#گندم_زارهای_طلایی 🌾🌾
#قسمت_پنجاههشتم
داد زد سرم چرا وایستادی به من نگاه می کنی ؟ زود باش تلمه بزن آب بیار از این بالا بریزم ، بریم تو که پا رو نجسی نزاریم ...ح
فاصله ی حوض تا مطبخ ده متری بود یک سطل گوشه ی حیاط بود بر داشتم پر کردم دادم دستش ....
چون فکر می کردم مقصرم هر چی گفت گوش کردم ..و مطبخ رو بیست و دوبار کُر دادیم اونقدر تلمه زده بودم و سطل سنگین رو با خودم حمل کردم که کتفم درد گرفته بود ..
کار که تموم شد عزیز خانم هنوز اکراه داشت پا تو مطبخ بزاره ..
به من گفت زود باش عشرت رو صدا کن با هم از بالا تا پایین خونه رو تمیز کنین ..یک انگشت خاک جایی نبینم ...
اون روز منو عشرت تا ساعت یک بعد از ظهر کار می کردیم ..و بیشتر جور منو اون کشید ..
ولی من متوجه شدم که عشرت هم یک جورایی مورد بی مهری عزیز خانم قرار داره ..دلم براش سوخت ..خوب که توجه کردم دیدم اونم مثل من غمگینه .....
عزیز خانم ناهار رو آماده کرده بود ولی نمیاورد ..
من ناشتایی هم نخورده بودم و بشدت احساس گرسنگی می کردم ....ساعت از دو گذشت ولی خبری از ناهار نبود عزیز خانم از بالا اومد پایین طاقت نیاوردم و گفتم : ببخشید من می تونم یک چیزی بخورم ؟
گفت : مرده شور اون شکمت رو ببرن نماز خوندی ؟ چلاس,,, زنی که نتونه شکمشو نگه داره عفتش رو هم نمی تونه ..
صبر کن تا علی بیاد تا اون نباشه غذا از گلوی من پایین نمیرم ...
گفتم : نماز خوندم با عشرت خانم خوندیم ازش بپرسین به قران ...
گفت: برو سفره رو پهن کن علی الان سر و کله اش پیدا میشه ...
علی که از در اومد تو با صدای بلند منو صدا کرد ..لیلا ؟ لیلا ؟ و اومد تو اتاق ,,عزیز خانم با حرص گفت : علیک سلام علی آقا ...تو آخر این دختره ی شیرین عقل رو از اینم که هست خراب تر می کنی ..
دست و صورتو بشور و بیا ,,,زنت داره ما رو می خوره ...
علی توجهی به اون نکرد و از من پرسید خوبی ؟ خیلی نگرانت بودم ..اخم کردم و چیزی نگفتم ..
نمی تونستم از ترس عزیز خانم حرفی بزنم ..
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻