#رمان
#سجده_بر_غرور_مردانه_ام
#پارت_پنجاه_سوم
مکثی کرد ..نگاه خیره اش را به چشمانم دوخت و گفت: ببینم نکنه با هم دعوا
کردین...آره؟
....چایی به گلوم پرید و به سرفه افتادم
اخترخانم با هول لیوان آبی پرکرد،به سمتم گرفت و گفت: خدا مرگم بده آقا
...چتون شد یدفعه
....لیوان را از دستش گرفتم و جرعه اي از آب نوشیدم
....نفس عمیقی کشیدم ....صندلی را کنار زدم و از جام بلند شدم
مامان با تعجب نگاهم کرد و گفت:پس چرا بلند شدي...مگه صبحونه نمی
...خواستی بخوري
با بی حوصلگی جواب دادم: نه مادر من...من نمی خوردم میل ندارم...می خوام
...برم شرکت خواهشا انقدر اصرار نکنید
مامان همانطور که براي خودش لقمه می گرفت گفت: باشه عزیزم برو مراقب
...خودت باش
...سري به معناي تایید تکان دادم و گفتم : خداحافظ
...و از آشپزخانه بیرون آمدم
....از همانجا اختر خانم را صدا زدم که با چند ثانیه تاخیر آمد
گلوم را صاف کردم...با جدیت نگاهش کردم و گفتم: پریماه و آرمان کجا
رفتن؟
...با تردید نگاهم کرد
کمی این پا و آن پا کرد و بالاخره با من من گفت: صبح زود با آقابزرگ رفتن
بیرون براي خرید.... آقابزرگ می خواستن براي خانم و آقا آرمان یکم سرلباس
...بخرن ظاهرا
عصبی سرم را تکان دادم...لبم را به دندان گرفتم و گفتم: باشه می تونی بري
...سرکارت
اخترخانم متعجبانه سرش را تکان داد و گفت: چشم آقا با اجازتون من
....رفتم
...مشت گره کرده ام را محکم به دیوار کوبیدم
لعنتی فقط همین رو کم داشتم....حتما مغز بابا رو هم می خواست شست و
...شو بده
....
....حس گرمی دستی برروي شانه ام باعث شد چشمانم را باز کنم
....نگاهم در نگاه پرمحبت مهران گره خورد
ضربه ي دوستانه اي به شانه ام زد و گفت:چطوري جوانمرد بزرگ باز که رفتی
....تو فکر و خیال
تو تا گذشته ها رو شوهر ندي و خونه ي بخت نفرستی فکر کنم ول کن
....معامله نیستی
لبخند غمگینی زدم و گفتم: نه مهران...تو خودت وضعیت منو بهتر می
...دونی
کنارم روي تخت نشست و گفت: آره ...من بهتر از هرکس دیگه اي تو رو درك
....می کنم و می دونم الان تو چه فکري هستی
🔶🔶🔶🔶🔶🔶🔶🔶
#رمان
#سجده_بر_غرور_مردانه_ام
#خانوادگی
#کانال_عکس_نوشته_ایتا
🌹 #عکس_نوشته_ایتا
❇️ @aksneveshtehEitaa
#رمان
#سجده_بر_غرور_مردانه_ام
#پارت_پنجاه_سوم
پتو را وحشیانه کنار زدم و به سمت سرویس بهداشتی داخل اتاق رفتم...
شیر آب را باز کردم ....
مشتی آب خنک به صورتم پاشیدم تا مـ ـستی خواب از سرم بپرد....
نگاهم را به سمت آینه بالا آوردم ...
هاله ی سیاهی دور چشمانم را گرفته و چند تا چین کوچک روی پیشانیم نشسته بود....
کنار شقیقه هایم چند تا تار موی سفید رشد کرده بود....
نگاه غم زده ام تمام اعضای صورتم را در آینه می کاوید....
این تصویری بود از من...بهراد آریا...
کسی که روزی همه آرزو داشتند فقط یک لحظه خودشون رو به جاش بذارند....
کسی که توپ هم زندگیش رو نمی ترکوند....
اما حالا چی از اون روزا براش باقی مونده بود.....
هیچی...به جز حسرت و پشیمونی....
لب هایم به لبخند تلخی از هم باز شد....
بعد از چند سال این اولین باری بود که تصویر خودم را توی آینه می دیدم....
چقدر داغون شدی بهراد..... می بینی؟
جوونای همسن وسال تو رنگ به رنگ لباس می پوشند...
هزار تا عمل کوفت و زهرمار زیبایی روی خودشون انجام می دن اما تو....
هیچی ازت نمونده به جز چند تا چین و چروک و دلی بدتر و چروکیده تر از صورتت.....
عصبی بر سر وجدانم فریاد زدم و گفتم: خه شو...خفه شو لعنتی....
هرچی می کشم از دست تو می کشم....
یه بار تو عمرم به حرف تو گوش کردم برای هفت پشتم بسه....
حالا می خوام برای خودم باشم....
برای خودم زندگی کنم....
اون بهراد آریایی که تو می شناختی دیگه مرد و به جاش یه آدم دیگه متولد شد...
پوزخندی به عکسم توی آینه زدم....
چند وقت بود که ریش هایم را نزده بودم.....
خیلی بلند شده بود....
صورتم را کف مالی کردم....
نگاهم روی لبه ی تیز تیغ خیره ماند.....
پوزخندی زدم و به صورتم نزدیکش کردم.....
دستم توی همه جهت حرکت می کرد....
شیر آب را باز کردم ...مشتی آب برداشتم و کف ها را از روی صورتم شستم....
دستم را به سمت حوله ی آویزان برمیخ بردم و صورتم را خشک کردم....
قدم های محکمم را به سمت در اتاق برداشتم....
صدای برهم خوردن قاشق چای خوری توی لیوان باعث شد قدم هام رو به سمت آشپرخانه تند کنم....
از تصور اینکه الان مامان و بابا پشت میز نشسته اند لبخند محوی روی صورتم نشست...
برعکس دیشب که آن ها را بی عاطفه و بی معرفت خوانده بودم ، دلم خیلی براشون تنگ شده بود....
نمی تونستم بی تفاوت باشم....
دهانم برای دادن سلام از هم باز شد....
اما از دیدن چیزی که پیش روم بود دهانم بسته شد و لبخند جای خودش را به اخم داد....
♦️♦️♦️🔹🔷🔹♦️♦️♦️
#رمان
#سجده_بر_غرور_مردانه_ام
#خانوادگی
#عکس_نوشته_ایتا
http://eitaa.com/joinchat/2141257747Cf0d228eefd