eitaa logo
من و خاطراتم
283 دنبال‌کننده
37 عکس
12 ویدیو
0 فایل
نویسنده ، محقق و پژوهشگر https://eitaa.com/joinchat/1522861211C68d7638d66 @abdi_ayeh1403
مشاهده در ایتا
دانلود
✨﷽✨ ✍ حسین ، پاسدارِ یکی از گردان های امام حسین ‌(ع) بود. صورتِ متبسّم و ریش‌های بلندش مرا یادِ رزمندگان دفاع مقدّس می انداخت. تقریباً با هم ، هم سن بودیم و مشابهت‌های رفتاری و سلیقه‌ایِ من با او باعث شد سعی کنم خودم را به او نزدیک کنم. زمانی که برای دفاع از حرم حضرت زینب سلام الله (سوریه) ، نیرو جذب میکردند ، من و حسین هم داوطلب شدیم. هر دویِ ما تازه دختردار شده بودیم ولی با شنیدن صدای استغاثهٔ حضرت زینب (س) ، دورِ همه چیز را خط کشیدیم و به سوریه رفتیم. وقتی گروهان‌ها را سازماندهی کردند تقریباً دیگر از هم جدا شدیم ولی دورادور همدیگر را می‌دیدیم. نمی‌دانستم او چقدر مرا دوست دارد ولی وقتی می‌خندید ، از خنده اش قند در دلم آب می‌شد. حسین خیلی خوش شانس بود چون هر جا درگیری می‌شد گروهان آنها را می‌بردند و ما می‌ماندیم پشتِ خط و یکسره سماق می‌مکیدیم. درگیریها در چند نقطه شروع شده بود و از شانس ، ما را هیچ جا نمی‌بردند. صدایمان درآمده بود. می‌گفتیم ما آمده‌ایم تا برای حضرت زینب(س) بجنگیم ، نیامده‌ایم بخوریم و بخوابیم. یک شب در خط درگیری سنگینی شد. داعش ، داشت گروهانی که حسین هم درآن بود را قیچی می‌کرد. فرمانده تاب نیاورد ۱۲ نفر از گروهان ما را جدا کرد و با خودش به سمتِ گروهانِ درگیر شده در خط برد. من هم در بینِ آن ۱۲ نفر بودم. هوا تاریک شده بود. صدای سوت خمپاره و انفجار ، صدای شلیکِ تیربار ، صدای الله اکبری که داعشیان سر می‌دادند و گلوله‌هایی که تک و توک از بالای سرمان رد می‌شد ، نشان از یک درگیری بسیار نزدیک بود. ده دقیقه ای را دویدیم تا به ابتدای روستایی که آنها در آنجا مقاومت می‌کردند ، رسیدیم. پاتک دشمن بسیار سنگین بود. دیگر نمی‌شد آنجا ماند. نیروهای فاطمیون شهیدِ زیادی داده بودند و ارتش سوریه ناچار به عقب نشینی شده بود. فقط بچّه‌های ایرانی مانده بودند و ما بسیار نگرانِ حال آن‌ها بودیم و خبری از آنها نبود. آماده شدیم تا یک گامِ دیگر به جلو برویم و به آنها کمک کنیم تا اینکه دیدیم خودشان دارند یکی ، یکی به سمت ِما می‌آیند. با دیدنِ آنها انگار دنیا را به ما داده‌اند و از این بابت بسیار خوشحال شدیم. آنهایی که سالم بودند ، آمدند پیشِ ما و آنهایی که مجروح شده بودند را با خودرو و موتور به پُست امداد بردند. آن شب هر چه چِشم ، چِشم کردم ، حسین را ندیدم. از بچّه های گروهانش پرس و جو کردم. یکی از آنها گفت لحظه ای که داشتیم عقب نشینی می‌کردیم ، حسین با چند نفر دیگر داشت ، یکی از مجروحین را انتقال می‌‌داد که در بین مسیر با تیرِمستقیم از ناحیهٔ کمر مجروح شد. دیگر از حالِ حسین بی اطلاع بودم فقط می‌دانستم که زنده است و در یکی از بیمارستانها در حالِ مداواست. شهادت محمد(زهره وند) و سعید(مسلمی) برایمان داغِ بسیار سنگینی بود و همین قدر که می‌دانستیم بقیّه دوستانمان زنده هستند برایمان کافی بود. گرد و غبار درگیری آن شب از جلوی چشمانمان کنار رفت. وقتی به خودمان آمدیم زمانی بود که وضعیت مجروحین هم مشخص‌ شده بود. حسینِ قصّهٔ ما ، با اقتدا به مادرِ پهلوشکسته اش ، حضرت زهرا (س) از ناحیه پهلو مجروح شد و مفتخر به کسوت جانبازِ قطع نخاعی ۷۰درصد شد. ۲۴_ جهت عضویت در کانال روی لینک کلیک کنید 👈 @alabd68 ❤️ 🌿🍂 🍃🌺🍂 💐🍃🌿🌸🍃🌾🌼