#گندم_زارهای_طلایی 🌾🌾
#قسمت_هفتادهشتم
عروسی تو باغی که قبلا مال ما بود و خانجان به یکی از فامیلای نزدیک فروخته بود , برگزار می شد ...
بین زنونه و مردونه چادر زده بودن و دهل زن ها تو مردونه می زدن ...
از مردونه خبر رسید که علی مجلس رو گرم کرده ... خودش می رقصه و بقیه رو هم وادار می کنه برقصن ...
خاله اینو که شنید , با حرص دست منو گرفت و گفت : با هم می ریم وسط , ما هم زنونه رو گرم می کنیم ...
و خودش که تو این کار خیلی ماهر بود , شروع کرد به رقصیدن ... منم یک فکری کردم و با اینکه به اندازه خاله رقص بلد نبودم , رفتم وسط ...
همین طور که روبروی هم بودیم و قر می داد , گفت : اگر دستت اینطوری نبود داریه می آوردم بزنی تا چشمش در بیاد ...
از شجاعتش خنده ام گرفت ... از عقایدش خوشم میومد ...
گفتم : شما داریه بیارین , با همین دست می زنم ...
گفت : حالا شد ... حالا شدی لیلایی که من می خوام ... اگر کاری نکردم بری دانشگاه , حالا ببین ...
گفتم : می رم دانشگاه ... می خوام درس بخونم ... می خوام ساز بزنم ... قول می دم دیگه از کسی نترسم ...
در همین موقع , خاله دست هر دو عروس رو گرفت و آورد وسط ...
شریفه پونزده سال داشت و شیرین , هم سن من بود ...
بهشون نگاه می کردم ... اونا هم قربونی یک سری خرافات و سنت های غلط بودن ... هر دو مطیع و فرمانبردار ...
چیزی که مادر من یک عمر تو گوشم کرده بود ولی من دیگه نمی خواستم مثل اون باشم ...
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻