بهم بده , همین جا می خوابم ... فردا از خونه میارم ...
اون که رفت روی دو تا صندلی دراز کشیدم و دیگه نفهمیدم زبیده کی برگشت و پتو رو روی من انداخت ...
فردا صبح , خسته تر از شب قبل , از خواب بیدار شدم ...
بعد از اینکه ناشتایی بچه ها رو دادم , اسم اونا رو برای دو تا کلاس نوشتم ...
بیست و دو نفر بین هفت تا ده سال بودن و یازده نفر دیگه ام تا شانزده سال ...
این طوری می تونستم به بزرگترها بیشتر درس بدم تا زودتر بتونن مدرک ابتداییشون رو بگیرن ...
اون روز بعد از ظهر , اولین کلاس درس ما شروع شد ...
الف ... ب ... پ ...
سه حرفی که با هم روز اول یاد دادم و ازشون خواستم بنویسن ...
چون بزرگ بودن براشون کار سختی نبود ...
تا درس رو شروع نکرده بودم , می ترسیدم نتونم از عهده اش بر بیام ... ولی وقتی شروع کردم با علاقه ای که دخترا نشون می دادن , برای منم کار ساده ای شد و این طوری هم اونا و هم من از اون کلاس لذت بردیم ...
روزها از پس هم می گذشتن و کار پرورشگاه و تدریس کردن و غذا دادن به بچه ها و رسیدگی به نظافت اونا منو به شدت خسته می کرد و شب ها توی دفتر , روی زمین رختخواب می نداختم و می خوابیدم ...
در حالی که از شدت خستگی بدنم درد می کرد و تا صبح ناله می کردم ...
نگران زهرا بودم که به هیچ عنوان حاضر به حرف زدن نبود ... اون حتی تغییر قیافه هم نمی داد ... مات زده به یک جا نگاه می کرد و فقط موقع غذا خوردن بود که حال بهتری داشت ...
از طرفی منتظر خبری از طرف آقا هاشم بودم ...
دلم شور می زد که نکنه برای سودابه و یاسمن کاری نکرده باشه و اون دو نفر مجبور بشن از پرورشگاه برن ...
فکرکنم پانزده روزی طول کشید که هیچ کس به ما سر نزده بود ...
برای زبیده خیلی عادی بود ... می گفت گاهی دو سه ماه طول می کشه تا یکی بیاد اینجا ...
و اون روز نزدیک ظهر که من مشغول درس دادن به بچه های زیر ده سال بودم , در اتاق باز شد و انیس الدوله با یک خانم و یک آقا اومدن تو ...
با سابقه ای که از انیس الدوله داشتم , فورا با خوشحالی سلام کردم ...
فکر می کردم اگر ببینه که دخترا رو درس می دم اونم خوشحال می شه ...
سرشو با یک افاده ی مخصوص به خودش تکون داد و این شد جواب سلام من ...
در حالیکه به صورتم نگاه نمی کرد , با اخم از من پرسید : شما داری چیکار می کنی ؟
گفتم : معلوم نیست ؟ بهشون خوندن و نوشتن یاد می دم ... برای چی ؟ ...
گفت : یعنی چی ؟ تو مگه مسئول این کاری ؟ با اجازه ی کی این بساط رو اینجا راه انداحتی ؟ تو حق نداری بدون حکم به این بچه ها درس بدی ...
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻