#گندم_زارهای_طلایی 🌾🌾
#قسمت_هفتادسوم
همین طور که می سوختم و اشک می ریختم , داد می زدم : نمی خوام ... مرهم نمی خوام , هیچی ازت نمی خوام ...
ولم کنین ... می خوام برم پیش خانجانم ... منو طلاق بدین , دیگه شما رو نمی خوام ... از این خونه بدم میاد , از شما بدم میاد ...
من از این جا می رم ,حالا می بینی ... اگر با پسرت زندگی کردم ...
گفت : بِبُر صداتو وگرنه بلایی به سرت میارم که نتونی برای هیچ مردی عشوه و غمزه بیای ...
شوکت هم به گریه افتاده بود ...
گفت : بیا فدات بشم , بمیرم الهی ... وای , وای چیکار کردی عزیز ...
من رفتم تو اتاقم و درو بستم ...
مچم رو گرفتم و پشت در نشستم تا اونا نتونن بیان تو ...
خیلی دستم می سوخت و سوزش اون بیشتر از سوزش دلم نبود ...
با صدای بلند داد زدم و گفتم : خدایا نجاتم بده ... اگر دنیای تو اینه پس جهنمت چطوریه ؟ کار من بدتره یا کار عزیز خانم ؟ ای خدا , من تو رو دوست دارم تو چرا منو دوست نداری ؟
چرا منو به این روز انداختی ؟ برای چی من باید برم جهنم ؟ چرا زود می خوای آدم رو ببری جهنم ؟
مگه من چیکار کردم که همه به من میگن تو باید بری جهنم ؟ ...
خدااااا نیافریدی ؟ پس منو دوست داشته باش و از اینجا نجاتم بده ...
کف دستم داشت تاول می زد و من از شدت درد از جام بلند شدم و بالا و پایین می پریدم و اشک می ریختم ...
شوکت اومد و برام مرهم آورد ... با مهربونی و دلسوزی گذاشت روی دستم و یک تیکه پارچه بست روش که از درد طاقت نیاوردم و دوباره باز کردم و گفتم : می سوزه ... می سوزم , نمی تونم تحمل کنم ...
شوکت خانم دارم می میرم , یک کاری بکن ...
گفت : یکم طاقت بیار قربونت برم , می دونم ... می دونم ...
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻