eitaa logo
🥀عکس نوشته ایتا🥀
3.5هزار دنبال‌کننده
19.2هزار عکس
5.1هزار ویدیو
47 فایل
😘همه چی تواین کانال هست😘 ⬅تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران➡ 💪تأسیس:1398/05/3💪 مدیر⤵️⤵️ @yazahra1084 @kamali220👈شنوای حرفاتونیم🎶🎶🎶 ادمین تبادلات⤵️⤵️ @Yare_mahdii313 تعرفه های کانالمون⤵️⤵️ https://eitaa.com/joinchat/4183359543C72fc8331a5
مشاهده در ایتا
دانلود
ولی کاش ... یه روز ما هم ببینیم زندگی بدون اضطراب چه شکلیه ...! @delneveshte_hadis110
*نگران نباش، بهار، دست هاى سبز خدا براى بهبودِ حال آدم هاست همه چيز را درست خواهد كرد💚* @delneveshte_hadis110
به قول امیر کبیر من ابتـــــــدا فکـــــر میکــــــردم کــــه مملکت، وزیـــــر دانا می‌خواهد؛ و مدتــــــی بعد به این نتیجـــــه رسیـــــدم که مملکت شـــــاه دانا میخــــواهد؛ امـــــا اکنــــون میفهمم کــــه مملکت، ملت دانـــــــا میخواهـــــد....
ارزش آدما رو اون موقع میفهمی که ببینی تو سختیای زندگیت تا کجا کنارت موندن ...                    @Aksneveshteheitaa                ●○●
پرواز کن تا آرزو زنجیر را باور نکن ...                      @Aksneveshteheitaa                ●○●
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
روضه حضرت مسلم بن عقیل از سید رضا نریمانی با نام دل مسلم پر از عشق حسین (شب اول محرم)   @hedye110
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
دوست دارید نویسنده شوید، ولی می‌خواهید ارزش‌های مذهبی‌تان را حفظ کنید؟ کانال ما جاییه که می‌توانید با آرامش خاطر و احترام به اعتقاداتتان، به نویسندگی بپردازید.🥰 📝 هر بانویی که عشق نوشتن داره، می‌توانه اینجا رشد کنه.👌 🌿 محتوای ما با اصول دینی هماهنگه و ما منتظر حضور گرم شما هستیم.😎 https://eitaa.com/joinchat/3828548300Ce215ea3bc7 بزن روی لینک تا گُمم نکنی بانو🥰
┄┅─✵💝✵─┅┄ با نام و یاد خدا میتوان بهترین روز را برای خود رقم زد... پس با عشق وایمان قلبی بگویی خدایا به امید تو💚 ❌نه به امیدخلق تو 🇮🇷🏴🇮🇷🏴🇮🇷
💚 تا نیایی گــره از کار بشر وا نشود😔 درد ما💔 جز به ظهور تو مداوا نشود😭 @emame_mehraban           🕊🕊🕊🕊
🪴 🦋 🌿﷽🌿 عصربودتوسالن بودم که متوجه شدم آیه وفرنوش دارن میرن بیرون کنجکاوپرسیدم:کجا؟ فرنوش باحرص گفت:به توچه؟ بی توجه به اون به آیه نگاه کردم که سریع نگاهش و ازم گرفت وباصدای شرمگینی گفت:داریم میریم سرخاک بابا سری تکون دادم واوناهم ازخونه رفتن بیرون...کانال و عوض کردم که یدفعه یه چیزی ازذهنم گذشت ...یعنی رفتارآیه توخیابون هم انقدرخانوم منشانه بود؟ لبخندی شیطانی رولبام نقش بست سریع رفتم بالا وخیلی زودلباس عوض کردم سوییچ وموبایلمم برداشتم وپریدم توحیاط خبری ازشون نبودسریع سوارماشین شدم ورفتم به خیابون اصلی که وقتی داشتن سوارتاکسی میشدن دیدمشون ...تاکسی روتعقیب کردم ودراخرتوورودی قبرستون ماشینوپارک کردم پشت سرشون رفتم ...فرنوش باآیه حرف میزدومیخندیداماآیه تو هپروت بودویه لبخندکه بیشتر شبیه دهن کجی بود رولبش بود...معلوم بودتو فکره...امامن این همه راه نیومده بودم این قیافه دمقشو ببینم من میخواستم مچشو بگیرم وثابت کنم که آیه رفتار درستی نداره...اماحالا برنامه هام طبق معمول خراب شده بود...آیه کنارسنگ قبری روزانو نشست وفرنوش رفت نفهمیدم کجا؟ مهمم نبود! دوباره مخفیانه به آیه نزدیک شدم سرقبرکناری پشت سرش نشستم فاصله زیادی نبود مطمئنا بخاطر فاصله کممون میتونستم صداشوبشنوم اما مشکل این بودساکت بود انگارحرفی واسه گفتن باباباش نداشت...لحظه ای بعدصدای فین فینش بلندشدلبخند شیطانی زدم دستمال مخصوص پاک کردن اشک دوست دخترا مو بیرون آوردم وکمی به سمتش برگشتم وصداش زدم :خانوم صدای فینش قطع شدمتعجب به سمتم برگشت وتعجبش بادیدنم دو چندان شد بهت زده گفت:شمااینجاچیکارمیکنین؟؟ خودموبه کوچه علی چپ زدم:نمیدونستم پدرتوهم اینجادفن شده دستمالوبه سمتش گرفتم:اشکاتوپاک کن دستمالو ازم گرفت وانگارتازه یاد اتفاق صبح افتاد اینواز شرم یدفعه ای نگاهش فهمیدم...باصدای گرفته ای تشکرکردوهمون طورکه اشکاشوپاک میکردگفت:اومدین سرخاک؟ -اوهوم نگاهی کنجکاوانه به سمت سنگ قبرانداخت ومنم برای اینکه سوتی ندم یه نگاه کلی انداختم سنگ قبریه دخترجوون بوداسمش نگاربودبایدچی میگفتم؟ تویه تصمیم آنی گفتم:عشق اولمه چشماش گردشدن خودمم تعجب کردم ازحرفی که زده بودم میتونستم بگم اشنامه ...اماگفتم عشق اولمه...هه!منوعشق!گفت:خدارحمتشون کنه نامزدبودین ؟یا...زن وشوهر؟ خنده ام گرفت اماجلوی کشش لبهاموگرفتم:نامزدبودیم -کی فوت کردن؟ دورازچشم آیه تاریخ وفاتو سریع خوندم:دوسال پیش... تصمیم گرفتم یکم سرکارش بذارم:خیلی همدیگه رودوست داشتیم طوری که بدون هم طاقت نمیاوردیم روزعروسیمون تصادف کردیم من زنده موندم اما اون... -خدابهتون صبربده دیگه نتونستم خنده اموکنترل کنم سریع سرموبرگردوندم و داشتم یه دل سیرمیخندیدم که دستمال خودموبه سمتم گرفت خشکم زد،این دخترفکرکرده دارم گریه میکنم!! خنده ام شدت گرفت بدون اینکه برگردم دستمالوگرفتم وبه گونه های خشکم کشیدم درحالی که اززورخنده داشتم منفجر میشدم کمی سعی کردم تاچشمام اشکی بشه ...کمی هم موفق شدم به سمتش برگشتم قیافه ناراحتی گرفتم...واون هم غمگین نگاهم کردکه هردوباشنیدن صدای فرنوش به پشت سرآیه نگاه کردیم فرنوش:تواینجاچیکارمیکنی؟ اخم کردم:به توچه؟ -تعقیبمون کردی اره؟نه خیراومدم سرخاک نامزدخدابیامرزم بهت زده نگاهم کرد نزدیک اومدویه بطری اب ویه بطری-گلاب وچندشاخه گلو روسنگ قبرپدرآیه گذاشت ووقتی آیه مشغول شستن سنگ قبرشدبه من گفت:چیشده به جای پنج شنبه جمعه سراز قبرستون دراوردین جناب؟ آیه پنج شنبه هاسرکاره- شماچراسردراوردین منم به همون دلیل کلافه پوفی کرد وبا کنجکاوی سرسنگ قبرنامزدم نشست ...وقتی همه چیزوچک کردنگاه مشکوکی بهم انداخت وبلندشدورفت کنارآیه نشست...بعداز درد و دلای آیه باپدرش که همش توی دلش بودبه زورسوارماشینم کردمشون و اول فرنوشوبه خونه رسوندم وبعدباآیه برگشتیم خونه 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 🦋 🌹🦋 🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🌹🦋                    @Aksneveshteheitaa                🌻❤️🌻
🪴 🦋 🌿﷽🌿 واردپارکینگ شرکت باباشدم ...داشتم میرفتم سمت اسانسورکه صدای اشنایی ازپشت سرصدام کرد:جناب پاکزاد به سمت صدابرگشتم فرهودبود...اخی دوست پسر آیه اومده بهش سربزنه...هه!اما...امابامن چیکارداشت?منتظر نگاهش کردم که به سمتم اومدوهمین که نزدیک شدمشتشو به سمتم پرت کردوصاف خوردتوبینیم...بهت زده نگاهش کردم...که گفت: اینو بذار واسه تلافی اینکه آیه روزدی چشمام گردشد...اون ازکجامیدونست...فرنوش!هنوزتوبهت مشت اول وحرفش بودم که مشت محکم دوم خون بینیموجاری کرد:اینم واسه اینکه آیه روبغل کردی سعی کردم ظاهرخونسرد به خودم بگیرم اماآیه آیه گفتناش واقعاحرصمودراورده بود پرسیدم:فرنوش بهت گفته؟ -اره گفت که میخواستی بزنیش... یدفعه به سمتم حمله کرد یقموگرفت وچسبوندتم به دیواروباحرص گفت:میخواستی خواهرموبزنی اماعشقموزدی... پوزخندم پررنگ شد...علنابه عشقش اعتراف کرد...تمسخر آمیز نگاهش کردم:چی شد خواهرم خواهرم میکردی؟ الان شدعشقت اومدم بهت اخطاربدم! اذیتش نمیکنی بهش دست-نمیزنی وگرنه خودم به حسابت میرسم چندقدم عقب عقب رفت یقمو صاف کردم وخونسردگفتم:ببین عاشق آیه ...مطمئن باش واسه کارم دلیل داشتم.من هرکاری دلم بخواد میکنم اگربخوام همین امشب مال خودم میکنمش منتها آیه دخترایده آل من نیست دوباره به سمتم حمله ورشد تکون نخوردم باید یکم بیشتر کتک میخوردم چون نقشه داشتم کمی که خسته شد انگشتشو به نشانه تهدیدبالا اورد:حواستوجمع کن پاتوکج نذاری چون قلمش میکنم پوزخند زدم:اگه آیه پاشوکج گذاشت چی؟ -آیه دخترخوبیه هیچوقت خطانمیره زیادمطمئن نباش دخترای چادری ازهمه بدترن گول چادرشو نونخور چادرشون سرپوش- گناهاشونه سری به نشانه تاسف تکون داد:تواونو نمی‌شناسی نمیتونی بشناسیش!! اونقدرکثیفی که همه رومثل خودت کثیف میدونی لگد محکمی به شکمم زد وبه سمت پرشیای مشکی رنگی رفت وسریع ازجلوی چشمام محوشد اروم بلندشدم وباهمون سرو وضع نامرتب وارداسانسور شدم همین که پام رسید داخل شرکت همه بهت زده نگاهم کردن درحالی که سعی میکردم خودمو بدحال نشون بدم به سمت میز ایه رفتم تامنودید ازجاش بلندشدو بانگرانی اومد سمتم:خدامرگم بده اقاپاکان چه بلایی سرتون اومده بدون جواب دادن پرسیدم:جعبه کمک های اولیه دارین? -بعله بعله و ابدارچی روفرستادم یه کیلو نخودسیاه-بخره وخودمم منتظرآیه نشستم... 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 🦋 🌹🦋 🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🌹🦋                    @Aksneveshteheitaa                🌻❤️🌻