eitaa logo
من و خاطراتم
283 دنبال‌کننده
37 عکس
12 ویدیو
0 فایل
نویسنده ، محقق و پژوهشگر https://eitaa.com/joinchat/1522861211C68d7638d66 @abdi_ayeh1403
مشاهده در ایتا
دانلود
✨﷽✨ ✍ سال سوّم راهنمایی بودم. با خانواده جهت زیارت حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیّه (س) عازم سوریه شدیم. همسفرانمان نیز با خانواده آمده بودند. شبها وقتی از زیارت بر می گشتیم ، پدرانمان در گوشه‌ای از لابی هتل جمع می‌شدند و تا ساعتها با هم چای و قهوه میخوردند و از خاطرات گذشته تعریف می‌کردند و غش غش می خندیدند. مادرهایمان نیز در یکی از اتاقهای هتل دور هم جمع می شدند و با هم گفت و گو می‌کردند. ما پسر‌بچّه‌ها نیز در یک اتاق جمع شده بودیم و مشغول بازی بودیم. نیم ساعت با هم بازی کردیم تا دیگر حوصله‌یمان سر رفت. از آنجا که میگویند هر سری ، فکری دارد ، نظرسنجی کردیم که چه کنیم تا بهتر سرگرم شویم؟! پنج نفر بودیم و نظراتمون رو گفتیم. یکی از نظرها از همه جذاب‌تر بود. یکی از بچّه‌ها پیشنهاد داد یک پلاستیکِ فریزر پر از آب کنیم ، دربِ آن را گره بزنیم و از پنجرهٔ اتاق (طبقهٔ ۸ هتل) ، بر سر عابرهای پیاده رها کنیم. پلاستیک را پر از آب کردیم همگی تا کمر ، آویزان پنجره شدیم و پلاستیک را بر سر یک بندهٔ خدایی که رد میشد ، انداختیم. چون محاسباتمون دقیق نبود ، پلاستیک جلوی پای او افتاد و او بی اعتناء از کنار آن رد شد. این کار را چند بار دیگر انجام دادیم ولی باز هم تیرمان به خطا می‌رفت. درب ورودی هتل با آب یکی شده بود و از اینکه با این همه پرتاب پلاستیک نتوانستیم به هدفمان برسیم دیگر خسته شده بودیم. تصمیم گرفتیم یک بار دیگر این کار را امتحان کنیم و اگر نشد ، دیگر بی‌خیال بشویم. منتظر ماندیم تا یک نفر از آنجا رد شود. بلاخره یک نفر آمد. یک آقای چاق و کچل. پلاستیکِ آخر را با دقت بسیار زیاد ، از بالا رها کردیم. پلاستیک باسرعت زیاد ، دقیقاً بر سر او فرود آمد. ما داشتیم از عصبانیّت او لذّت می بردیم و یادِمان رفت که با سرعت ، خودمان را به داخل اتاق بکشانیم و به همین خاطر او ما را دید و از همان پایین با زبان عربی ، فحش‌های آبدارش را نثارمان کرد. او بی خیال نشد و رفت مسئول هتل را صدا کرد و با دستش از همان پایین ، پنجرهٔ اتاق ما را نشانش داد. مسئول هتل آدم با شخصیتی بود و بیچاره صد بار از آن آقا عذرخواهی کرد و آن آقا با همان حال خرابش حسابی غُر زد و رفت. چند لحظه بعد دربِ اتاق ما به صدا در آمد. یکی از بچّه‌ها گفت احتمالاً مادر من است. به سمتِ درب اتاق رفت تا درب را باز کند یکی از بچّه‌ها (که طراح اصلی نقشه بود) ، جلوی او را گرفت و به او گفت بگذار بروم و از پشتِ چشمیِ در بیرون را نگاه کنم. از سوراخِ چشمیِ دربِ اتاق ، چشمش به مسئول هتل افتاد که چهره‌اش بسیار برافروخته است. او به ما گفت کارتان نباشد. سریع برق‌ها را خاموش کنید ، روی تخت دراز بکشید و پتو را روی سرتان بیندازید. خودش هم رفت چادرِ گلدارِ مادرش را پوشید و خودش را جای مادرش زد. به آرامی دربِ اتاق را به اندازهٔ کمی باز نمود. آقای مسئول هتل ، احساس کرد اتاق را اشتباه آمده است کُلّی معذرت خواهی کرد و رفت دربِ اتاقِ بغل را زد. ما هم زیرِ پتو ، ریز‌‌ ریز می خندیدیم و بشکن می زدیم. منتظر اتفاقاتِ جالبِ فردایِ آن روز باشید.... جهت عضویت در کانال روی لینک کلیک کنید 👈 @alabd68 خاطرهٔ بیست و دوّم ❤️ 🌿🍂 🍃🌺🍂 💐🍃🌿🌸🍃🌾🌼