#گندم_زارهای_طلایی 🌾🌾
#قسمت_هفتاددوم
همینطور که میومد جلو , به من گفت : وایستا سلیطه وگرنه بد می بینی ...
من درستت می کنم , عرضه ی این کارو نداشته باشم به درد لای جرز دیوار می خورم ...
و منو گرفت و چنگ انداخت تو موهام و منو با خودش کشید ...
همینطور که موهای من تو دستش بود , رفت انبر رو برداشت و از توی آتیش گردون یک گل زغال برداشت و داد زد : دستتو وا کن ... بهت می گم وا کن وگرنه می ذارم رو صورتت ..
گفتم : تو رو خدا نه عزیز خانم ... غلط کردم ... گوه خوردم ...
من دیگه خونه ی خانجانم نمی رم ... اصلا دیگه خانجانم رو نمی ببینم ...
تو رو خدا ولم کن ... هر کاری شما بگین می کنم ..
و از ترس شروع کردم به گریه کردن ...
و اون پشت سر هم می گفت : باید داغ بشی تا دیگه دست به این چیزا نزنی ... اینطوری یادت نمی ره ... تو که ول کن نیستی , فردا عروسی داداشاته می خوای بزنی ...
وا کن دستتو وگرنه صورتت رو می سوزنم ...
و انبر رو آورد بالا تا بذاره رو صورتم ...
دستم رو باز کردم ... بی رحمانه زغال رو گذاشت کف دست من و موهامو ول کرد ...
یک جیغ بلند و دلخراش کشیدم و پرتش کردم رو زمین ... فقط چند لحظه روی دستم بود ولی بد جوری سوختم ...
نه تنها دستم , قلبم هم سوخت ... روح و روانم سوخت ...
از صدای جیغ من , شوکت اومد بیرون و زد تو صورتش و در حالی که عصبانی شده بود , گفت : عزیز ؟ چرا این کارو کردی با این بچه ؟ چطوری دلت اومد ؟
عزیز خانم انبر رو پرت کرد کنار دیوار و گفت : به خاطر خودش ... فردا آموخته می شه و مطرب بار میاد و معصیت می کنه ... می ره جهنم ...
برو رو دستش مرهم بذار ...
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻